بخش شیرین!!!!! ریه
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳  کلمات کلیدی:

بابا عجب بخشیه این ریه. هر چند من تا حالا سربازی نرفتم ولی فکر می کنم اینجا از سربازخونه هم بدتره. البته نه اینکه خیلی نظم و نظام داره ها! اگه این طوری بود که خوب بود. اینجا فقط دنبال اینن که از اکسترن ها به هر قیمتی ایراد بگیرن؛ درست یا غلطش رو هم خدا می دونه. این طوری به خیال خودشون به ما یاد می دن چطوری کارامونو درست انجام بدیم ولی من یکی که چیزی یاد نمی گیرم. ما تو بخش نفرو هم با دکتر اعتمادی بودیم که همه می گفتن خیلی گیر می دن و واقعا هم این طوری بود ولی من بیشترین مطلب رو بین بخش های داخلی تو نفرو یاد گرفتم و این به خاطر آموزش های خوب دکتر اعتمادی و اشکال گیری های به جای ایشون بود. این بخش یه جورایی برام تبدیل به جهنم شده و همش منتظر تموم شدنشم.

و اما تعریف استاژر در بخش ریه: استاژر در این بخش نقش تمام افراد و حتی تمام اشیا رو بازی می کنه غیر از نقش اصلی خودش که در واقع دانشجوییه که باید در بالین بیمار آموزش پزشکی ببینه. مهم ترین نقش یک پالس اکسی متر دقیقه که باید در هر شرایطی آماده ارایه خدمت باشه. گذشته از این مسایل که به گفته سرپرستار بخش ۴ تا پالس اکسی متر توی بخش هست و من تو این یه هفته فقط ٢ تا دیدم و اونام همیشه مشغولن. صبح ها قبل از مورنینگ بخش خیلی بامزه می شه طوری که همه یا دنبال پالس اکسی مترن یا فشار سنج و یا یکی از اینا دستشونه و دارن از این اتاق به اون اتاق میرن. تعریف بعدی از استاژر کسیه که باید وقتی دیگران رو اعم از اینترن، رزیدنت، فلو از خود راضیو اتند و حتی نرس ها و استاژر های دیگه رو می بینه از ترس بلرزهشیطانالبته این دو تا مورد آخر رو من خودم اضافه کردم ولی بعید نیست در دوره بعدی به لیست افرادی که استاژرباید ازشون بترسه اضافه بشه. خلاصه ی مطلب این که بخش ریه جاییه که تقریبا نمی شه از اون چیز خاصی یاد گرفت و فقط باید سرکوفت های بی خودی شنید. من واقعا متأسفم که برخی اساتید به جای آموزش به دانشجوهاشون سعی می کنن به هر روشی که شده ثابت کنن که بیشتر از اونا می دونن و بی خودی تحقیرشون کنن. فعلا که یه هفته ی دیگه از این بخش مونده و باید برای رسیدن به جایی که می خوایم بایدکلی از این یه هفته ها رو تحمل کنیم.


 
از سر دلتنگی
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤  کلمات کلیدی:

امروز نمی دونم چرا دلم گرفته. فردا روز آخر بخش خون هست. یادمه ١۵ روز پیش یعنی روز آخر بخش کلیه هم همین طور بودم ولی اینجا دلگیر تر بود. با مریضایی که بعضیاشون اونقدر روحیه داشتن که با تموم تجهیزات میومدن و بستری می شدن و مریضایی که آرزوی مرگ و خلاصی از این وضع رو داشتن. ولی یه فرق عمده برخورد مریضا با ما بود. اکثرشون همکاری خوبی داشتن و اغلب مودبانه بدخورد می کردن و برای هر کاری تشکر می کردن.

یاد رقیه و آرزو افتادم. دو نفر بیماری که به خاطر ایزوله بودن تو یه اتاقن. رقیه یه دختر خوشگل ٩-١٠ ساله با ALL که یه کموتراپی سنگین گرفته و حالش چندان خوب نیست و آرزو یه دختر 23 ساله که اونم تقریبا همین شرایطو داره. دیروز سر ویزیت رقیه گریه اش گرفت. آخه دیگه خسته شده از بیمارستان. کم مونده بود ما هم باهاش گریه کنیم ولی به زور خورمونو نگه داشتیم و دلداریش دادیم. از هر کی که این پست رو می خونه خواهش می کنم تو لحظه های خلوتش با خدا این مریضا رو فراموش نکنه.

خون در کل بخش خوبی بود ولی کشیک من تو بخش خون خیلی بهم سخت گذشت. با این که بیشتر کارا رو اینترن محترم انجام داد و من خیلی خسته نشدم ولی آنچنان دلم گرفت که داشتم خفه می شدم. باز خدا رو شکر که فقط 1 کشیک داشتیم.

البته این بخش خاطرات جالبی هم برام داشت. مثلا هفته پیش سر گراند راند جواب دادن به سوال یکی از اتند ها در مورد دارویavastin بود که کلی با مزه شد. جریان از این قرار بود که روز قبل از اون اتند خودمون ،دکتر صناعت، این سوالو ازم پرسیدن و ازم خواستن تا اونو بخونم. منم شب اونو خوندم. تا اینکه سر گراند راند وقتی بحث سر همون مریض بود دکتر واعظ همون سوالو ازم پرسیدن و من جواب دادم. همه فکر کردن من کلی بلدم و کلی تشویقم کردن. خلاصه برا من خیلی با مزه بود.

از این بخش که بگذریم از 4شنبه می ریم بخش ریه. به امید موفقیت تو اون بخش.


 
فصل اول: آغاز
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳  کلمات کلیدی:

این که عنوان این پست رو آغاز گذاشتم یه وقت خدای نکرده فکر نکنی هنوز جوجه دانشجوام! الان من سال ۴ پزشکیمتعجب ولی تابحال حسشو نداشتم که خاطراتمو بنوسیم. ولی از امروز شروع کردم.

از اسفند 87 اکسترنی ما شروع شد.

بخش اول من داخلی بود.3ماه داخلی که قبلا اکسترنی 2 بود به میمنت ورود ما یعنی ورودی های 84 به دنیای اکسترنی به اکسترنی 1 منتقل شد. البته اکثر اینترن ها و رزیدنت ها می گفتن خیلی بهتره ولی اصولا برای دانشجو جماعت هیچی آسون نیست. روز اول اسفند رو که باید می رفتیم بخش هیچ وقت یادم نمی ره؛ همون روز اولی برای هممون مرخصی رد شد اونم به خاطر امتحان سمیو عملی که داستانی شده بود واسه خودش. خلاصه از روز 3 اسفند به طور رسمی اکسترن شدیم و وارد بخش شدیم. صبحی رفتیم سر مورنینگ داخلی و گروه بندی شدیم و من و2 نفر از دوستای خوبم و یکی از پسرای کلاس افتادیم بخش غدد. کلا 22 تا تخت بود که نفری 5 تا برداشتیم و با راهنمای اینترنای خوبی که داشتیم شروع کردیم به on note گذاشتن. اگه اشتباه نکنم روز اول دکتر علی عسگرزاده اومد برای ویزیت. روز جالبی بود چون من همون روز اول کشیک موندم تا 8 شب.کشیک هایی که اغلب فقط خستگی به همراه داشت. در کل بخش غدد اصلا جالب نبود چون اصلا آموزش نداشت. روز آخر بخش بغض گلومو گرفته بود چون چیز زیادی یاد نگرفته بودم و نگران بودم که همه بخشا این طوری باشه. باز خوبه که اینترن های خیلی گلی داشتیم که خیلی چیزا راجع به بخش ها و وظایفمون یادمون دادن. هر چند که ما تو بخش وظیفه ای جز گرفتن علایم حیاتی مریض ها و آوردن پرونده و قیچی و... نداشتیم.

15 روز آخر اسفند رو روماتو بودیم. با اتند محترم خانم دکتر کلاهی. خدایی خیلی ماه بودند. کلی مطلب یادمون دادند بدون اینکه ذره ای به فکر ضایع کردن باشند. اینترن هامون هم که همون ها بودند و به همین خاطر روماتو برای من که تو فیزیوپات چندان ازش خوشم نمیومد جالب شد.

بعد از عید اوضاع بهتر شد چون اکسترن های 2 هم که هنوز با روال قبلی بودند، به گروه ما اضافه شدن و تعداد تخت هامون کمتر شد. اول بخش نفرو بودیم. با اتند محترم دکتر اعتمادی. هر کی ما رو می دید که از ساعت 10 صبح تا 2 ظهر سر ویزیت بودیم و ساعت 2 به خاطر داشتن کلاس به زور از بخش می رفتیم، به حالمون تأسف می خوردن ولی من یکی که از آموزش ایشون و نظم و انضباطشون اونقدر خوشم اومد که تصمیم گرفتم پایان نامه ام رو هم با ایشون کار کنم.

الان هم بخش خون هستم. بخشی که تقریبا به عنوان اینترن کار می کنیم. بخش جالبیه. به خصوص با مریضایی که همه یه خلاصه پرونده از بستری قبلیشون دارن که کار ما رو راحت تر می کنه.