دانشجوی پزشکی و قوانین جدید
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩  کلمات کلیدی:

دیگه برگشتم به بخش های خودمون. داخلییییییییییییییی خیلی خوبه. 2 ماهه دی و بهمن رو که کلترال قلب و بعدش عفونی بودم چنان دلم برای داخلی تنگ شده بود که حتی با وجود خبرهایی که از مورنینگ ریپورت های خونین و تغییرات قوانین با ورود مدیر گروه جدید میشنیدم، بازم دلم هوای بخش های خودمونو می کرد و روز شماری می کردم که برگردم. الان حس خوب برگشت به خونه رو دارم. ولی خونه مون یه خورده تغییر کرده. وقتی من داشتم این خونه رو به قصد 15 روز off و 2 ماه کلترال ترک می کردم، بیماران در مورنینگ ها توسط اینترن معرفی می شدند، رزیدنت ها کم و بیش ابهتی برای خودشون داشتن، کشیک ها با همکاری همه برگزار می شد و .... . الان که برگشتم چشمتون روز بد نبینه،ما رزیدنت ها بیماران رو در مورنینگ ریپورت معرفی می کنیم، صبح ها قبل از مورنینگ با مصیبت به یاد دوران اینترنی می دوئیم دنبال پرونده و گرافی و CT مریض های بستری شده تا با خودمون ببریم سر مورنینگ، اینترن ها و اکسترن ها در مورنینگ حضور ندارن و قطعا و بدون هیچ شکی دارن صبحونه میخورن (چون دقیقا بعد از تموم شدن مورنینگ و حتی بعد از حضور ما توی بخش وارد بخش میشن و مریضا رو میبینن) دیگه رزیدنت ها قد یه پشه هم ارزش ندارن و اینترن ها و اکسترن ها تره هم واسه حرفاشون خورد نمیکنن. شرح حال های رزیدنت های سال 1 در حد چند صفحه ست و شرح حال اینترن ها خلاصه میشه در چند کلمه " یه مریض اومده، حالش بده" خلاصه بلبشویی شده داخلی که نگو. البته همش بد هم نیست ها. بعضی چیزا بهتره. مثلا همین ارائه مریضا توسط خودمون تو مورنینگ ریپورت. قبلا ها که اینترن ها مریضا رو ارائه میدادن گاهی گند هایی غیر قابل جبران از بعضی از اینترن ها سر میزد که هیچ جوره نمیتونستیم جمعش کنیم و در نهایت هم فقط ما متهم بودیم چون وظیفه اینترن نبود که همش وظیفه ما بود ولی الان دیگه هر گلی می زنیم خودمون به  سر خودمون میزنیم. ولی در نهایت جو داخلی که نسبت به همه گروه ها صمیمی تر و بهتر بود یه جورایی بد شده. شایدم بد نیست هاااا ولی خب من زیاد خوشم نمیاد. نمیدونم شاید بعدا عادت کنم ولی فعلا که زیاد جالب نیست برام.

البته گذشته از همه این ها تحمل هر چیزی برام خیلی خیلی خیلی آسون تر شده و همه اینا از وجود همسرجان در زندگیم ناشی میشه. واسه همینه که دیگه بیخیال همه چی شدم و  حتی بعد از نامردی بقیه در حقم که باعث شد برنامه هایی رو که برای اولین عیدمون با همسرجان داشتم به هم بخوره، بازم عین خیالم نیست و یه سری برنامه جدید ردیف کردم ولی بازم برای هزارمین بار پشت دستم رو داغ کردم که به هیچ بنی بشری اعتماد نکنم و برای هیچ کس هیچ کاری نکنم چون همه در مواقع ضروری پشتم رو خالی میکنن و اصلا براشون مهم نبود که امسال اولین عید من و همسر جان هست که در کنار هم هستیم و میشد کمی رعایت کرد. خلاصه با وجود همسر جان و دلداری هاش و همدلی هاش بیخیال شدم و هر طوری شده درکنار خانواده خودم و همسر جان و خانواده ش سال خوبی رو شروع میکنم و حسابی هم به هممون خوش میگذره. مطمئنم که در کنار هم نمیذاریم هیچی هیچی، بزرگ یا کوچیک، خوشبختی و خوشحالی رو ازمون بگیره.


 
اهلی شدیم!!!!!
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی:

آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش

علت عبارت بالایی همون علتیه که یه مدت بود باعث شده بود ننویسم و الان باعث شده بنویسم. طی این مدت نسبتا طولانی و حتی مدتی قبل تر از اون درگیر پروسه مهمی بودم که چون هنوز کامل اتفاق نیفتاده بود نمیخواستم چیزی در موردش بنویسم و چون مهم ترین اتفاق زندگیم بود، نمیتونستم بدون ذکر اون، نوشته دیگه ای هم بنویسم. یعنی از هر جایی میخواستم شروع کنم باز به همین جا ختم میشد. به کسی که زندگیمو برام زیباتر کرده و تمام آرزو و انتظاری که از یه فرد در این نقش توی زندگیم داشتم برام برآورده کرده. طی این مدت یه نفر دیگه به زندگیم اضافه شده به نام همسرجان.

شروعمون با هم عادی نبود. یه آشنایی فراتر از انتظارات معمول زندگی، باعث علاقه و محبتی عمیق شد که نتیجه اون یک پیمان الهی و قول و قراری شد که پایه هاش در مشهد و در حرم امام رضا (ع) ایجاد شد و در 15 بهمن ماه رسمی و ابدی شد.

زندگیم یا بهتر بگم زندگیمون وارد یه دوره جدید شده که با هم و در کنار هم روز به روز برای بهتر شدنش تلاش خواهیم کرد و تمام سعیمون رو به کار میبریم تا زندگیمون همیشه اونی باشه که همه جا، هم توی این دنیا و جلوی خلق خدا و هم در اون دنیا و در پیشگاه خدا از روزایی که گذروندیم و کارایی که انجام دادیم شرمنده نباشیم و همیشه افتخارکنیم که فقط و فقط در راه رضای خدا قدم برداشتیم.

خدایا؛ کمکمون کن هیچ وقت از راه راست منحرف نشیم، همیشه زندگیمون و عشقمون رو مقدس و پاک نگه داریم و همیشه پایبند قول وقراری باشیم که نه به همدیگه که به خودت دادیم تا همیشه و همه جا کنار هم و برای هم باشیم.


 
زندگی یک رزیدنت سال یک
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

یک دانشجوی پزشکی در حال حاضر به طور عمده در 2 حالت به سر می برد، یا کشیک می باشد یا پست کشیک (یعنی روز بعد از کشیک) و هر از گاهی که هر ماه نهایتا یکی دو روز اتفاق می افته، پره کشیک ( یعنی روز قبل از کشیک). کشیک که تکلیفش مشخصه. بیمارستان و  مریضا و هزار جور کار و بی خوابی و خستگی و البته لذتی که در کار کردنش هست ولی این لذته یه استثناهایی هم داره که بعدا میگم. اما پست کشیک عالم زیباییست که نگو. البته این زیبایی از ظهر که می رسی خونه شروع میشه. صبح پست کشیک تعریف چندانی نداره چون باید بعد از خستگی یک کشیک اغلب سنگین، تاظهر هم حواست جمع باشه تا جواب عالم وآدم رو بدی و مریض ببینی و کارای مریضاتو بکنی و حواست هم باشه که یه وقت خستگی روی کارت تأثیری نذاره و یه وقت سوتی ندی. اما ظهر که می رسی خونه یه عالم دیگه میشه. در هپروت به سر میبری چون میدونی دیگه نباید حواست باشه که اشتباه نکنی. من به عنوان یک دانشجوی پزشکی طی ساعات طلایی پست کشیک سوتی هایی میدم و حرفایی میگم و میشنوم که بعدا عمرا به گردن نمیگیرم چون واقعا یادم نمیاد. خلاصه این هپروت لذت بخش با یک خواب یکی دو ساعته بعد از ظهر تموم میشه و بعدش زندگی عادی ادامه پیدا میکنه. پره کشیک هم دوران زیاد جالبی نیست و خلاصه میشه تو آرزوی اینکه کااااااااااش کشیک فردام زیاد سنگین نباشه....

با این اوصاف و احوال می دونم الان بهم حق میدین که دیر به دیر می نویسم یا گاهی اصلا نمی نویسم یا اینکه پست های بی مزه میذارم (نه که قبلیا خیلی بامزه بودن!!!!!). اگه هم حق نمیدین مشکل خودتونه همین که خودم به خودم حق میدم کافیه!!!!

بعد از پست قبلی ماه سوم رزیدنتی رو هم در بیمارستان سینا گذروندم. دوره خوبی بود ولی خیلی بخش بی در و پیکری بود. تازه فهمیدم اینترن ها و اکسترن های دانشگاه آزاد چه سه ماهه راحتی رو در بیمارستان سینا و بخش داخلیش میگذرونن. هر کدوم نهایتا 3-4 تا تخت دارن با مریضای خوب و خوشحال، کلی مرخصی میگیرن، کشیک های هر ماهشون خیلی زیاد باشه 7-8 تاست و کلا خوش میگذرونن در حالی که وصف اینترنی بخش داخلی ما رو قبلا خدمتتون عرض کرده بودم به طوری که اینترن هایی که اخیرا این بخش رو پشت سر گذاشتن احساس رهایی از زندان رو داشتن (البته برای من اینطور نبود چون کمی تا قسمتی دیوونه می باشیم!!!!) و شواهدش در facebook موجوده.

توی بیمارستان سینا یه اتند داشتیم که هر از چند گاهی روی ماهشو میدیدیم. این اتند محترم وقتی فهمید من با چه علاقه ای وارد این رشته شدم اولش بهم پیشنهاد داد حتما یه MRI از مغزم انجام بدم تا شواهد آتروفی کورتکس مغزم رو ببینم (آتروفی کورتکس در بیماریهایی مثل آلزایمر یا دمانس یا همون زوال عقل اتفاق می افته) و بعد از کلی مزه پرانی میخواست منو تمدید دوره کنه تا منو اونجا به یه اینترنیست واقعی تبدیل کنه. اینم از عوارض اظهار علاقه به رشته ست. خلاصه با هر مصیبتی بود از دستش در رفتیم و آبان ماه هم تموم شد و آذر ماه 15 روز بخش روماتولوژی بودم و بعدش هم یه مرخصی 15 روزه داشتم. این 15 روز بهترین دوران عمرم بود. یه سفر یه هفته ای رفتیم مشهد و دورانی رو گذروندم که همیشه برام خاطره انگیز خواهد بود. یه لذت عمیق از این روزا برام به یادگار موند. چیزی که نمیتونم توصیفش کنم ولی ..... نمیدونم، خلاصه خیلی خیلی خیلی خیلی خوب بود.

الان هم در بخش قلب هستم. بخشی که هیچ بنی بشری از داخلی ها هیچ وقت به نیکی ازش یاد نکرده. قسمتیش برمیگرده به کشیک های فوق العاده سنگینش ولی قسمت اصلیش مربوط به جو حاکم بر این رشته ست. به خصوص برای ما که به جو صمیمی و خوب بخش خودمون عادت میکنیم خیلی سخته که با این شرایط کنار بیایم. دوست ندارم زیاد در مورد اینجا و شرایطش توضیح بدم ولی جو بین همکاران اینجا خیلی با جوی که بین رزیدنت های داخلی و گروه داخلی برقراره فرق داره و خیلی سرد و دیکتاتوریه و عملا هیچ کس با هیچ کس همکاری نمیکنه. برای همینه که برام از استثنائاتیه که گفتم و برام چندان لذت بخش نیست ولی هر چی که باشه از پارسال در همین دوران خیلی خیلی خیلی بهتره. این چیزیه که هر موقع اقدام به غرزدن میکنم مامانم بهم میگه و خودم هم شدیدا بهش اعتراف میکنم و برای لحظه لحظه این روزهام و این دوران و امسال خدا رو هزاران بار شکر میکنم.


 
جی پی سابق، رزیدنت داخلی فعلی ولی همچنان یک دانشجوی پزشکی
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤  کلمات کلیدی:

بعد از مدت ها دوری و غیبت دوباره اومدم. چرا و چگونه ش بمونه برای بعد که مفصل برای همه تعریف می کنم ولی مهم اینه که اومدم. راستش این دوره نه برام سخت بود، نه کم حوصله بودم و نه میخوام کلاس بزارم که وقت نداشتم و از وقتی رزیدنت شدم خیلی سرم شلوغ شده و از این حرفا. اتفاقا این 2 ماه دوران خیلی خوبی داشتم. اتفاقات خیلی خوبی برام افتاد و زندگیم برام خوشایند تر از همیشه ست. ننوشتنم یه دلیل خیلی ساده داشت و اونم این بود که حس نوشتن نداشتم. ذهنم برای نوشتن چیزی نداشت. حالا الانم که می نویسم فکر نکنین خیلی حرف خاصی برای گفتن داشتم یا ذهنم کار میکنه هااااا. نه. فقط اومدم ابراز وجودی بکنم و بگم که هنوز هستم و به امید خدا خواهم نوشت و این وبلاگ رو تعطیل نکردم و هم اندر احوالات رزیدنتی و داخلی و ... یه حرفایی بزنم و هم ..... . حالا اون "هم" آخری رو بعدا میگم.نیشخند

احوالات این روز های من چیزیست که همیشه دوست داشتم. پاییز باشه و من به آرزو و عشق همیشگیم یعنی رشته داخلی رسیده باشم و حالم خوب نباشه؟؟!!!!!!! خدا رو همیشه شکر میکنم برای این روزهام و حتی برای روزهای قبل و قبل ترش و حتی برای روزهای چند ماه قبل و حتی قبل تر از اون و برای تمام روزهای زندگیم. زندگیم رو که مرور میکنم حکمت تمام لحظاتش رو درک میکنم حتی لحظاتی که شاید از شدت ناراحتی و غصه آرزوی مرگ میکردم. حالا میفهمم اگه اون لحظات برام تبدیل میشدن به یه خاطره شیرین و اتفاقات اون دوران بر طبق خواسته من پیش می رفت شاید هیچ وقت به اون چیزی که الان دارم نمیرسیدم و این حس رضایتی رو که الان دارم رو نداشتم. به هر حال حسی رو که الان دارم با هیچی توی دنیا عوض نمیکنم. یه حس رضایت و خوشی عمیق که حتی نمیتونم توصیفش کنم و فقط می تونم بگم خدایا ممنون که همیشه مراقبم هستی و همیشه چیزی رو برام پیش میاری که شاید بعدها میفهمم بهترین اتفاق توی اون دوره برام بوده.

واما اگه بخوام از دوره رزیدنتی و رشته زیبای داخلی بگم باید بگم شدیدا در حال کشیک دادن می باشیم ولی همون طور که قبلا هم گفتم کلی لذت می بریم از 12 کشیک در ماه یکی از یکی گل تر و بخش هایی مملو از بیمار و اساتیدی بسیار مهربان!!! و مهم تر از اون، استادنماهایی صد برابر مهربان تر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (از توضیح اضافی در این زمینه به دلایل امنیتی و جهت حفظ جان و موقعیت خود معذوریم). شهریور ماه بخش کلیه بودم. رشته ای که از میان رشته های دیگه داخلی بهش بیشتر علاقه دارم. بخش خیلی خوبی بود به خصوص اینکه گروه نفرولوژی دانشگاه تبریز اساتید خیلی خوب و با سوادی داره که هم آموزش خیلی خوبی به دانشجو ارائه میدن و هم رفتار مناسبی باهاشون دارن و به بیان ساده تر عقده ای نمی باشند!!!!! و روح و روان آدم رو تروماتیزه نمی کنن. ماه دوم بخش غدد بودیم که کلهم اجمعین در کنار تخصص داخلی و فوق تخصص غدد، دوره کاملی از روش های نوین تروماتیزه ساختن روح و روان دانشجویان گذرانیده اند و کلی تروماتیزه مان فرمودند ولی ما نیز مقاومتی عظیم از خودمان نشان دادیم و جان سالم از مهلکه به در بردیم و یک گوش رو در کردیم و اون یکی گوش رو دروازه و فقط دعا نمودیم خداوند جنبه هر چیزی را قبل از بخشیدن آن به انسان ها ببخشد.(از توضیح اضافی در این زمینه نیز به همان دلایل امنیتی به شدت معذوریم) خلاصه این بخش هم تموم شد و الان رزیدنت ماه سوم هستیم و در بخش جنرال بیمارستان سینا در کسوت رزیدنتی بیمار ویزیت می کنیم. توی این بخش اتند خیلی کم میاد و عملا مریضا رو رزیدنت ویزیت می کنه. راستش ما که توی این چند روز روی ماه اتند محترم را ندیدیم و خودمون مریض ها رو ویزیت کردیم نمیدونم روزای بعد قراره بیان یا همین طوری قراره ادامه پیدا کنه. ولی بخش خوبیه. بخشیه که میتونیم کامل مریضامون رو ببینیم و همه کاراشون رو خودمون انجام بدیم فقط امیدوارم خدا کمکم کنه اشتباهی ازم سر نزنه و جون مریضا رو به خطر نندازم و ازش میخوام مثل همیشه هوامو داشته باشه.

از همه دوستای خوبی که اینجا رو میخونن ممنونم که همیشه کنارم بودین و هستین و برام نظرات خوبتون رو میذارین و شرمنده م که بیشتر اوقات نمیتونم جواباشون رو بنویسم ولی همیشه از دیدن نظراتتون خوشحال میشم. سعی میکنم زود به زود بنویسم و چشماتون رو به درد بیارم (در این زمینه سر به درد نمیاد خب!!!!!!)شیطان


 
شروعی تازه
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳  کلمات کلیدی:

زندگیم برگشت به روال عادیش. رفت و آمدهام هم تموم شد. دوشنبه شب آخرین کشیکم هم تموم شد و برگشتم برای همیشه. نمیخوام توهینی به اهالی کلیبر یا روستاهای اطرافش کرده باشم ولی دیگه کلاهم هم اونورا بیفته نمیرم برش دارم. یعنی دیگه به هیچ عنوان جهت کار یا زندگی اونورا آفتابی نمیشم. تنها موقعی که ممکنه برم فقط جهت گردش و تفریح توی اون طبیعت زیباست. خیلی اونجا اذیت شدم. شاید قسمت عمده ش تقصیر خودم بود و نتونستم خودم رو با فرهنگ اونجا وفق بدم ولی حتی خودشون هم در اولین فرصت درمیرن از اونجا. یعنی کل پزشکانی که بومی اونجا هستن یه جورایی در اولین فرصت در رفتن چه برسه به من. هر چند این دو ماهه برام بهتر بود چون هر چی هم که توی کشیکای اورژانس مشکل برام پیش میومد، باز یه هفته ای برمی گشتم خونه و بهبود روانی!!!! پیدا میکردم. خلاصه هر چی بود گذشت و روسیاهیش برای بعضیییییی ها موند. اونایی که هر طور تونستن و از دستشون براومد برام مشکل پیش آوردن و ناراحتم کردن.

یه مزیت مهم اون دوران این بود که الان دارم روزشماری میکنم برای 2 شهریور. دلم لک زده برای کشیک داخلی. اینو ذخیره میکنم برای اون موقع که 12 تا کشیک در ماه با اعمال شاقه خواهم داد و شبیه مرده متحرک خواهم شد ولی دوستش دارم. همون طور که روز 28 اسفند سال 90 بعد از آخرین کشیک اینترنیم در بخش داخلی با دلتنگی به خونه برگشتم مطمئنم 4 سال بعد هم همین طور خواهم بود. آخه من یکی از عاشقان سینه چاک داخلی می باشمنیشخند هر کس هم منو دیوونه بپندارد خودش .... استنیشخند

داخلی یعنی پزشکی یا پزشکی یعنی داخلی. همین


 
قبول شدممممممممممم
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

بالاخره نتایج اومد. نهایت ذوق مرگی رو تجربه کردم. یه پیک کاته کولامین و در نهایت:

داخلی تبریز

خدایا شکرت. خیلی دوستت دارم خداااااااااااااااااااا. ممنون که تلاش های این مدت و رنج و سختی هایی رو که فقط و فقط به خاطر این دو کلمه تحمل کردم بی نتیجه نذاشتی. شکر شکر شکر و هزاران شکر.


 
خاله بازی در اورژانس!!!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٥  کلمات کلیدی:

هی من میخوام هیچی نگم، هی نمیذارن. نمیذارن دیگه. یه کارایی می کنن مرغ پخته شده و خورده شده توی دل و روده آدم هم خنده ش میگیره. این یکیو دیگه باید بگم. همچین مونده بیخ گلوم.

کشیک اورژانسم. یه پدر و مادر فسقلی در حد خاله بازی های کودکانه با یه بچه 1- 1.5 ساله توی بغل، که قطعا فرق چندانی بین اون و عروسک های خاله بازیشون قائل نیستن، وارد اتاق معاینه میشن و اظهار می کنن که قلب بچه شون درد میکنه!!!! قلب همون بچه 1.5 ساله که هنوز کلمه بابا و مامان رو درست نمیتونه بگه. علایم دیگه رو میپرسم. میپرسم که آیا بچه شون قبلا مشکل قلبی داشته یا توی خانواده شون کسی مشکل قلبی داره. خلاصه هر چیزی رو که احتمال کمی ایجاد میکنه که بچه مشکل قلبی داشته باشه میپرسم و بعد با هزار مصیبت بین جیغ و داد های بچه صدای قلب و ریه هاش رو گوش میدم. همه چی نرماله. حالا می رسیم به جایی که باید به پدر و مادر بگیم که مشکلی نیست. پدر و مادر محترم اصرار دارن که ما نمیفهمیم و بچه شون قلبش درد میکنه و باید ازش نوار قلبی بگیریم. میپرسم از کجا فهمیدین که این بچه ای که هنوز 2 کلمه هم نمیتونه حرف بزنه قلبش درد میکنه؟ پدر با یک نگاه عاقل اندر سفیه میگه خوب من پدرشم میفهمم!!!!!

آخه پدر کوچولو، یه چیزی شنیدی که میگن پدر و مادر از روی گریه بچه شون میفهمن چشه ولی یه نکاتی داره این قضیه. اولا این قضیه اغلب در مورد مادر ها و به خصوص مادرهای قدیمی و اونایی که چند تا بچه بزرگ کردن صدق میکنه. شما همین که تلاش کنی و تشخیص بدی وقتی صدای ممتدی از حنجره بچه ت بیرون میاد، داره گریه می کنه یا میخنده کافیه و کل امتیاز این مرحله رو میگیری و میتونی بری مرحله بعد. دوما برد این قضیه نهایتا در حد تشخیص گرسنگی و خیس شدن پوشک بچه و نهایتا یه دل درد مختصره. دیگه در حد درد قلبی پیشرفت نکرده این قضیه.

خلاصه با هزار مصیبت پدر و مادر کوچولو رو راضی میکنیم که نیازی به انجام نوار قلبی نیست و اگر هم لازم باشه باید در یک شرایط بهتر و ترجیحا زمان خواب بچه گرفته بشه تا تکون نخوره و پدر و مادر محترم اورژانس رو ترک میکنن تا به ادامه خاله بازیشون برسن.


 
تو فقط یادم باش
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤  کلمات کلیدی:

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او .... با تو رازی دارم

آدم آرام و نجیب آمد پیش ... زیر چشمی به خدا می نگریست، محو لبخند غم آلود خدا ... دلش انگار گریست

" نازنینم آدم" قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید... " یاد من باش که بس تنهایم"

بغض آدم ترکید ... گونه هایش لرزید

به خدا گفت: "من به اندازه گل های بهشت... نه به اندازه عرش ... نه  ... نه ... من به اندازه تنهاییت، ای هستی من، دوستدارت هستم."

آدم، کوله اش را برداشت ... خسته و سخت قدم برمی داشت ... راهی ظلمت پرشور زمین ... طفلکی بنده غمگین آدم ...

در میان لحظه جانکاه هبوط ... زیر لب های خدا باز شنید " نازنینم آدم... نه به اندازه تنهایی من ... نه به اندازه عرش ... نه به اندازه گل های بهشت ... که به اندازه دانه گندم ... تو فقط  یادم باش ...

نازنینم آدم ... نبری از یادم

توضیح: این متن زیبا زیر شیشه میز واقع در اورژانس بیمارستان کلیبر بود که در اولین کشیکم توجهم رو به خودش جلب کرد. خیلی بهم آرامش داد. ما آدم ها گاهی یادمون میره ولی خدا همیشه به یادمونه. همه جا کنارمونه و همیشه یار و یاورمونه. این موضوع توی زندگیم بارها و بارها بهم اثبات شده ولی توی این دوره سختی که گذروندم این موضوع برای چندمین بار بهم اثبات شد.


 
← صفحه بعد