یک شب مهتاب
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی:

یک شب مهتاب ازاین تنگنای

بر فراز کوه ها پر می زنم

می گذارم می روم

ناله خود می برم

دردسر کم می کنم


 
روزمره های یک پزشک خانواده
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥  کلمات کلیدی:

ساعت 8 صبح طبق معمول هر روز از پانسیون میام بیرون. با همکارا سلام علیکی می کنم و یه سر میرم بیرون. هوای تازه صبح یه خورده سر حالم میاره. گاهی آفتابی ولی اغلب مه آلود و گاهی اونقدر غلیظ که حتی تا یک متری هم دیده نمیشه. به توصیه شاعر چشم هام رو شستم و جور دیگه ای میبینم و سعی می کنم مثل ندید بدید ها از مه هم لذت ببرم. خداییش قشنگ هم هست. برمیگردم داخل ساختمون و میرم تا با همکارام صبحونه بخورم. نه به این خاطر که گرسنه م یا نمیتونم نیم ساعت زودتر بلند شم تا توی خونه صبحونه بخورم فقط به این خاطر که یه وعده از غذاهام رو کنار یکی دیگه و سر یه سفره که چند نفر دورش هستن بخورم. (از تنهایی غذا خوردن متنفر بودم و هستم). سر صبحونه هستم و تازه میخوام یه چایی بخورم که یه ماشین توی حیاط نگه میداره و عده زیادی ازش پیاده میشن. طبق معمول یکیشون مریضه و بقیه همراه. چایی رو همون طوری میذارم روی میز و میرم توی اتاق معاینه. مریض رو میبینم و براش دارو می نویسم. گاهی یه بچه چند ماهه ست که یه خورده تب داره و سرماخورده و مادر و مادربزرگ و پدربزرگ و عمه و دایی و خاله که همراهشن و هفت جد وآبادش اصرار دارن که براش آمپول تجویز بشه (اغلب هم منظورشون دگزامتازون یا پنی سیلینه) با هر زبونی که بلدم براشون توضیح میدم که اینا برای بچه شون ضرر داره و بعد از کلی توضیح و اصرار وقتی با مخالفت من روبرو میشن با اکراه بچه رو میزنن زیر بغلشون و با اکراهی بیشتر نسخه رو میگیرن و میرن. همه همراها هم باید فشارشون گرفته بشه. این یه قانونه.

مریض بعدی احتمالا یه خانوم میانساله با درد همه جاش. هر علامتی رو که میپرسم داره مثل سرفه، عطسه، آبریزش بینی، گلودرد، کمردرد، گوش درد، پادرد، سردرد و کلا همه جا درد. تشخیص معلومه و درمان هم مشخص ولی هر چی زور میزنم نمیتونم بهش بفهمونم که داروش آمپول نیست و آخرش مجبور میشم با اینکه مطمئنم داروها رو مصرف نخواهد کرد براش یه آمپول کم ضرر تر بنویسم تا راضی بشه و داروهای اصلیش رو بخوره.

مریض بعدی احتمالا یه پیرمرد یا پیرزنه که عصازنان وارد اتاق میشه. نگاهش که میکنی شیرین یه 90 سالی از خدا عمر گرفته. میاد میشینه روی صندلی. ازش میپرسم چی شده که صاف توی چشام نگاه میکنه. میفهمم که باید داد بزنم چون گوشاش سنگینه. داد میزنم و دوباره ازش میپرسم بهم میگه مریضم دیگه تو دکتری باید بگی چمه. میگم کجات درد میکنه میگه پاهام یا مثلا زانوهام. معاینه که میکنم میبینم بنا به اقتضای سنش مفاصلش دچار استئوآرتریت یا همون آرتروز شده. روم نمیشه بهش بگم پدرجان یا مادرجان خب جنابعالی یه چندسالی هم اضافه کاری داری توی پرونده ت دیگه زانوهات درد نکنه؟!!! والا من که جای ندیده تو هستم یه خورده اضافی راه برم و سربالایی های این روستا رو بالاپایین کنم زانوهام درد میگیره چه برسه به تو. بهش نمیگم. یه خورده قرص مسکن و گاهی آمپولی می نویسم و راهیش میکنم.

امروز یه پیرمرد اومده که راحت 90 - 95 سالی داشت میگه کف پاهام میسوزه و درد میگیره و شب ها نمیذاره بخوابم. بهش میگم بذار برات یه آزمایش بنویسم برو ببینم چه مشکلی داری میگه دو سه سال قبل رفتم گفتن هیچیت نیست فقط چسب خونت زیاده. من این شکلی شدم سوالتعجب بعد از کلی تحقیق و تفحص و با توجه به علایمش فهمیدم منظورش چربی خونه. با مصیبت راضیش کردم بره دوباره آزمایش بده تا وضعیتش رو بدونم و براش دارو تجویز کنم.

ساعت 10 و نیم شده و باید بریم دهگردشی. آماده میشم و سوار ماشین مسئول بهداشت محیط مرکز میشیم که به خاطر یه پول سرویس خودش ما رو میبره. ماشین یه پراید قراضه ست که با همراهی رانندگی وحشتناک آقای بهداشت محیط و تیکه انداختن هاش و حرف کشیدن هاش جهت دو به هم زنی بین من و همکارام و جاده های پر پیچ و خم روستاها نتیجه ش میشه سرگیجه ای که تا ظهر دست از سرم برنمیداره.

میرسم خانه بهداشت و مریض های شدیدا مریض و منتظر!!! دونه دونه و گاهی همه با هم میان و مثل مریضای قبلی که توصیفشون کردم هستن. یکی داروهاشو میاره میریزه روی میز و میگه از روی همینا برام بنویس. اغلب بینشون آنتی بیوتیک هست که معلوم نیست کدوم پزشک بخت برگشته ای یه زمانی براش تجویز کرده و مریض محترم همش از روش میخره و میخوره. با هزار مصیبت و بعد از کلی کف کردن بهش میفهمونم که این دارو برای یه دوره ای تجویز میشه و الان براش مفید نیست. گاهی راضی میشن و گاهی نه. وقتی که راضی نمیشن با غرغر و گاهی فحش و بد وبیراه میرن. یکی دیگه چند تادفترچه میاره و میگه امضاشون کن میخوام برم دکتر. میپرسم آخه چه مشکلی داری میگه دفترچه ها مال من نیست که. کاشف به عمل میاد که دفترچه ها مال فک و فامیلشه که دارن میرن شهر و همشون یه جا میخوان دکتر هم برن. اغلب هم مشکل خاصی ندارن. تجربه چند ماهه م بهم میگه که نباید زیاد سر این قضیه با طرف سر وکله بزنم و دفترچه ها رو امضا میکنم و میدم دستش (به این میگن نظام ارجاع)!!!! مریض های ویزیت شده رو هزار جا ثبت میکنم و هزارتا دفتر و دستک و پرونده رو پر میکنم و بالاخره ظهر برمیگردم مرکز.

ساعت کاری تموم شده. میرم داخل پانسیون و گاهی غذا میپزم و گاهی غذای آماده شده از قبل رو میذارم تا گرم بشه و بعد از خوندن نماز میارم و نهارم رو میخورم. اگه خوش شانس باشم سر نهار مریض نمیاد وگرنه نهارم همون جا میمونه. بعد از ظهر گاهی مریض میاد و گاهی نه. قبل از امتحان درس میخوندم و الان گاهی کتاب میخونم، گاهی موسیقی گوش میدم، گاهی فیلم میبینم و گاهی هم راهی کوه و دشت های اطراف مرکز میشم.

شب میشه. گاهی مریض میاد. مرکز شبانه روزی نیست و فقط قانون بیتوته داره. یعنی توی منطقه هستم تا اگه مریض اورژانسی باشه ببینمش ولی مریضا همشون اورژانسین حتی اگه خلافش ثابت بشه. آماده میشم و میرم بیرون. مریض غر میزنه که چرا دیر اومدی. انتظار داره پشت در آماده باشم و همین که اومد بپرم بیرون. مریض یه خورده سرما خورده حتی تب هم نداره. بهش میگم میتونستی صبح بیای که وقت کاری من باشه. عصبانی میشه که وظیفته و هر موقع مریض اومد باید ببینی. اگه نمیتونستی میخواستی پزشک نشی. به این میگن نیم متر زبون.

و روز یک پزشک خانواده این طوری تموم میشه. البته اگه نصفه شب به خاطر چیزای مزخرف از خواب بیدارت نکنن. سر سه ماه میان پایش. کارشناسایی که معلوم نیست از کجا و با چه ترفندی یه مدرک گرفتن و هیچی از پزشکی و مریض و دارو نمیدونن میان پایشت می کنن و فرم های مختلف رو ازت میخوان. توی سیستم پزشک خانواده فقط باید فرم و دفتر و پرونده پر کنی. مریض و تشخیص و درمانش اصلا مهم نیست.

روزمره یه پزشک خانواده این بود. این روزمرگی مزخرف که هیچ شباهتی به آموزش ها و زمینه کاری یه پزشک نداره به همراه مردمانی که علی رغم محروم بودن منطقه شون کلی توقع ازت دارن و پزشک که هیچ، حتی آدم هم حسابت نمیکنن، به همراه تنهایی تنهایی و تنهایی در شرایطی که امید داشتی امتحان بدی و رزیدنت بشی و برگردی خونه ولی به خاطر سوالای سلیقه ای طرح شده توسط یه عده آدم عقده ای بعد از کلی زحمت امیدت نقش بر آب میشه، باعث میشه آدم قاطی کنه. نمیدونم چی قراره بشه و چطوری قراره بقیه ش رو تحمل کنم ولی امیدوارم به لطف خدا. ممنونم از دوستانی که اینجا رو دوباره بهم دادن.


 
خواهشی از سر دلتنگی
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

باز هم برگشتم. نمیخواستم تا مدتی چیزی بنویسم ولی یه اتفاقایی و یه چیزایی مجبورم کردن که یه سری مسائل رو بنویسم. اول از همه بگم که دفعه قبل که نوشته بودم سرم کلی شلوغه و اصلا موقع نوشتن حواسم نبود که بعضی ها ممکنه چه فکری بکنن و در نتیجه چه اتفاقایی بیفته منظورم از مشغول بودن شرکت توی امتحان رزیدنتی بود که زدم داغونش کردم. حالا اینکه چرا نگفتم و خواستم پنهون بمونه یه دلیل داشت که برای خودم خیلی مهم بود ولی شاید برای بقیه خنده دار و مسخره باشه. راستش من از همون دوران طفولیت همیشه توی هر امتحان و هر مرحله ای بهترین و بالاترین رتبه رو بین بقیه داشتم و هیچ وقت تا پارسال طعم قبول نشدن رو نچشیده بودم. به قول یکی از دوستای وبلاگی همچین تخته گاز اومده بودم جلو که انتظار همچین جفت پا گرفتنی رو از زندگی نداشتم. واسه همین امسال خواستم نگم چی به چیه تابعد از امتحان بیام و بنویسم که چی شد ولی باز هم امسال خراب کردم. ظاهرا باید عادت کنم به این قضیه. البته امسال اوضاع سوالا خیلی بد بود و معلوم نبود از کدوم نقطه تاریک مغز طراحان سوال (البته اگه مغزی داشته باشن) سرچشمه گرفته بودن ولی به هر حال باز هم خراب کردم. حالا بماند که قبل از امتحان چه اتفاقایی افتاد و چه چیزهایی توی نظرات دیدم و چقدر حرص خوردم و ناراحت شدم. این از شفاف سازی پست قبل.

بقیه حرفم با اوناییه که برام نظر میذارن و از زیبایی های رشته پزشکی میگن و یه جورایی من رو نصیحت میکنن که ناراحت نباشم یا غصه نخورم. اولا اینو بگم که من خودم عاشق این رشته ام و حتی الان هم که در شرایط خیلی بدی هستم حاضر نیستم با هیچ رشته دیگه ای عوضش کنم. اونایی که همش میگین عاشق این رشته این و بیشتر از همه عاشق این سختی هاش؛ این رو بدونین که اگه من عاشق این رشته نبودم حتی یه لحظه هم اینجا نمیموندم و برمی گشتم پیش خانواده م. صحبت کردن و نظر دادن در مورد سختی ها و مشکلات زندگی هر آدمی زمانی میتونه منطقی باشه که از همون بدو تولد به جای اون آدم و در شرایط اون زندگی کرده باشین و بعد همون مشکلات براتون پیش بیاد تا ببینین که شما چطوری از پسش برمیاین. قبول دارم که خیلی ها هستن که شرایطی خیلی سخت تر از من دارن ولی همین شرایط که به نظر همه آسون میاد برای من خیلی سخت و زجر آوره. البته با اینکه برام خیلی سخته که این شرایط رو تحمل کنم ولی باز هم تحملش میکنم و معمولا شکایتی از شرایط پیش دیگران ندارم. یه جورایی خودم رو جمع و جور میکنم و شاید همون طور که قبلا نوشته بودم "تموم روز میخندم، تمام شب یکی دیگه م، من از حالم به این مردم، دروغای بدی میگم" چیزایی که اینجا مینویسم حتی یک دهم اون حرفایی نیست که توی دلم باد کرده و نمیدونم کی قراره منفجر بشه. اینجا مینویسم تا توی زندگی واقعیم کم نیارم، مینویسم تا کمی سبک بشم، مینویسم تا خیال کنم توی یه گوشه این دنیا یکی هست که این نوشته ها رو میخونه و توی خیال خودم دارم براش درد دل میکنم. در واقع اینجا تنها جاییه که گاهی میتونم دور از هر ظاهر سازی درمورد خودم، مشکلاتم، دلتنگی هام و غصه هام بنویسم. مدت ها نوشته هایی نوشتم که حداقل یه خورده خنده دار و بامزه بود و شاید لحظه ای باعث لبخندتون شد. الان روزها و شب های سختی رو میگذرونم و تحملش برام خیلی سخت تر از اونیه که فکرش رو بکنین ولی باز هم سعی میکنم تحملش کنم چون به مسیری که در پیش گرفتم و مقصدی که در انتظارمه علاقه دارم. فقط گاهی برای فرار از تنهایی حرفای دلم رو مینویسم. دوست ندارم اینجا هم تبدیل بشه به جایی که باید با ظاهر سازی و دروغ نوشته بشه. اگه قرار باشه این اتفاق بیفته ترجیح میدم دیگه ننویسم ولی خواهش میکنم اجازه ندین همچین اتفاقی بیفته. نمیخوام تنها راه کم شدن بار تنهایی و غصه هام رو از دست بدم.

ببخشید که خیلی پست بدی بود ولی حرفایی بود که باید گفته میشد.


 
عید با تاخیر
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۸  کلمات کلیدی:

همین اول تا یادم نرفته عید رو به همه دوستان تبریک میگم و امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی پیش رو داشته باشید.

بابت این همه تاخیر هم معذرت میخوام. این نونی بود که طرح و شبکه محترم!!!! بهداشت و درمان کلیبر گذاشت تو دامنمون. نیمه اول عید یعنی از 29 اسفند تا 6 فروردین من به عنوان پزشک منطقه موندم و نیمه دوم هم دوست خوبم که توی مرکز دیگه کار میکنه اومد و من تازه 2 روزه که برگشتم تبریز و مثلا عید شده برام. البته همگی با هم رفته بودیم اونجا و تنها نبودم والا دق میکردم. ناگفته نماند که بسیار بسیار خوش گذشت و اگر این مردمان بی ملاحظه هم نبودند تا وقت و بی وقت اعم از بعد از ظهر و وقت نهار و شام و نصفه شب و مهم تر از همه زمان پخش کلاه قرمزی با بهانه ها و بیماریهای الکی و عجیب و غریبشون بیان سراغ آدم بیشتر هم خوش میگذشت ولی خب هر چی بود گذشت.

سال 91 برام سال عجیبی بود. نمیخوام بگم سال بدی بود ولی اتفاقات سختش بیشتر از خوشی هاش بود. اتفاقاتی که برام توی این سال افتاد زندگیم رو خیلی برام سخت کرد ولی سالی بود که در اون پزشک شدم و اولین تجربه کاری مستقلم رو شروع کردم. همین رو از این سال به خاطرم میسپرم و بقیه اتفاقاتش رو (البته اون اتفاقات سختش رو) میسپرم به همون بادهای شدید ایل یوردی تا با خودش ببره و گم و گورشون کنه و فقط درس هایی رو که از این اتفاقات یاد گرفتم برای خودم نگه میدارم تا اشتباهاتم رو دوباره تکرار نکنم.

توی این 7 روزی که اونجا بودیم موارد بسیار عجیب و غریبی مشاهده نمودیم و کلی از دست بعضی مردمان کلافه شدیم ولی نمی خواهیم همین اول سالی غر بزنیم و از طرفی یه جورایی عادت کردیم به این مردمان و شکایت های عجیب و غریبشان. کلا دیگه رویین تن شدم و یه جورایی زدم به خط بی عاری و بی خیالی. فکر کنم این طوری بهتر باشه.

این چند روزی رو که تا پایان تعطیلات تبریز هستم کلی مشغولم و کلی کار دارم و خلاصه سرم کلی شلوغه حالا بماند برای چی. بعدا میگم.بعدش هم که رفتم اونجا اینترنت درست و حسابی ندارم تا وبلاگم رو بنویسم. پس فعلا تا اطلاع ثانوی با عرض معذرت نمیتونم اینجابنویسم. شما هم به چشماتون استراحت بدین تا چند وقت دیگه دوباره اگه خواستین هپروت نوشته های من رو بخونین.


 
!!!!!
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

بازگشت شکوهمندانه!!! و غرور آفرین!!! خودم رو بعد از یک ماه تمام از دیار ایل یوردی به تبریز و خونه خودمون کلا به عالم و آدم تبریک میگم. در طی یک عملیات انتحاری 23 بهمن رفتم و امروز که 23 اسفنده برگشتم. یک ماه دوری و تنهایی و کار و کار و کار.... و البته زندگی در بین مه و برف و گاهی آفتاب و رنگین کمان. کم کم داره روزای خوب اونجا شروع میشه. وقتی آفتاب درمیاد و مه کنار میره انگار وسط بهشت افتادی. به قول شاعر: دشت هایی چه فراخ، کوه هایی چه بلند، در گلستانه چه بوی علفی می آید. این بوی علفش از همه چی بهتره.

یکی دو تا هم از مزایای تنهایی بگم فکر نکنین همش بده. از طرفی بفهمین که من همچین آدم غصه خور و ناراحت و افسرده ای نیستم. هی نیاین نظر بذارین که اینقدر غصه نخور و طاقت داشته باش و از این حرفا. تازه اونا رو هم خصوصی میزارین و در میرین جوابش میمونه بیخ گلوی آدم. من نه آدم ناراحتیم و نه افسرده ام و از این حرفا. اتفاقا توی زندگی روزمره ام خیلی هم خندون و شاد هستم و هر کسی رو هم که دور و برم غصه دار باشه سر حال میارم. فقط گاهی که دلم میگیره اینجا تنها جاییه که میتونم یه خورده غر بزنم و درد دل کنم که اونم ظاهرا به مذاق بعضی ها خوش نمیاد. خب تلاش میکنم غر نزنم ولی گاهی واقعا دست خودم نیست. حالا مزایای تنهایی که توی این مدت بهشون پی بردم:

1- میتونی هر موقع دلت میخواد بخوابی یا درس بخونی یا شام و نهار بخوری یا اصلا نخوری و کلا تمام ریتم شبانه روزی و اتفاقات روتین زندگی رو ببری زیر سوال.

2- میتونی وقتی تلویزیون تماشا میکنی یا فیلم میبینی یا موسیقی گوش میدی، صداش رو هر چقدر دلت میخواد بلند کنی و از هدفون هم استفاده نکنی و مزاحم کسی هم نباشی. (من از وقتی رفتم اونجا اصلا به هدفونم دست نزدم)

3- میتونی کل ته دیگ سیب زمینی ته ماکارونی یا ته دیگ ته پلو رو تنهایی بخوری و با کسی تقسیمش نکنی.

4- میتونی هر غذایی رو با هر شکل و شمایلی بپزی چون نهایتا هر گندی بزنی خودت میخوری و کسی خبردار نمیشه. ( یه وقت فکر نکنین من بد غذا میپزم ها. چنان غذاهایی میپزم که حتی خودم هم از خودم انتظار ندارم و خودم هم انگشتام رو باهاش میخورم)

5- میتونی تمام چیپس های تا شده یه بسته چیپس رو تنهایی بخوری بدون اینکه مجبور باشی با برادر جان تقسیمشون کنی. (امیدوارم بدونین چیپس تا شده چیه ولی اگه هم نمیدونین اینو بدونین که برای من و برادر جان یه چیزیه در حد کشف گنج در یک بسته چیپس)

خب دیگه بسه. بیشتر از این بگم همه هوس تنهایی به سرشون میزنه دم عیدی آواره کوه و بیابون میشن.

 


 
چه میشه کرد؟!!
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢  کلمات کلیدی:

گاهی وقت ها هست که خوشحالی. از ته ته دل. گاهی علتش مشخصه یعنی یه اتفاق یا اتفاقاتی توی زندگیت افتاده که سرحالت کرده. گاهی نه؛ خیلی خیلی بی دلیل خوشحالی. حالت خیلی خوبه، از همه چی لذت میبری و نمیدونی چرا ولی همین ندونستنم برای خودش عالمی داره و بیشتر سرحالت میکنه. گاهی اما ناراحتی. گاهی میدونی چرا. یعنی یه اتفاق بدی برات افتاده و نمیدونی باهاش چیکار کنی ولی امان از روزی که ناراحت باشی، غصه داشته باشی، دلت گرفته باشه و وقتی فکرش رو میکنی حتی نفهمی چرا. ندونی چی شده و چه اتفاقی افتاده که ناراحتت کرده.

وقتی که شادی میخندی، حرف میزنی، همیشه یه لبخند روی صورتت هست. وقتی که ناراحتی گاهی اخم میکنی، بداخلاق میشی، گاهی گریه میکنی و اگه کسی رو پیدا کنی که حرفت رو بفهمه باهاش درد و دل میکنی ولی امان از وقتی که ناراحتی ولی حتی نمیتونی گریه کنی، نمیتونی اخم کنی یا حتی یه خورده بداخلاق بشی. وقتی که مجبوری به خاطر متهم نشدن به بداخلاقی و اخمو بودن اون لبخند مسخره رو گوشه لبت داشته باشی و تحویل همکارا و مریضا بدی، خنده ها و صدای بشاش الکی رو پای تلفن تحویل مادر و پدرت بدی تا نگران نشن و حتی نتونی بغض گیر کرده توی گلوتو بشکنی و بزنی زیر گریه حتی توی خلوت خودت و بدتر از همه اینا اینکه ندونی این بغض از کجاست و علتش چیه. البته نه اینکه هیچی ندونی ولی لال میشی از بسکه میبینی هیچ کس حرفت رو نمیفهمه، نمیفهمه که چرا ناراحتی، همه برداشت خودشون رو از صحبت هات میزارن پای دلیلت برای غصه هات و مسخره ات میکنن برای همچین مسائل پیش پا افتاده ای یا در بهترین شرایط نصیحتت میکنن. اینجاست که دیگه لال میشی، هیچی نمیگی، شکایتی نمیکنی، حتی سعی میکنی غصه توی چهره ات هم پیدا نشه. دروغ میگی به همه عالم و آدم و حتی به خودت. اونقدر میگی که همه باورشون میشه که تو شادترین و بی غصه ترین آدمی توی این دنیا. ولی هر چی تلاش میکنی خودت باورت نمیشه. خودت میدونی که همش دورغه.

چه میشه کرد بعضی وقت ها این میشه زندگیت. باید توکل کنی به خدا و بگذرونیش. گاهی باید فقط با خود خدا حرف بزنی و دنبال هیچ گوشی نباشی برای شنیدن حرفات. گاهی باید تکیه کنی به شونه های خدا و بغضت رو بشکنی، شونه ای که بی منت و بی حرف و نصیحت فقط با اشکات خیس میشه. چه میشه کرد ... زندگیه دیگه.

زیر نویس : محض رضای خدا یکی یه چیزی به این ایرانسل و دارو دسته اش بگه. این جاده وسط بیابون بس نبود اومده جزیره رابینسون کروزو و غار استاد گلادیاتور ها رو هم به قضیه اضافه کرده. کم کم دارم احساس میکنم توی دوران هابیل و قابیل زندگی میکنم و اینجا ته ته دنیاست. بابا اینقدر روی اعصاب من راه نرو. اینجا ایرانسل آنتن نمیییییییده.


 
نوشته های یک دیوانه
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی:

هر بار که این تبلیغات ایرانسل رو میبینم (همینی که خانومه توی دادگاه میگه من هم بهش زنگ زدم، هم ایمیل زدم و بعدش هم به خاطر آنتن دهی ایرانسل در همه جا ثابت میکنن که خانومه بی گناهه) همش احساس میکنم باید اون وسط بلند شم و بگم: دست نگه دارین!! ایرانسل همه جا آنتن نمیده. آدرس دقیق اون جاده رو بدین ببینم کجاست. نکنه جاده های دهات ما باشه. آخه توی دهات ما ایرانسل آنتن نمیده چه برسه به جاده هاش. اصلا چه معنی داره یه خانوم با اون کلاهش نصفه شبی توی جاده های دهات ما بچرخه. من توی خود دهاتش بعد از تاریک شدن هوا از ترس سگ و گرگ و روباه و هزار تا جک و جونور دیگه از پانسیون بیرون نمیرم. خلاصه خواستم اطلاع رسانی کنم که کل اون دادگاه بر اساس شواهد غلط به نتیجه رسیده. آخه مسئول محترم ایرانسل، تو که میدونی یه جاهایی اون موبایلت آنتن نمیده واسه چی خالی میبندی. نمیگی یکی مثل من پیدا میشه افشاگری میکنه حالت گرفته میشه. یادت باشه این دفعه این تبلیغاتو پخش کردی یهو یکی وسط دادگاهت افشاگری کرد ناراحت نشی ها. من قبلش بهت هشدار دادم.

توضیح: متن بالا نمایانگر تمام عیار احوالات این روزای منه. یعنی در حدی قاط زدم که این چیزا رو نوشتم. خواستم غر نزنم و خیر سرم بامزه باشم، این از آب دراومد. دیوونه و روانی شدم از دست بعضی چیزا، بعضی حرفا، بعضی کارا و به خصوص بعضی آدما بنابراین متن بالا رو به عنوان یکی از نوشته های یک دیوانه در نظر بگیرین  و تا میتونین به بی در و پیکر و بی مزه بودنش بخندین. (حالا نه که قبلیاش خیلی عاقلانه و با تفکر نوشته شده بودن. من از همون اولش دیوونه بودم منتهی تا حالا لو نرفته بودم)


 
حرف هایی برای نگفتن
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧  کلمات کلیدی:

رفتم و دوباره اومدم. رفت و آمد ها داره عادی میشه برام. این دفعه اومدنم یهویی و بدون برنامه ریزی بود واسه همین با این که فقط دو روز بود کلی حال داد و ذوق مرگ شدم.

زندگیم داره کم کم میوفته روی روال عادیش و دارم کنار میام با مسائل و مشکلات دور و برم. یه چیزایی رو درست کردم، یه چیزایی رو دیگه نمیبینم یعنی خودم خواستم که نبینم، به یه چیزایی سعی می کنم فکر نکنم، به یه چیزایی میخندم و خلاصه مسائلم رو حل کردم یا خیال میکنم که حل شدن (همین خیال کردن هم برام کافیه). یه جور حس دارم که نمیتونم توصیفش کنم. رسما دچار ambivalence شدم. یه جور دوگانگی احساس. خودمم نمیدونم چه مرگمه. خوبم ولی نگرانم، خوبم ولی میترسم از همه چیز و همه کس، خوبم ولی حرف هایی دارم برای نگفتن.


 
← صفحه بعد