خوشبختی یعنی ....، همینی که من دارم!!!
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٦  کلمات کلیدی:

با امروز 18 روزه که با همسر جانم زیر یه سقف و توی یه خونه، زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. مناسبت خاصی نداره امروز، انگیزه خاصی هم نبود فقط اومدم که بنویسم. همین طوری الکی واسه دلخوشی. آخه خیلی وقته ننوشتم. قبلنا همسر جان فقط بهم یادآوری می کرد. الان دیگه صفحه وبلاگمو باز میکنه و هی بهم نشون میده. از دفعه قبل تا حالا اونقدر کار و مشغله داشتیم که حوصله واسه نوشتن نمیموند اگه هم حوصله ش بود، حرفی نبود که بزنم. بیمارستان که پره از مریض و کار. اونقدری هم که توی این یه سال بعد از ارتقا به سال 2 اذیت شدم توی کل این چند سال اذیت نشده بودم. هر کی هم که ندونه شمایی که اینجا رو میخوندین میدونین که من چقدر به پزشکی و به خصوص به رشته داخلی علاقه داشتم و دارم. ولی باور کنین اونقدر اذیت شدم که اون وسطا زده بود به سرم برم انصراف بدم بعد از تموم شدن محرومیتم از شرکت دوباره تو امتحان دستیاری، دوباره امتحان بدم برم یه جای دیگه داخلی بخونم!!!! یه بار اینو به یکی از استادامون که داشت سر ویزیت از بی حالی و خستگی همیشگی رزیدنت ها گله می کرد، گفتم، بیچاره کلا سیستمش به هم ریخت، سریع سر و ته ویزیت رو هم آورد و فغان کنان سر به بیابون گذاشت!!!!

مشکلات تو نیمه دوم سال 93 و اوایل 94 خیلی بهم فشار آورد. بیماری مادرم همه زندگیمونو به هم ریخته بود. مادر عزیزتر از جونم که همیشه چراغ خونه مونه و خونه بدون اون برامون عین جهنم شده بود، حدودا از شهریور ماه مریض بود و مهر ماه و بهمن ماه 2 بار جراحی شد و عوارض بعدیش و طول درمانی که تا اردیبهشت ماه طول کشید باعث شد تا فشار روحی زیادی رو تحمل کنم و به حکم پزشک بودنم، همه لحظات درد کشیدنش و همه ساعت های سختش رو توی ICU کنارش بودم و هم باید خودم رو جمع و جور میکردم، هم به مادرم روحیه میدادم و هم به بقیه و توی این وضعیت باید کشیک میدادم و بخش هام رو میرفتم و درس میخوندم و امتحان میدادم. در این میان هم مادربزرگ عزیزم فوت شد و به فاصله کمتر از 40 روز پدربزرگ مهربونم رو از دست دادیم. همه اینا با هم جمع شده بودن و مطمئنم تحملش برام بدون وجود همسرجان ممکن نبود. همسر جانم همه این مدت کنارم بود و همیشه بهم دلگرمی داد.

بعد از همه این مشکلات و بعد از دوباره سلامت شدن مادر عزیزم، تصمیم گرفتیم بریم زیر یه سقف و  همه ناخوشی ها رو با یه عروسی فراموش کنیم و این شد که 8 خرداد یه عروسی حسابی گرفتیم و کلی خوش گذروندیم و کلی هم به همه خوش گذشت و نهایتا اومدیم خونه خودمون. جای همگی خالی 6 و 7 خرداد امتحان داشتم، امتحان آسکی و پره ارتقا. هفته قبلش هم 3 روز پشت سر هم کشیک وایستادم و با کلی مصیبت مرخصی گرفتم تا عروسیمو برگزار کنیم. ولی خیلی عروسی خوبی شد. دست هر دوتا خانواده به خصوص خانواده همسر جان دردنکنه که خاطره خوبی رو برامون توی اون روز درست کردن.

الانم 18 روزه که زندگی مشترکمون رو با هم شروع کردیم. زندگی قشنگی داریم. با هم سعی می کنیم دور از همه بدی ها و دو رنگی ها و زشتی ها زندگیمونو بسازیم و توی مسیری زندگیمونو هدایت کنیم که هیچ وقت حسرت روزای گذشتمونو نخوریم و هیچ جا و پیش هیچ کسی به خصوص پیش خدای خودمون شرمنده نباشیم. زندگیمونو دوست دارم و عاشق همسرجانم هستم. همیشه درکم میکنه و هیچ وقت ناراحتم نکرده. همیشه و همه جا کنارم هست . با زندگی در کنارش احساس شیرین و مطلق خوشبختی رو دارم. فقط از خدا میخوام بهم لیاقت داشتن همچین عشقی رو بده و منم بتونم همسر خوبی براش باشم و همین احساس خوشبختی رو بهش هدیه کنم.


 
یه پست خاص واسه یه مخاطب خاص
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی:

بعد از مدت های طولانی اومدم تا یه پست خاص بنویسم. یه پست خاص برای کسی که همه زندگی و دنیامه، کسی که زندگیم رو زیباتر و لذت بخش تر کرده، برای همسرجانم. همسرم؛ قرار بود این پست رو روز سالگرد عقدمون، 15 بهمن ماه، بنویسم ولی خودت میدونی که اونروز کجا بودیم و چه شرایطی داشتیم، به خاطر همین ازت بابت این تأخیر عذر میخوام و میدونم که مثل همیشه درکم می کنی. این پست رو فقط و فقط برای تو می نویسم، تویی که نمی دونم چطوری و از کجا سر راهم قرار گرفتی ولی مطمئنم یه هدیه خاص بودی برام از طرف خدا و آشناییمون یه معجزه بود.

همسر جانم، یه سال از روز گره خوردن زندگیمون به هم گذشت، البته این گره شاید خیلی قبل تر زده شده بود ولی اونروز محکم تر شد و هر روز داره کور و کورتر میشه و من بابت این کور شدن هر روز خدا رو شکر می کنم. تو این یه سال هم روزای خوب داشتیم، هم روزای سخت. روزای خوب با هم شاد بودیم حتی اگه کنار هم نبودیم و روزای سخت کنار هم بودیم و با هم مشکلات رو از پا در آوردیم. وجودت تو روزای خوب شادیمو چند برابر کرد و تو روزای سخت کمکم کرد.

یادته روزی که در حال کشف کردن نقش و نگار های قالی خونمون!!! داشتیم در مورد شروع زندگیمون با هم صحبت می کردیم چی بهت گفتم و ازت چی خواستم؟ یادته بهت گفتم من به عنوان همسر ازت فقط انتظار حمایت عاطفی دارم؟ شاید اگه اون روز میدونستم تا این حد مهربونی و اینقدر درکم می کنی هیچ وقت اون حرف رو بهت نمی گفتم. تو این یه سال کاملا مطمئن شدم که همیشه، در هر شرایطی و در هر موقعیتی کنارم هستی. تو این یه سال با مهربونی و درکت زندگی رو برام قشنگ و دلچسب کردی و زندگی رو بهم یه جور دیگه نشون دادی. تو این یه سال فهمیدم اون چیزایی رو که روز اول در موردم گفتی و من باورم نشد که از روی یه عکس چطور میشه این همه چیز رو راجع به شخصیت کسی فهمید، واقعا باور کردی؛ چیزایی که هیچ کس حتی به خودش زحمت دیدنشون رو نداد. قبل از ورود تو به زندگیم دیگه باورم شده بود که ارزش هایی که بهش معتقدم دیگه تو دنیا برای کسی اهمیت نداره ولی تو خلافش رو بهم ثابت کردی، تو باور هام رو بهم برگردوندی.

نمیدونم چی بگم یا چیکار کنم. کاش شاعر بودم و بهترین شعرم رو برای تو می گفتم، کاش نقاش بودم و شاهکارترین تابلوی نقاشیم رو برای تو می کشیدم ولی هیچ کدوم اینا نیستم. تنها جایی که می نویسم همین جاست، اونم در حد درددل و دل نوشته ست. ولی همین جا می نویسم، از ته ته دلم که این یه سال با همه سختی هاش بهترین سال زندگیم بود چون تو کنارم بودی، می خوام بدونی ارزش زیادی برام داری و حتی اگه همه دنیا رو هم بهم بدن حاضر نیستم با یه لحظه بودن با تو عوضش کنم. میخوام بدونی همه تلاشم رو می کنم تا منم بتونم بهترین همسر برای تو باشم و بتونم همیشه کنارت باشم. فقط می خوام بدونی هر روز و هر لحظه بابت بودنت و داشتنت خدا رو شکر می کنم و ازش میخوام کمکم کنه تا لایق این همه محبت تو باشم، کمکمون کنه تا همیشه برای هم و با هم زندگی کنیم و همیشه مایه آرامش همدیگه باشیم. فقط میخوام بدونی که ..... دوستت دارم همه زندگیم


 
سیبل (سیبل هاااا نه سیبیل)
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥  کلمات کلیدی:

باز بعد از یه دوره غیبت حسابی طولانی گذرم افتاد این ورا. هر چند وقت یه بار که سر میزنم و نظرات وبلاگ رو میخونم به معرفت و دوستی خیلیا آفرین میگم که علی رغم اینکه هیچ چیز جدیدی ننوشتم بازم لطف می کنن و سر میزنن و نظر هم میزارن برام. همسر جانمون هم که همش بهم گوشزد میکنه که خیلی وقته ننوشتم ولی خب منم بلدم چطوری همشو بندازم گردن خودش. از وقتی همسر جان اومده، یکی هست که به حرفام، چرت و پرتام، خیالبافی هام و دل مشغولی هام گوش بده. واسه همینه که ترجیح میدم به جای نوشتن حرف بزنم ولی خب اینم قبول دارم که نوشتن یه مزه دیگه داره. اونم نوشتن اینجا که برام همیشه یه جای امن و آرامش بخش بوده.

حالا با این اوصاف اگه فکر کردین از وقتی ارتقا یافتیم و سال 2 شدیم کلاس گذاشتم و مثلا وقتشو ندارم،،،،،، کاملا درست فکر کردین. از وقتی مثلا سال 2 شدیم رسما بیچاره شدیم. کاشکی همون سال 1 میموندیم و به این فلاکت نمیفتادیم. ما که وارد دوره رزیدنتی شدیم همون روز اول رزیدنت های سال بالا یه جوری محترمانه !!!!! و به صورت کاملا سربسته!!!!! بهمون تفهیم کردن که کلا هر گندی در بخش ها پیش بیاد و هر اتفاقی بیفته رزیدنت سال 1 مسئوله، حتی اگه خلافش ثابت بشه و کلا هیچ رقمه نباید پای رزیدنت های سال بالا رو به قضایا بکشونیم و این یه سال رو تحمل کنیم و هر حرف و سرزنشی رو از هر بنی بشری بشنویم و بیخیال بشیم و بهمون کورسوی امیدی نشون دادن و گفتن سال 1 که تموم شد همش تموم میشه و کلا بهشت میشه و حتی بهمون گفتن که اونقدر همه چی رویایی میشه که، زبونم لال، اساتید و حتی خود شخص شخیص مدیر گروه ازمون با میوه های بهشتی پذیرایی میکنن (اینجاشو دیگه جهت اغراق از خودم درآوردم هاااا و الا کی باورش میشه که ....... ) خلاصه با هر بدبختی و فلاکتی بود به امید سال های بالاتر سال 1 رو پشت سر گذاشتیم و چه خفت ها که نکشیدیم و چه حرفایی که نشنیدیم و خلاصه به روزی رسیدیم که قرار بود سال 2 بشیم. از بخت بد ما این روز تاریخی 15 روز به تعویق افتاد اونم به لطف دیر اعلام شدن نتایج. بعد از اومدن رزیدنت های محترم سال 1 هم کلا ورق برگشت و گفتن اینا هنوز تازه اومدن و مراقبشون باشین و از گل نازک تر بهشون نگین. بعد گفتن حالا چکار کنیم و پس به کی گیر بدیم که دیدن خب این سال 2 ها که تازه سال یکشون تموم شده هستن دیگه چرا راه دور بریم همینارو که تا حالا حسابی چلوندیم بازم می چلونیم و این شد که سال 3 ها هم به بهانه تعداد کمشون کشیک ICU رو هم انداختن به ما و حالا تعداد کشیک هامون نه تنها کم نشده که زیاد هم شده و طی کشیک هم به جای یه بخش چند تا بخش رو پوشش میدیم و تا همین چند روز پیش هم ما مورنینگ میدادیم و الان هم که رزیدنت سال 1 مریض معرفی میکنه بازم همه سوالا رو از ما میپرسن و کلا سمت تیربارشون همچنان به طرف ماست. فکر کنم باید به همسر جان و برادر جان و برادر همسرجان بگم سه تایی عقلای مهندسیشون رو بزارن رو هم و یه دستگاه بسازن که بتونه رادار اینا رو کور کنه، شاید فرجی شد و اینا نتونستن ما رو ردیابی کنن و واسه تیربارشون یه هدف دیگه پیدا کردن و دست از سر ما برداشتن.

آخیییییییییییییییییش. کلی حال فرمودیم آخر شبی یه عالمه غر زدیم. حالا میتونم برم با خیال راحت بخوابم.


 
ارتقا یافتیم!!!
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳  کلمات کلیدی:

بعد از مدت های طولانییییییییییییی دلمان برای اینجا تنگ شد. این مدت خیلی سرمان شلوغ بود. اردیبهشت بخش خون بودم و کمی تا قسمتی در زمان هایی که کشیک ها و عواقبشان اجازه میدادند مشغول درس خوندن و آماده کردن خودم بودم برای امتحان ارتقا. نیمه اول خرداد رو هم off بودم. دوره خیلی خیلی خیلی خوبی بود. خسته از کشیک های پی در پی و پشت سر هم بودم و توی این 15 روز هم کلی گشت و گذار کردم به همراه همسرجان و خانواده ها و هم کمی تا قسمتی درس خوندم. البته برای امتحان مجبور شدم برخلاف میلم سوالای سال قبل رو بخونم. اگه به اختیار خودم بود و وقتش بود دوست داشتم کل هاریسون (رفرنس اصلی بیماریهای داخلی) رو بخونم. از شما چه پنهون، این کتاب سوالای ارتقا رو که میذاشتم جلوم، هاریسون با اون ابهتش از توی قفسه کتابام بهم چشمک میزد و گاهی هم چپ چپ نگام می کرد و هی وسوسه می شدم برم سروقتش و شروع کنم به خوندنش و بیخیال امتحان بشم ولی هی خودمو کنترل کردم و سر خودم رو شیره مالیدم که این امتحان رو که دادم بعدش میشینم هاریسون میخونم تا واسه امتحان سال بعد اگه شد کلشو یه بار خونده باشم. به هاریسون هم قول دادم که حتما تا پره ارتقا سال بعد بخونمش!!! خلاصه نتیجه این مدت مطالعه شد ارتقا من از سال 1 به سال 2 اونم با نمره خیلی خوب. خوشحالم که تونستم با نمره عالی این امتحان رو بگذرونم. امسال با وجود این همه کشیک سخت نشد که هاریسون رو بخونم ولی با سال 2 شدن هم تعداد کشیک ها یه خورده کمتر میشه هم سختی کشیک کمتر میشه و سعی میکنم امسال همه هاریسون رو بخونم.

از احوالات بخش ها هم بگم یه خورده دل همه کباب بشه به حالمون. اول از همه اینکه دیگه همگی عادت کردیم به مقداری غر غر و تحقیر و توهین از جانب مدیر گروه محترم. نمیگم سختگیر نباشن یا کاری به کارمون نداشته باشن ولی اذیت و آزار هم حدی داره به خدا. هر روز صبح برای مورنینگ ریپورت همه کلی استرس میکشن و سعی میکنن مریضایی رو معرفی کنن که حرفی توش درنیاد نه مریض هایی رو که واقعا باهاشون طی کشیک مشکل داشتیم و نیاز به یادگیری داریم. چون سر ساده ترین مریض هم که همه کاراشو با دقت و وسواس انجام دادیم کلی تذکر میشنویم که چرا اینو نوشتی، چرا اونو ننوشتی، چرا این کار رو کردی، چرا فلان کار رو نکردی، شرح حالت چرا کمه، چرا زیاده، چرا علایم حیاتی رو عین اینترن نوشتی و کلی چراهای دیگه. سر هر کار کرده و نکرده باید سرزنش بشیم و کسی هم به فکر این نیست که طی کشیک همه کار میکنیم و توی یه بخش شلوغ با چندین مریض تازه بستری شده و چندین مریض بدحال و کلی کار جانبی دیگه تمام تلاشمون رو میکنیم و از جونمون مایه میزاریم تا بتونیم بخش رو stable نگه داریم و به مریض ها برسیم بعد صبح که میشه خسته از یه کشیک واقعا سنگین، با یه بهانه کاملا الکی کلی سرزنش میشیم و خستگی هامون چندین و چند برابر میشه. هر روز صبح هم که سر کلاس و مورنینگ عین بچه های کلاس اول حضور و غیاب میشیم و یکی نیست بگه بابا اگه کسی واقعا بتونه از کلاسا و مورنینگ ها استفاده کنه، خودش اونقدر فهم و شعور داره که بلند شه بیاد سر کلاس و نیازی به اجبار نیست.

با اجرای طرح تحول نظام سلامت هم که دیگه رسما همه چی به هم ریخته. البته نمیگم این طرح بده ولی حداقل توی شهر ما قبل از اینکه برنامه ریزی درستی در موردش بشه انجام شده. تبریز شهریه که چندین شهر و حتی چند استان مجاور رو از لحاظ درمان پوشش میده و با این شرایط عملا بیمارستان امام رضا تنها بیمارستان جنرال و کاملا فعالش هست و چند تا بیمارستان دیگه توی یکی دو تا زمینه تخصصی هم کنارش هستن. با اجرای این طرح  و کاهش هزینه های بستری و درمان، مراجعین بیمارستان های دولتی چندین برابر شده و همه هم به طرز مرموزی میخوان که بستری بشن. بار این همه تغییرات و کار چندین و چند برابر شده بیمارستان ها هم عملا در بیمارستان های دولتی بر عهده رزیدنت ها افتاده. از زمان اجرای این طرح کشیک هامون به طرز فاجعه باری شلوغ شده و به لطف حمایت های بی دریغ مدیر گروه محترم از رزیدنت هاشون که باعث شده رزیدنت های داخلی قد یه پشه هم ارزش و احترام نداشته باشن پیش بقیه و هر بنی بشری از اتند طب اورژانس گرفته تا نگهبان دم در بیمارستان، حالشون رو بگیرن، اوضاعمون کلی خراب شده و نمیدونیم این وضع رو تا کی میتونیم تحمل کنیم ولی اینو بگم که:

مدیر گروها که چنین سخت به ما میگیری، باخبر باش که پژمردن من آسان نیست، گرچه کمی خسته تر از دیروزم، اما باز هم عاشق داخلی هستم و میمونم و خواهم موند و ادامه میدم با همه مشکلاتی که هست و مجبوریم به تحملش و مشکلاتی که بیخودی برامون به وجود میارن، می سازم، یا از سرراهم برشون میدارم یا نادیده میگرمشون و همین طور تخته گاز به راهم ادامه میدم و به امید خدا متخصص خوبی میشم تا همیشه بتونم ثابت کنم به همه که هیچ کس، هیچ وقت از اعتماد به خدا پشیمون نمیشه. خدایی که همیشه کنارمه و پشتیبانم، خدایی که بهم یه خانواده خوب داد که بهترین ها رو توی زندگیم بهم دادن، خدایی که بهترین فرد رو سر راهم قرار داد تا بتونم برای همه عمرم بهش تکیه کنم و وجودش توی زندگیم اونقدر بهم آرامش بده که بتونم از پس هر مشکلی بربیام، خدایی که هیچ وقت تنهام نذاشت. خدایا ممنونتم


 
رزیدنت داخلی ضربدر صفر!!!
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢  کلمات کلیدی:

بعد از مدت های طولانی امروز تصمیم گرفتم یه سری به اینجا بزنم. زندگی روزمره و کار و درس فرصت چندانی برای نوشتن برام نمیذاره ولی امروز دلم یهو هوای اینجا رو کرد. از طرفی همسر جانمان یادآورری کرد که مدت هاست اینجا نیومدم و ننوشتم. خلاصه به خاطر گل روی همسر جان که کل پست های قبلی اینجا رو میتونه از حفظ و بدون حتی یه کلمه اینور و اونور برام بگه، اومدم که بنویسم.

در راستای پست قبلی که کمی تا قسمتی غر زدم از دست بشریت که نامردی فرمودند در حقمان، فقط همین رو میگم که در نیمه اول عید که تعطیل بودم، یعنی از 29 اسفند تا 8 فروردین کلی خوش گذراندیم و با همسر جان و خانواده ها کلی مهمونی و گردش رفتیم و تقریبا تمامی روزها در کنار هم بودیم و همین که کنار هم بودیم همه جا برامون بهشت بود و همه چیز لذت بخش. از 9 فروردین هم به صورت انتحاری طی 7 روز 6 کشیک داشتم که جهت زهرمارسازی ایام عید برای رزیدنت های داخلی طراحی شده بود ولی به کوری چشم بعضیییییییی ها اصلا هم نگذاشتیم زهرمارمان شود و با سربلندی تمام کشیک هایمان را به اتمام رساندیم و فقط یه خورده کوچولو له شدیم که تا یکی دو روز بعد از عید آثار خستگی هنوز پیدا بود. البته همیشه این قضیه رو میگم که هیچ وقت خستگی جسمی نمیتونه منو از پا دربیاره. وقتی آدم دلش خوش باشه و روحش تازه بمونه هر سختی ای رو میتونه تحمل کنه و خم به ابرو نیاره. خلاصه عید هم گذشت و نیمه دوم فروردین رو هم بخش ریه بودم که کلی برام مفید بود. این ماه هم رزیدنت بخش خون هستم و خوبیش اینه که یه خورده از جو مورنینگ های اونجا خارج شدم. آخه تو دانشگاه ما بخش خون و انکولوژی توی یه بیمارستان جداست و به همین خاطر مورنینگ هاش هم جدا از گروه داخلی برگزار میشه.

توی پست قبلی گفتم که چقدر به اینترن های داخلی داره خوش میگذره و مریض توی مورنینگ معرفی نمیکنن و کلا مورنینگ هم تشریف نمیارن. با این قوانین جدید اینترن ها دیگه کلا ما رو رزیدنت محسوب نمی کردن و توی کشیک ها، ما که هیچ، به حرف رزیدنت های ارشد هم گوش نمیدادن و حتی مواردی دیده شده بود که اتند ها رو هم سنگ رو یخ فرموده بودند. بعد از عید اومدن یه فکری به حال این قضیه کنن و یه خورده اوضاع رو سر و سامون بدن. نتیجه این شد که الان اینترن های کشیک پرونده های مریض ها رو میارن سر مورنینگ و موقع معرفی مریض توسط رزیدنت کنارش می ایستن و به نشانه تأیید سر تکون میدن متفکر . هر از چند گاهی هم سوالی ازشون پرسیده میشه که اگه ندونن رزیدنت سال 1 و بعدش هم رزیدنت ارشد کشیک ترکش هاش رو میخورن که چرا به اینترن در مورد مریض توضیح ندادن و کسی هم نیست بهشون بفهمونه که آخه بشریت محترم، طی یه کشیک سنگین داخلی که عملا همه وظایف روی دوش رزیدنت هاست و حتی فرصت یه لقمه شام و نهار خوردن هم گاهی براشون پیدا نمیشه و علی الخصوص بعد از ساعت 2 نصفه شب که سطح هوشیاری ما به حدی میرسه که اندیکاسیون اینتوباسیون پیدا میکنیم، زمان خوبی برای آموزش و بحث در مورد مسائل علمی نیست. خلاصه با این اقدامات منحصر به فرد گروه داخلی و تصمیمات جدیدی که روز به روز به تعدادشون داره اضافه میشه، عملا رزیدنت های داخلی ضرب در صفر شدن و هیچ کس برای حرفشون، نظرشون و تشخیص هاشون تره هم خورد نمیکنه. ولی من با همه این اوصاف باز هم عاشق داخلی هستم و هنوز هم مقاومت میکنم و راه خودم رو میرم و هیچ مشکلی نمیتونه منو از راهی که در پیش دارم منصرف کنه.


 
دانشجوی پزشکی و قوانین جدید
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩  کلمات کلیدی:

دیگه برگشتم به بخش های خودمون. داخلییییییییییییییی خیلی خوبه. 2 ماهه دی و بهمن رو که کلترال قلب و بعدش عفونی بودم چنان دلم برای داخلی تنگ شده بود که حتی با وجود خبرهایی که از مورنینگ ریپورت های خونین و تغییرات قوانین با ورود مدیر گروه جدید میشنیدم، بازم دلم هوای بخش های خودمونو می کرد و روز شماری می کردم که برگردم. الان حس خوب برگشت به خونه رو دارم. ولی خونه مون یه خورده تغییر کرده. وقتی من داشتم این خونه رو به قصد 15 روز off و 2 ماه کلترال ترک می کردم، بیماران در مورنینگ ها توسط اینترن معرفی می شدند، رزیدنت ها کم و بیش ابهتی برای خودشون داشتن، کشیک ها با همکاری همه برگزار می شد و .... . الان که برگشتم چشمتون روز بد نبینه،ما رزیدنت ها بیماران رو در مورنینگ ریپورت معرفی می کنیم، صبح ها قبل از مورنینگ با مصیبت به یاد دوران اینترنی می دوئیم دنبال پرونده و گرافی و CT مریض های بستری شده تا با خودمون ببریم سر مورنینگ، اینترن ها و اکسترن ها در مورنینگ حضور ندارن و قطعا و بدون هیچ شکی دارن صبحونه میخورن (چون دقیقا بعد از تموم شدن مورنینگ و حتی بعد از حضور ما توی بخش وارد بخش میشن و مریضا رو میبینن) دیگه رزیدنت ها قد یه پشه هم ارزش ندارن و اینترن ها و اکسترن ها تره هم واسه حرفاشون خورد نمیکنن. شرح حال های رزیدنت های سال 1 در حد چند صفحه ست و شرح حال اینترن ها خلاصه میشه در چند کلمه " یه مریض اومده، حالش بده" خلاصه بلبشویی شده داخلی که نگو. البته همش بد هم نیست ها. بعضی چیزا بهتره. مثلا همین ارائه مریضا توسط خودمون تو مورنینگ ریپورت. قبلا ها که اینترن ها مریضا رو ارائه میدادن گاهی گند هایی غیر قابل جبران از بعضی از اینترن ها سر میزد که هیچ جوره نمیتونستیم جمعش کنیم و در نهایت هم فقط ما متهم بودیم چون وظیفه اینترن نبود که همش وظیفه ما بود ولی الان دیگه هر گلی می زنیم خودمون به  سر خودمون میزنیم. ولی در نهایت جو داخلی که نسبت به همه گروه ها صمیمی تر و بهتر بود یه جورایی بد شده. شایدم بد نیست هاااا ولی خب من زیاد خوشم نمیاد. نمیدونم شاید بعدا عادت کنم ولی فعلا که زیاد جالب نیست برام.

البته گذشته از همه این ها تحمل هر چیزی برام خیلی خیلی خیلی آسون تر شده و همه اینا از وجود همسرجان در زندگیم ناشی میشه. واسه همینه که دیگه بیخیال همه چی شدم و  حتی بعد از نامردی بقیه در حقم که باعث شد برنامه هایی رو که برای اولین عیدمون با همسرجان داشتم به هم بخوره، بازم عین خیالم نیست و یه سری برنامه جدید ردیف کردم ولی بازم برای هزارمین بار پشت دستم رو داغ کردم که به هیچ بنی بشری اعتماد نکنم و برای هیچ کس هیچ کاری نکنم چون همه در مواقع ضروری پشتم رو خالی میکنن و اصلا براشون مهم نبود که امسال اولین عید من و همسر جان هست که در کنار هم هستیم و میشد کمی رعایت کرد. خلاصه با وجود همسر جان و دلداری هاش و همدلی هاش بیخیال شدم و هر طوری شده درکنار خانواده خودم و همسر جان و خانواده ش سال خوبی رو شروع میکنم و حسابی هم به هممون خوش میگذره. مطمئنم که در کنار هم نمیذاریم هیچی هیچی، بزرگ یا کوچیک، خوشبختی و خوشحالی رو ازمون بگیره.


 
اهلی شدیم!!!!!
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی:

آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش

علت عبارت بالایی همون علتیه که یه مدت بود باعث شده بود ننویسم و الان باعث شده بنویسم. طی این مدت نسبتا طولانی و حتی مدتی قبل تر از اون درگیر پروسه مهمی بودم که چون هنوز کامل اتفاق نیفتاده بود نمیخواستم چیزی در موردش بنویسم و چون مهم ترین اتفاق زندگیم بود، نمیتونستم بدون ذکر اون، نوشته دیگه ای هم بنویسم. یعنی از هر جایی میخواستم شروع کنم باز به همین جا ختم میشد. به کسی که زندگیمو برام زیباتر کرده و تمام آرزو و انتظاری که از یه فرد در این نقش توی زندگیم داشتم برام برآورده کرده. طی این مدت یه نفر دیگه به زندگیم اضافه شده به نام همسرجان.

شروعمون با هم عادی نبود. یه آشنایی فراتر از انتظارات معمول زندگی، باعث علاقه و محبتی عمیق شد که نتیجه اون یک پیمان الهی و قول و قراری شد که پایه هاش در مشهد و در حرم امام رضا (ع) ایجاد شد و در 15 بهمن ماه رسمی و ابدی شد.

زندگیم یا بهتر بگم زندگیمون وارد یه دوره جدید شده که با هم و در کنار هم روز به روز برای بهتر شدنش تلاش خواهیم کرد و تمام سعیمون رو به کار میبریم تا زندگیمون همیشه اونی باشه که همه جا، هم توی این دنیا و جلوی خلق خدا و هم در اون دنیا و در پیشگاه خدا از روزایی که گذروندیم و کارایی که انجام دادیم شرمنده نباشیم و همیشه افتخارکنیم که فقط و فقط در راه رضای خدا قدم برداشتیم.

خدایا؛ کمکمون کن هیچ وقت از راه راست منحرف نشیم، همیشه زندگیمون و عشقمون رو مقدس و پاک نگه داریم و همیشه پایبند قول وقراری باشیم که نه به همدیگه که به خودت دادیم تا همیشه و همه جا کنار هم و برای هم باشیم.


 
زندگی یک رزیدنت سال یک
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

یک دانشجوی پزشکی در حال حاضر به طور عمده در 2 حالت به سر می برد، یا کشیک می باشد یا پست کشیک (یعنی روز بعد از کشیک) و هر از گاهی که هر ماه نهایتا یکی دو روز اتفاق می افته، پره کشیک ( یعنی روز قبل از کشیک). کشیک که تکلیفش مشخصه. بیمارستان و  مریضا و هزار جور کار و بی خوابی و خستگی و البته لذتی که در کار کردنش هست ولی این لذته یه استثناهایی هم داره که بعدا میگم. اما پست کشیک عالم زیباییست که نگو. البته این زیبایی از ظهر که می رسی خونه شروع میشه. صبح پست کشیک تعریف چندانی نداره چون باید بعد از خستگی یک کشیک اغلب سنگین، تاظهر هم حواست جمع باشه تا جواب عالم وآدم رو بدی و مریض ببینی و کارای مریضاتو بکنی و حواست هم باشه که یه وقت خستگی روی کارت تأثیری نذاره و یه وقت سوتی ندی. اما ظهر که می رسی خونه یه عالم دیگه میشه. در هپروت به سر میبری چون میدونی دیگه نباید حواست باشه که اشتباه نکنی. من به عنوان یک دانشجوی پزشکی طی ساعات طلایی پست کشیک سوتی هایی میدم و حرفایی میگم و میشنوم که بعدا عمرا به گردن نمیگیرم چون واقعا یادم نمیاد. خلاصه این هپروت لذت بخش با یک خواب یکی دو ساعته بعد از ظهر تموم میشه و بعدش زندگی عادی ادامه پیدا میکنه. پره کشیک هم دوران زیاد جالبی نیست و خلاصه میشه تو آرزوی اینکه کااااااااااش کشیک فردام زیاد سنگین نباشه....

با این اوصاف و احوال می دونم الان بهم حق میدین که دیر به دیر می نویسم یا گاهی اصلا نمی نویسم یا اینکه پست های بی مزه میذارم (نه که قبلیا خیلی بامزه بودن!!!!!). اگه هم حق نمیدین مشکل خودتونه همین که خودم به خودم حق میدم کافیه!!!!

بعد از پست قبلی ماه سوم رزیدنتی رو هم در بیمارستان سینا گذروندم. دوره خوبی بود ولی خیلی بخش بی در و پیکری بود. تازه فهمیدم اینترن ها و اکسترن های دانشگاه آزاد چه سه ماهه راحتی رو در بیمارستان سینا و بخش داخلیش میگذرونن. هر کدوم نهایتا 3-4 تا تخت دارن با مریضای خوب و خوشحال، کلی مرخصی میگیرن، کشیک های هر ماهشون خیلی زیاد باشه 7-8 تاست و کلا خوش میگذرونن در حالی که وصف اینترنی بخش داخلی ما رو قبلا خدمتتون عرض کرده بودم به طوری که اینترن هایی که اخیرا این بخش رو پشت سر گذاشتن احساس رهایی از زندان رو داشتن (البته برای من اینطور نبود چون کمی تا قسمتی دیوونه می باشیم!!!!) و شواهدش در facebook موجوده.

توی بیمارستان سینا یه اتند داشتیم که هر از چند گاهی روی ماهشو میدیدیم. این اتند محترم وقتی فهمید من با چه علاقه ای وارد این رشته شدم اولش بهم پیشنهاد داد حتما یه MRI از مغزم انجام بدم تا شواهد آتروفی کورتکس مغزم رو ببینم (آتروفی کورتکس در بیماریهایی مثل آلزایمر یا دمانس یا همون زوال عقل اتفاق می افته) و بعد از کلی مزه پرانی میخواست منو تمدید دوره کنه تا منو اونجا به یه اینترنیست واقعی تبدیل کنه. اینم از عوارض اظهار علاقه به رشته ست. خلاصه با هر مصیبتی بود از دستش در رفتیم و آبان ماه هم تموم شد و آذر ماه 15 روز بخش روماتولوژی بودم و بعدش هم یه مرخصی 15 روزه داشتم. این 15 روز بهترین دوران عمرم بود. یه سفر یه هفته ای رفتیم مشهد و دورانی رو گذروندم که همیشه برام خاطره انگیز خواهد بود. یه لذت عمیق از این روزا برام به یادگار موند. چیزی که نمیتونم توصیفش کنم ولی ..... نمیدونم، خلاصه خیلی خیلی خیلی خیلی خوب بود.

الان هم در بخش قلب هستم. بخشی که هیچ بنی بشری از داخلی ها هیچ وقت به نیکی ازش یاد نکرده. قسمتیش برمیگرده به کشیک های فوق العاده سنگینش ولی قسمت اصلیش مربوط به جو حاکم بر این رشته ست. به خصوص برای ما که به جو صمیمی و خوب بخش خودمون عادت میکنیم خیلی سخته که با این شرایط کنار بیایم. دوست ندارم زیاد در مورد اینجا و شرایطش توضیح بدم ولی جو بین همکاران اینجا خیلی با جوی که بین رزیدنت های داخلی و گروه داخلی برقراره فرق داره و خیلی سرد و دیکتاتوریه و عملا هیچ کس با هیچ کس همکاری نمیکنه. برای همینه که برام از استثنائاتیه که گفتم و برام چندان لذت بخش نیست ولی هر چی که باشه از پارسال در همین دوران خیلی خیلی خیلی بهتره. این چیزیه که هر موقع اقدام به غرزدن میکنم مامانم بهم میگه و خودم هم شدیدا بهش اعتراف میکنم و برای لحظه لحظه این روزهام و این دوران و امسال خدا رو هزاران بار شکر میکنم.


 
← صفحه بعد