سیبل (سیبل هاااا نه سیبیل)
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥  کلمات کلیدی:

باز بعد از یه دوره غیبت حسابی طولانی گذرم افتاد این ورا. هر چند وقت یه بار که سر میزنم و نظرات وبلاگ رو میخونم به معرفت و دوستی خیلیا آفرین میگم که علی رغم اینکه هیچ چیز جدیدی ننوشتم بازم لطف می کنن و سر میزنن و نظر هم میزارن برام. همسر جانمون هم که همش بهم گوشزد میکنه که خیلی وقته ننوشتم ولی خب منم بلدم چطوری همشو بندازم گردن خودش. از وقتی همسر جان اومده، یکی هست که به حرفام، چرت و پرتام، خیالبافی هام و دل مشغولی هام گوش بده. واسه همینه که ترجیح میدم به جای نوشتن حرف بزنم ولی خب اینم قبول دارم که نوشتن یه مزه دیگه داره. اونم نوشتن اینجا که برام همیشه یه جای امن و آرامش بخش بوده.

حالا با این اوصاف اگه فکر کردین از وقتی ارتقا یافتیم و سال 2 شدیم کلاس گذاشتم و مثلا وقتشو ندارم،،،،،، کاملا درست فکر کردین. از وقتی مثلا سال 2 شدیم رسما بیچاره شدیم. کاشکی همون سال 1 میموندیم و به این فلاکت نمیفتادیم. ما که وارد دوره رزیدنتی شدیم همون روز اول رزیدنت های سال بالا یه جوری محترمانه !!!!! و به صورت کاملا سربسته!!!!! بهمون تفهیم کردن که کلا هر گندی در بخش ها پیش بیاد و هر اتفاقی بیفته رزیدنت سال 1 مسئوله، حتی اگه خلافش ثابت بشه و کلا هیچ رقمه نباید پای رزیدنت های سال بالا رو به قضایا بکشونیم و این یه سال رو تحمل کنیم و هر حرف و سرزنشی رو از هر بنی بشری بشنویم و بیخیال بشیم و بهمون کورسوی امیدی نشون دادن و گفتن سال 1 که تموم شد همش تموم میشه و کلا بهشت میشه و حتی بهمون گفتن که اونقدر همه چی رویایی میشه که، زبونم لال، اساتید و حتی خود شخص شخیص مدیر گروه ازمون با میوه های بهشتی پذیرایی میکنن (اینجاشو دیگه جهت اغراق از خودم درآوردم هاااا و الا کی باورش میشه که ....... ) خلاصه با هر بدبختی و فلاکتی بود به امید سال های بالاتر سال 1 رو پشت سر گذاشتیم و چه خفت ها که نکشیدیم و چه حرفایی که نشنیدیم و خلاصه به روزی رسیدیم که قرار بود سال 2 بشیم. از بخت بد ما این روز تاریخی 15 روز به تعویق افتاد اونم به لطف دیر اعلام شدن نتایج. بعد از اومدن رزیدنت های محترم سال 1 هم کلا ورق برگشت و گفتن اینا هنوز تازه اومدن و مراقبشون باشین و از گل نازک تر بهشون نگین. بعد گفتن حالا چکار کنیم و پس به کی گیر بدیم که دیدن خب این سال 2 ها که تازه سال یکشون تموم شده هستن دیگه چرا راه دور بریم همینارو که تا حالا حسابی چلوندیم بازم می چلونیم و این شد که سال 3 ها هم به بهانه تعداد کمشون کشیک ICU رو هم انداختن به ما و حالا تعداد کشیک هامون نه تنها کم نشده که زیاد هم شده و طی کشیک هم به جای یه بخش چند تا بخش رو پوشش میدیم و تا همین چند روز پیش هم ما مورنینگ میدادیم و الان هم که رزیدنت سال 1 مریض معرفی میکنه بازم همه سوالا رو از ما میپرسن و کلا سمت تیربارشون همچنان به طرف ماست. فکر کنم باید به همسر جان و برادر جان و برادر همسرجان بگم سه تایی عقلای مهندسیشون رو بزارن رو هم و یه دستگاه بسازن که بتونه رادار اینا رو کور کنه، شاید فرجی شد و اینا نتونستن ما رو ردیابی کنن و واسه تیربارشون یه هدف دیگه پیدا کردن و دست از سر ما برداشتن.

آخیییییییییییییییییش. کلی حال فرمودیم آخر شبی یه عالمه غر زدیم. حالا میتونم برم با خیال راحت بخوابم.


 
ارتقا یافتیم!!!
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳  کلمات کلیدی:

بعد از مدت های طولانییییییییییییی دلمان برای اینجا تنگ شد. این مدت خیلی سرمان شلوغ بود. اردیبهشت بخش خون بودم و کمی تا قسمتی در زمان هایی که کشیک ها و عواقبشان اجازه میدادند مشغول درس خوندن و آماده کردن خودم بودم برای امتحان ارتقا. نیمه اول خرداد رو هم off بودم. دوره خیلی خیلی خیلی خوبی بود. خسته از کشیک های پی در پی و پشت سر هم بودم و توی این 15 روز هم کلی گشت و گذار کردم به همراه همسرجان و خانواده ها و هم کمی تا قسمتی درس خوندم. البته برای امتحان مجبور شدم برخلاف میلم سوالای سال قبل رو بخونم. اگه به اختیار خودم بود و وقتش بود دوست داشتم کل هاریسون (رفرنس اصلی بیماریهای داخلی) رو بخونم. از شما چه پنهون، این کتاب سوالای ارتقا رو که میذاشتم جلوم، هاریسون با اون ابهتش از توی قفسه کتابام بهم چشمک میزد و گاهی هم چپ چپ نگام می کرد و هی وسوسه می شدم برم سروقتش و شروع کنم به خوندنش و بیخیال امتحان بشم ولی هی خودمو کنترل کردم و سر خودم رو شیره مالیدم که این امتحان رو که دادم بعدش میشینم هاریسون میخونم تا واسه امتحان سال بعد اگه شد کلشو یه بار خونده باشم. به هاریسون هم قول دادم که حتما تا پره ارتقا سال بعد بخونمش!!! خلاصه نتیجه این مدت مطالعه شد ارتقا من از سال 1 به سال 2 اونم با نمره خیلی خوب. خوشحالم که تونستم با نمره عالی این امتحان رو بگذرونم. امسال با وجود این همه کشیک سخت نشد که هاریسون رو بخونم ولی با سال 2 شدن هم تعداد کشیک ها یه خورده کمتر میشه هم سختی کشیک کمتر میشه و سعی میکنم امسال همه هاریسون رو بخونم.

از احوالات بخش ها هم بگم یه خورده دل همه کباب بشه به حالمون. اول از همه اینکه دیگه همگی عادت کردیم به مقداری غر غر و تحقیر و توهین از جانب مدیر گروه محترم. نمیگم سختگیر نباشن یا کاری به کارمون نداشته باشن ولی اذیت و آزار هم حدی داره به خدا. هر روز صبح برای مورنینگ ریپورت همه کلی استرس میکشن و سعی میکنن مریضایی رو معرفی کنن که حرفی توش درنیاد نه مریض هایی رو که واقعا باهاشون طی کشیک مشکل داشتیم و نیاز به یادگیری داریم. چون سر ساده ترین مریض هم که همه کاراشو با دقت و وسواس انجام دادیم کلی تذکر میشنویم که چرا اینو نوشتی، چرا اونو ننوشتی، چرا این کار رو کردی، چرا فلان کار رو نکردی، شرح حالت چرا کمه، چرا زیاده، چرا علایم حیاتی رو عین اینترن نوشتی و کلی چراهای دیگه. سر هر کار کرده و نکرده باید سرزنش بشیم و کسی هم به فکر این نیست که طی کشیک همه کار میکنیم و توی یه بخش شلوغ با چندین مریض تازه بستری شده و چندین مریض بدحال و کلی کار جانبی دیگه تمام تلاشمون رو میکنیم و از جونمون مایه میزاریم تا بتونیم بخش رو stable نگه داریم و به مریض ها برسیم بعد صبح که میشه خسته از یه کشیک واقعا سنگین، با یه بهانه کاملا الکی کلی سرزنش میشیم و خستگی هامون چندین و چند برابر میشه. هر روز صبح هم که سر کلاس و مورنینگ عین بچه های کلاس اول حضور و غیاب میشیم و یکی نیست بگه بابا اگه کسی واقعا بتونه از کلاسا و مورنینگ ها استفاده کنه، خودش اونقدر فهم و شعور داره که بلند شه بیاد سر کلاس و نیازی به اجبار نیست.

با اجرای طرح تحول نظام سلامت هم که دیگه رسما همه چی به هم ریخته. البته نمیگم این طرح بده ولی حداقل توی شهر ما قبل از اینکه برنامه ریزی درستی در موردش بشه انجام شده. تبریز شهریه که چندین شهر و حتی چند استان مجاور رو از لحاظ درمان پوشش میده و با این شرایط عملا بیمارستان امام رضا تنها بیمارستان جنرال و کاملا فعالش هست و چند تا بیمارستان دیگه توی یکی دو تا زمینه تخصصی هم کنارش هستن. با اجرای این طرح  و کاهش هزینه های بستری و درمان، مراجعین بیمارستان های دولتی چندین برابر شده و همه هم به طرز مرموزی میخوان که بستری بشن. بار این همه تغییرات و کار چندین و چند برابر شده بیمارستان ها هم عملا در بیمارستان های دولتی بر عهده رزیدنت ها افتاده. از زمان اجرای این طرح کشیک هامون به طرز فاجعه باری شلوغ شده و به لطف حمایت های بی دریغ مدیر گروه محترم از رزیدنت هاشون که باعث شده رزیدنت های داخلی قد یه پشه هم ارزش و احترام نداشته باشن پیش بقیه و هر بنی بشری از اتند طب اورژانس گرفته تا نگهبان دم در بیمارستان، حالشون رو بگیرن، اوضاعمون کلی خراب شده و نمیدونیم این وضع رو تا کی میتونیم تحمل کنیم ولی اینو بگم که:

مدیر گروها که چنین سخت به ما میگیری، باخبر باش که پژمردن من آسان نیست، گرچه کمی خسته تر از دیروزم، اما باز هم عاشق داخلی هستم و میمونم و خواهم موند و ادامه میدم با همه مشکلاتی که هست و مجبوریم به تحملش و مشکلاتی که بیخودی برامون به وجود میارن، می سازم، یا از سرراهم برشون میدارم یا نادیده میگرمشون و همین طور تخته گاز به راهم ادامه میدم و به امید خدا متخصص خوبی میشم تا همیشه بتونم ثابت کنم به همه که هیچ کس، هیچ وقت از اعتماد به خدا پشیمون نمیشه. خدایی که همیشه کنارمه و پشتیبانم، خدایی که بهم یه خانواده خوب داد که بهترین ها رو توی زندگیم بهم دادن، خدایی که بهترین فرد رو سر راهم قرار داد تا بتونم برای همه عمرم بهش تکیه کنم و وجودش توی زندگیم اونقدر بهم آرامش بده که بتونم از پس هر مشکلی بربیام، خدایی که هیچ وقت تنهام نذاشت. خدایا ممنونتم


 
رزیدنت داخلی ضربدر صفر!!!
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢  کلمات کلیدی:

بعد از مدت های طولانی امروز تصمیم گرفتم یه سری به اینجا بزنم. زندگی روزمره و کار و درس فرصت چندانی برای نوشتن برام نمیذاره ولی امروز دلم یهو هوای اینجا رو کرد. از طرفی همسر جانمان یادآورری کرد که مدت هاست اینجا نیومدم و ننوشتم. خلاصه به خاطر گل روی همسر جان که کل پست های قبلی اینجا رو میتونه از حفظ و بدون حتی یه کلمه اینور و اونور برام بگه، اومدم که بنویسم.

در راستای پست قبلی که کمی تا قسمتی غر زدم از دست بشریت که نامردی فرمودند در حقمان، فقط همین رو میگم که در نیمه اول عید که تعطیل بودم، یعنی از 29 اسفند تا 8 فروردین کلی خوش گذراندیم و با همسر جان و خانواده ها کلی مهمونی و گردش رفتیم و تقریبا تمامی روزها در کنار هم بودیم و همین که کنار هم بودیم همه جا برامون بهشت بود و همه چیز لذت بخش. از 9 فروردین هم به صورت انتحاری طی 7 روز 6 کشیک داشتم که جهت زهرمارسازی ایام عید برای رزیدنت های داخلی طراحی شده بود ولی به کوری چشم بعضیییییییی ها اصلا هم نگذاشتیم زهرمارمان شود و با سربلندی تمام کشیک هایمان را به اتمام رساندیم و فقط یه خورده کوچولو له شدیم که تا یکی دو روز بعد از عید آثار خستگی هنوز پیدا بود. البته همیشه این قضیه رو میگم که هیچ وقت خستگی جسمی نمیتونه منو از پا دربیاره. وقتی آدم دلش خوش باشه و روحش تازه بمونه هر سختی ای رو میتونه تحمل کنه و خم به ابرو نیاره. خلاصه عید هم گذشت و نیمه دوم فروردین رو هم بخش ریه بودم که کلی برام مفید بود. این ماه هم رزیدنت بخش خون هستم و خوبیش اینه که یه خورده از جو مورنینگ های اونجا خارج شدم. آخه تو دانشگاه ما بخش خون و انکولوژی توی یه بیمارستان جداست و به همین خاطر مورنینگ هاش هم جدا از گروه داخلی برگزار میشه.

توی پست قبلی گفتم که چقدر به اینترن های داخلی داره خوش میگذره و مریض توی مورنینگ معرفی نمیکنن و کلا مورنینگ هم تشریف نمیارن. با این قوانین جدید اینترن ها دیگه کلا ما رو رزیدنت محسوب نمی کردن و توی کشیک ها، ما که هیچ، به حرف رزیدنت های ارشد هم گوش نمیدادن و حتی مواردی دیده شده بود که اتند ها رو هم سنگ رو یخ فرموده بودند. بعد از عید اومدن یه فکری به حال این قضیه کنن و یه خورده اوضاع رو سر و سامون بدن. نتیجه این شد که الان اینترن های کشیک پرونده های مریض ها رو میارن سر مورنینگ و موقع معرفی مریض توسط رزیدنت کنارش می ایستن و به نشانه تأیید سر تکون میدن متفکر . هر از چند گاهی هم سوالی ازشون پرسیده میشه که اگه ندونن رزیدنت سال 1 و بعدش هم رزیدنت ارشد کشیک ترکش هاش رو میخورن که چرا به اینترن در مورد مریض توضیح ندادن و کسی هم نیست بهشون بفهمونه که آخه بشریت محترم، طی یه کشیک سنگین داخلی که عملا همه وظایف روی دوش رزیدنت هاست و حتی فرصت یه لقمه شام و نهار خوردن هم گاهی براشون پیدا نمیشه و علی الخصوص بعد از ساعت 2 نصفه شب که سطح هوشیاری ما به حدی میرسه که اندیکاسیون اینتوباسیون پیدا میکنیم، زمان خوبی برای آموزش و بحث در مورد مسائل علمی نیست. خلاصه با این اقدامات منحصر به فرد گروه داخلی و تصمیمات جدیدی که روز به روز به تعدادشون داره اضافه میشه، عملا رزیدنت های داخلی ضرب در صفر شدن و هیچ کس برای حرفشون، نظرشون و تشخیص هاشون تره هم خورد نمیکنه. ولی من با همه این اوصاف باز هم عاشق داخلی هستم و هنوز هم مقاومت میکنم و راه خودم رو میرم و هیچ مشکلی نمیتونه منو از راهی که در پیش دارم منصرف کنه.


 
دانشجوی پزشکی و قوانین جدید
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩  کلمات کلیدی:

دیگه برگشتم به بخش های خودمون. داخلییییییییییییییی خیلی خوبه. 2 ماهه دی و بهمن رو که کلترال قلب و بعدش عفونی بودم چنان دلم برای داخلی تنگ شده بود که حتی با وجود خبرهایی که از مورنینگ ریپورت های خونین و تغییرات قوانین با ورود مدیر گروه جدید میشنیدم، بازم دلم هوای بخش های خودمونو می کرد و روز شماری می کردم که برگردم. الان حس خوب برگشت به خونه رو دارم. ولی خونه مون یه خورده تغییر کرده. وقتی من داشتم این خونه رو به قصد 15 روز off و 2 ماه کلترال ترک می کردم، بیماران در مورنینگ ها توسط اینترن معرفی می شدند، رزیدنت ها کم و بیش ابهتی برای خودشون داشتن، کشیک ها با همکاری همه برگزار می شد و .... . الان که برگشتم چشمتون روز بد نبینه،ما رزیدنت ها بیماران رو در مورنینگ ریپورت معرفی می کنیم، صبح ها قبل از مورنینگ با مصیبت به یاد دوران اینترنی می دوئیم دنبال پرونده و گرافی و CT مریض های بستری شده تا با خودمون ببریم سر مورنینگ، اینترن ها و اکسترن ها در مورنینگ حضور ندارن و قطعا و بدون هیچ شکی دارن صبحونه میخورن (چون دقیقا بعد از تموم شدن مورنینگ و حتی بعد از حضور ما توی بخش وارد بخش میشن و مریضا رو میبینن) دیگه رزیدنت ها قد یه پشه هم ارزش ندارن و اینترن ها و اکسترن ها تره هم واسه حرفاشون خورد نمیکنن. شرح حال های رزیدنت های سال 1 در حد چند صفحه ست و شرح حال اینترن ها خلاصه میشه در چند کلمه " یه مریض اومده، حالش بده" خلاصه بلبشویی شده داخلی که نگو. البته همش بد هم نیست ها. بعضی چیزا بهتره. مثلا همین ارائه مریضا توسط خودمون تو مورنینگ ریپورت. قبلا ها که اینترن ها مریضا رو ارائه میدادن گاهی گند هایی غیر قابل جبران از بعضی از اینترن ها سر میزد که هیچ جوره نمیتونستیم جمعش کنیم و در نهایت هم فقط ما متهم بودیم چون وظیفه اینترن نبود که همش وظیفه ما بود ولی الان دیگه هر گلی می زنیم خودمون به  سر خودمون میزنیم. ولی در نهایت جو داخلی که نسبت به همه گروه ها صمیمی تر و بهتر بود یه جورایی بد شده. شایدم بد نیست هاااا ولی خب من زیاد خوشم نمیاد. نمیدونم شاید بعدا عادت کنم ولی فعلا که زیاد جالب نیست برام.

البته گذشته از همه این ها تحمل هر چیزی برام خیلی خیلی خیلی آسون تر شده و همه اینا از وجود همسرجان در زندگیم ناشی میشه. واسه همینه که دیگه بیخیال همه چی شدم و  حتی بعد از نامردی بقیه در حقم که باعث شد برنامه هایی رو که برای اولین عیدمون با همسرجان داشتم به هم بخوره، بازم عین خیالم نیست و یه سری برنامه جدید ردیف کردم ولی بازم برای هزارمین بار پشت دستم رو داغ کردم که به هیچ بنی بشری اعتماد نکنم و برای هیچ کس هیچ کاری نکنم چون همه در مواقع ضروری پشتم رو خالی میکنن و اصلا براشون مهم نبود که امسال اولین عید من و همسر جان هست که در کنار هم هستیم و میشد کمی رعایت کرد. خلاصه با وجود همسر جان و دلداری هاش و همدلی هاش بیخیال شدم و هر طوری شده درکنار خانواده خودم و همسر جان و خانواده ش سال خوبی رو شروع میکنم و حسابی هم به هممون خوش میگذره. مطمئنم که در کنار هم نمیذاریم هیچی هیچی، بزرگ یا کوچیک، خوشبختی و خوشحالی رو ازمون بگیره.


 
اهلی شدیم!!!!!
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی:

آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش

علت عبارت بالایی همون علتیه که یه مدت بود باعث شده بود ننویسم و الان باعث شده بنویسم. طی این مدت نسبتا طولانی و حتی مدتی قبل تر از اون درگیر پروسه مهمی بودم که چون هنوز کامل اتفاق نیفتاده بود نمیخواستم چیزی در موردش بنویسم و چون مهم ترین اتفاق زندگیم بود، نمیتونستم بدون ذکر اون، نوشته دیگه ای هم بنویسم. یعنی از هر جایی میخواستم شروع کنم باز به همین جا ختم میشد. به کسی که زندگیمو برام زیباتر کرده و تمام آرزو و انتظاری که از یه فرد در این نقش توی زندگیم داشتم برام برآورده کرده. طی این مدت یه نفر دیگه به زندگیم اضافه شده به نام همسرجان.

شروعمون با هم عادی نبود. یه آشنایی فراتر از انتظارات معمول زندگی، باعث علاقه و محبتی عمیق شد که نتیجه اون یک پیمان الهی و قول و قراری شد که پایه هاش در مشهد و در حرم امام رضا (ع) ایجاد شد و در 15 بهمن ماه رسمی و ابدی شد.

زندگیم یا بهتر بگم زندگیمون وارد یه دوره جدید شده که با هم و در کنار هم روز به روز برای بهتر شدنش تلاش خواهیم کرد و تمام سعیمون رو به کار میبریم تا زندگیمون همیشه اونی باشه که همه جا، هم توی این دنیا و جلوی خلق خدا و هم در اون دنیا و در پیشگاه خدا از روزایی که گذروندیم و کارایی که انجام دادیم شرمنده نباشیم و همیشه افتخارکنیم که فقط و فقط در راه رضای خدا قدم برداشتیم.

خدایا؛ کمکمون کن هیچ وقت از راه راست منحرف نشیم، همیشه زندگیمون و عشقمون رو مقدس و پاک نگه داریم و همیشه پایبند قول وقراری باشیم که نه به همدیگه که به خودت دادیم تا همیشه و همه جا کنار هم و برای هم باشیم.


 
زندگی یک رزیدنت سال یک
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

یک دانشجوی پزشکی در حال حاضر به طور عمده در 2 حالت به سر می برد، یا کشیک می باشد یا پست کشیک (یعنی روز بعد از کشیک) و هر از گاهی که هر ماه نهایتا یکی دو روز اتفاق می افته، پره کشیک ( یعنی روز قبل از کشیک). کشیک که تکلیفش مشخصه. بیمارستان و  مریضا و هزار جور کار و بی خوابی و خستگی و البته لذتی که در کار کردنش هست ولی این لذته یه استثناهایی هم داره که بعدا میگم. اما پست کشیک عالم زیباییست که نگو. البته این زیبایی از ظهر که می رسی خونه شروع میشه. صبح پست کشیک تعریف چندانی نداره چون باید بعد از خستگی یک کشیک اغلب سنگین، تاظهر هم حواست جمع باشه تا جواب عالم وآدم رو بدی و مریض ببینی و کارای مریضاتو بکنی و حواست هم باشه که یه وقت خستگی روی کارت تأثیری نذاره و یه وقت سوتی ندی. اما ظهر که می رسی خونه یه عالم دیگه میشه. در هپروت به سر میبری چون میدونی دیگه نباید حواست باشه که اشتباه نکنی. من به عنوان یک دانشجوی پزشکی طی ساعات طلایی پست کشیک سوتی هایی میدم و حرفایی میگم و میشنوم که بعدا عمرا به گردن نمیگیرم چون واقعا یادم نمیاد. خلاصه این هپروت لذت بخش با یک خواب یکی دو ساعته بعد از ظهر تموم میشه و بعدش زندگی عادی ادامه پیدا میکنه. پره کشیک هم دوران زیاد جالبی نیست و خلاصه میشه تو آرزوی اینکه کااااااااااش کشیک فردام زیاد سنگین نباشه....

با این اوصاف و احوال می دونم الان بهم حق میدین که دیر به دیر می نویسم یا گاهی اصلا نمی نویسم یا اینکه پست های بی مزه میذارم (نه که قبلیا خیلی بامزه بودن!!!!!). اگه هم حق نمیدین مشکل خودتونه همین که خودم به خودم حق میدم کافیه!!!!

بعد از پست قبلی ماه سوم رزیدنتی رو هم در بیمارستان سینا گذروندم. دوره خوبی بود ولی خیلی بخش بی در و پیکری بود. تازه فهمیدم اینترن ها و اکسترن های دانشگاه آزاد چه سه ماهه راحتی رو در بیمارستان سینا و بخش داخلیش میگذرونن. هر کدوم نهایتا 3-4 تا تخت دارن با مریضای خوب و خوشحال، کلی مرخصی میگیرن، کشیک های هر ماهشون خیلی زیاد باشه 7-8 تاست و کلا خوش میگذرونن در حالی که وصف اینترنی بخش داخلی ما رو قبلا خدمتتون عرض کرده بودم به طوری که اینترن هایی که اخیرا این بخش رو پشت سر گذاشتن احساس رهایی از زندان رو داشتن (البته برای من اینطور نبود چون کمی تا قسمتی دیوونه می باشیم!!!!) و شواهدش در facebook موجوده.

توی بیمارستان سینا یه اتند داشتیم که هر از چند گاهی روی ماهشو میدیدیم. این اتند محترم وقتی فهمید من با چه علاقه ای وارد این رشته شدم اولش بهم پیشنهاد داد حتما یه MRI از مغزم انجام بدم تا شواهد آتروفی کورتکس مغزم رو ببینم (آتروفی کورتکس در بیماریهایی مثل آلزایمر یا دمانس یا همون زوال عقل اتفاق می افته) و بعد از کلی مزه پرانی میخواست منو تمدید دوره کنه تا منو اونجا به یه اینترنیست واقعی تبدیل کنه. اینم از عوارض اظهار علاقه به رشته ست. خلاصه با هر مصیبتی بود از دستش در رفتیم و آبان ماه هم تموم شد و آذر ماه 15 روز بخش روماتولوژی بودم و بعدش هم یه مرخصی 15 روزه داشتم. این 15 روز بهترین دوران عمرم بود. یه سفر یه هفته ای رفتیم مشهد و دورانی رو گذروندم که همیشه برام خاطره انگیز خواهد بود. یه لذت عمیق از این روزا برام به یادگار موند. چیزی که نمیتونم توصیفش کنم ولی ..... نمیدونم، خلاصه خیلی خیلی خیلی خیلی خوب بود.

الان هم در بخش قلب هستم. بخشی که هیچ بنی بشری از داخلی ها هیچ وقت به نیکی ازش یاد نکرده. قسمتیش برمیگرده به کشیک های فوق العاده سنگینش ولی قسمت اصلیش مربوط به جو حاکم بر این رشته ست. به خصوص برای ما که به جو صمیمی و خوب بخش خودمون عادت میکنیم خیلی سخته که با این شرایط کنار بیایم. دوست ندارم زیاد در مورد اینجا و شرایطش توضیح بدم ولی جو بین همکاران اینجا خیلی با جوی که بین رزیدنت های داخلی و گروه داخلی برقراره فرق داره و خیلی سرد و دیکتاتوریه و عملا هیچ کس با هیچ کس همکاری نمیکنه. برای همینه که برام از استثنائاتیه که گفتم و برام چندان لذت بخش نیست ولی هر چی که باشه از پارسال در همین دوران خیلی خیلی خیلی بهتره. این چیزیه که هر موقع اقدام به غرزدن میکنم مامانم بهم میگه و خودم هم شدیدا بهش اعتراف میکنم و برای لحظه لحظه این روزهام و این دوران و امسال خدا رو هزاران بار شکر میکنم.


 
جی پی سابق، رزیدنت داخلی فعلی ولی همچنان یک دانشجوی پزشکی
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤  کلمات کلیدی:

بعد از مدت ها دوری و غیبت دوباره اومدم. چرا و چگونه ش بمونه برای بعد که مفصل برای همه تعریف می کنم ولی مهم اینه که اومدم. راستش این دوره نه برام سخت بود، نه کم حوصله بودم و نه میخوام کلاس بزارم که وقت نداشتم و از وقتی رزیدنت شدم خیلی سرم شلوغ شده و از این حرفا. اتفاقا این 2 ماه دوران خیلی خوبی داشتم. اتفاقات خیلی خوبی برام افتاد و زندگیم برام خوشایند تر از همیشه ست. ننوشتنم یه دلیل خیلی ساده داشت و اونم این بود که حس نوشتن نداشتم. ذهنم برای نوشتن چیزی نداشت. حالا الانم که می نویسم فکر نکنین خیلی حرف خاصی برای گفتن داشتم یا ذهنم کار میکنه هااااا. نه. فقط اومدم ابراز وجودی بکنم و بگم که هنوز هستم و به امید خدا خواهم نوشت و این وبلاگ رو تعطیل نکردم و هم اندر احوالات رزیدنتی و داخلی و ... یه حرفایی بزنم و هم ..... . حالا اون "هم" آخری رو بعدا میگم.نیشخند

احوالات این روز های من چیزیست که همیشه دوست داشتم. پاییز باشه و من به آرزو و عشق همیشگیم یعنی رشته داخلی رسیده باشم و حالم خوب نباشه؟؟!!!!!!! خدا رو همیشه شکر میکنم برای این روزهام و حتی برای روزهای قبل و قبل ترش و حتی برای روزهای چند ماه قبل و حتی قبل تر از اون و برای تمام روزهای زندگیم. زندگیم رو که مرور میکنم حکمت تمام لحظاتش رو درک میکنم حتی لحظاتی که شاید از شدت ناراحتی و غصه آرزوی مرگ میکردم. حالا میفهمم اگه اون لحظات برام تبدیل میشدن به یه خاطره شیرین و اتفاقات اون دوران بر طبق خواسته من پیش می رفت شاید هیچ وقت به اون چیزی که الان دارم نمیرسیدم و این حس رضایتی رو که الان دارم رو نداشتم. به هر حال حسی رو که الان دارم با هیچی توی دنیا عوض نمیکنم. یه حس رضایت و خوشی عمیق که حتی نمیتونم توصیفش کنم و فقط می تونم بگم خدایا ممنون که همیشه مراقبم هستی و همیشه چیزی رو برام پیش میاری که شاید بعدها میفهمم بهترین اتفاق توی اون دوره برام بوده.

واما اگه بخوام از دوره رزیدنتی و رشته زیبای داخلی بگم باید بگم شدیدا در حال کشیک دادن می باشیم ولی همون طور که قبلا هم گفتم کلی لذت می بریم از 12 کشیک در ماه یکی از یکی گل تر و بخش هایی مملو از بیمار و اساتیدی بسیار مهربان!!! و مهم تر از اون، استادنماهایی صد برابر مهربان تر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (از توضیح اضافی در این زمینه به دلایل امنیتی و جهت حفظ جان و موقعیت خود معذوریم). شهریور ماه بخش کلیه بودم. رشته ای که از میان رشته های دیگه داخلی بهش بیشتر علاقه دارم. بخش خیلی خوبی بود به خصوص اینکه گروه نفرولوژی دانشگاه تبریز اساتید خیلی خوب و با سوادی داره که هم آموزش خیلی خوبی به دانشجو ارائه میدن و هم رفتار مناسبی باهاشون دارن و به بیان ساده تر عقده ای نمی باشند!!!!! و روح و روان آدم رو تروماتیزه نمی کنن. ماه دوم بخش غدد بودیم که کلهم اجمعین در کنار تخصص داخلی و فوق تخصص غدد، دوره کاملی از روش های نوین تروماتیزه ساختن روح و روان دانشجویان گذرانیده اند و کلی تروماتیزه مان فرمودند ولی ما نیز مقاومتی عظیم از خودمان نشان دادیم و جان سالم از مهلکه به در بردیم و یک گوش رو در کردیم و اون یکی گوش رو دروازه و فقط دعا نمودیم خداوند جنبه هر چیزی را قبل از بخشیدن آن به انسان ها ببخشد.(از توضیح اضافی در این زمینه نیز به همان دلایل امنیتی به شدت معذوریم) خلاصه این بخش هم تموم شد و الان رزیدنت ماه سوم هستیم و در بخش جنرال بیمارستان سینا در کسوت رزیدنتی بیمار ویزیت می کنیم. توی این بخش اتند خیلی کم میاد و عملا مریضا رو رزیدنت ویزیت می کنه. راستش ما که توی این چند روز روی ماه اتند محترم را ندیدیم و خودمون مریض ها رو ویزیت کردیم نمیدونم روزای بعد قراره بیان یا همین طوری قراره ادامه پیدا کنه. ولی بخش خوبیه. بخشیه که میتونیم کامل مریضامون رو ببینیم و همه کاراشون رو خودمون انجام بدیم فقط امیدوارم خدا کمکم کنه اشتباهی ازم سر نزنه و جون مریضا رو به خطر نندازم و ازش میخوام مثل همیشه هوامو داشته باشه.

از همه دوستای خوبی که اینجا رو میخونن ممنونم که همیشه کنارم بودین و هستین و برام نظرات خوبتون رو میذارین و شرمنده م که بیشتر اوقات نمیتونم جواباشون رو بنویسم ولی همیشه از دیدن نظراتتون خوشحال میشم. سعی میکنم زود به زود بنویسم و چشماتون رو به درد بیارم (در این زمینه سر به درد نمیاد خب!!!!!!)شیطان


 
شروعی تازه
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳  کلمات کلیدی:

زندگیم برگشت به روال عادیش. رفت و آمدهام هم تموم شد. دوشنبه شب آخرین کشیکم هم تموم شد و برگشتم برای همیشه. نمیخوام توهینی به اهالی کلیبر یا روستاهای اطرافش کرده باشم ولی دیگه کلاهم هم اونورا بیفته نمیرم برش دارم. یعنی دیگه به هیچ عنوان جهت کار یا زندگی اونورا آفتابی نمیشم. تنها موقعی که ممکنه برم فقط جهت گردش و تفریح توی اون طبیعت زیباست. خیلی اونجا اذیت شدم. شاید قسمت عمده ش تقصیر خودم بود و نتونستم خودم رو با فرهنگ اونجا وفق بدم ولی حتی خودشون هم در اولین فرصت درمیرن از اونجا. یعنی کل پزشکانی که بومی اونجا هستن یه جورایی در اولین فرصت در رفتن چه برسه به من. هر چند این دو ماهه برام بهتر بود چون هر چی هم که توی کشیکای اورژانس مشکل برام پیش میومد، باز یه هفته ای برمی گشتم خونه و بهبود روانی!!!! پیدا میکردم. خلاصه هر چی بود گذشت و روسیاهیش برای بعضیییییی ها موند. اونایی که هر طور تونستن و از دستشون براومد برام مشکل پیش آوردن و ناراحتم کردن.

یه مزیت مهم اون دوران این بود که الان دارم روزشماری میکنم برای 2 شهریور. دلم لک زده برای کشیک داخلی. اینو ذخیره میکنم برای اون موقع که 12 تا کشیک در ماه با اعمال شاقه خواهم داد و شبیه مرده متحرک خواهم شد ولی دوستش دارم. همون طور که روز 28 اسفند سال 90 بعد از آخرین کشیک اینترنیم در بخش داخلی با دلتنگی به خونه برگشتم مطمئنم 4 سال بعد هم همین طور خواهم بود. آخه من یکی از عاشقان سینه چاک داخلی می باشمنیشخند هر کس هم منو دیوونه بپندارد خودش .... استنیشخند

داخلی یعنی پزشکی یا پزشکی یعنی داخلی. همین


 
← صفحه بعد