آدم های کاغذی
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱  کلمات کلیدی:

واقعا آدم بعضی وقت ها چقدر دلش می گیره طوری که نه حالی برای درس خوندن باقی می مونه ونه هیچ کار دیگه ای. من یکی که هر چقدر به زمان امتحانات ذکر شده تو پست های قبلی نزدیک می شم حس درس خوندنم کمتر می شه در حالی که این بخش تنها فرصتیه که می شه درس خوند چون بعد از این بخش قراره بریم بخش قلب که کلی خفنه واسه خودش. هر اتند ١٠ تا ١٢ تخت با یه اینترن و یه اکسترن. یعنی هر روز باید ١٠ تا ١٢ تا note بذاری که باید وجبی باشن. حالا این که این note ها چقدر به درد مریضا یا جناب اتند محترم یا حتی خود ما می خوره بماند چون اگه نوشته بشه مثنوی هفتاد من کاغذ می شه.

امروز با دکتر راد کلاس داشتیم. اتند خیلی خوبی که بخش رادیولوژی رو همه با اسم ایشون می شناسن و این بخش به خاطر ایشون برای همه دلچسب و شیرینه. وسطای درس صحبت از دلیل پر گاز دیده شدن معده همراه با دیدن هوا تو فضای موریسون در جریان پرفوراسیون دئودنوم و آنتر معده بود که دکتر راد فرمودند آدم ها که کاغذی نیستن و اینجا بود که من یاد زندگی های کاغذی و آدم های کاغذی افتادم. آدم هایی که با یه باد به همه طرف پرتاب می شن و با یه بارون خیس می شن. فکر می کنم منم دارم کاغذی می شم. نمی دونم واقعا دلیل این همه دل تنگی و ناراحتی های این چند وقت من چیه. فکر می کنم همه اینا به خاطر احساساتی بودنمه. این که هیچ وقت سعی نمی کنم کسایی رو که ناراحتم کردن یا دلمو شکستن ادب کنم، این که هیچ وقت از کسی کینه به دل نمی گیرم، این که همیشه بدی هایی رو که در حقم شده می بخشم ولی فراموش نمی کنم البته نمی تونم و دست خودم نیست که اگه می تونستم حتما فراموش هم می کردم. شاید اگه همگی یاد بگیریم کمی اون طرف تر از نوک دماغمون رو هم ببینیم و به شخصیت دیگران هم کمی اهمیت قائل باشیم، دنیامون خیلی بهتر می شه طوری که دنیاهای کاغذیمون از بارون لذت می بره به جای اینکه خیس بشه و دلای شیشه ایمون هیچ وقت نمی شکنه یا غبار همیشگی زندگی روش نمی شینه که اگه نشست دیگه هیچ ابایی از شکوندن دل های دیگه نخواهد داشت.

 


 
دلم گرفته
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠  کلمات کلیدی:

همین اول از کسایی که برای پست های قبلی نظر دادن تشکر می کنم. روز اول که شروع به وبلاگ نویسی کردم فکر نمی کردم کسی وبلاگ منو بخونه، به همین خاطر وقتی دیدم قسمت نظرات عددی غیر از صفر داره کلی ذوق مرگ شدم.

این روزا خیلی دلم گرفته. دقیق نمی دونم چرا. شاید به خاطر تنهایی بیش از حدی باشه که احساس می کنم. این تنهایی چیزی بود که خودم موقع گروه بندی های اکسترنی انتخابش کردم و از ٢ نفر دوستم که خیلی دوستشون داشتم جدا شدم. دلیلش قصه درازی داره. من و دوست خیلی خوبم فرناز که هنوز هم بعد از این همه اتفاق و جدا شدنمون از هم باز هم خیلی از حرفامونو به هم می زنیم که هیشکی ازشون خبر نداره و از نگاه هم دیگه حرفای هم رو می خونیم، از همون ترم اول که فرناز انتقالیشو از سنندج گرفت دوست بودیم و سر وسری با هم داشتیم. تا اینکه به دلیل نشستن در ردیف دوم کلاس و پشت سر ٣ نفر دیگه از بچه ها که با هم دوستای صمیمی بودن تبدیل شدیم به ۵ نفر که هر کاری می کردن تا کلاساشون با هم باشه. ساعت های بین کلاسا خیلی با مزه بود چون با یه صف ۵ نفری از تنگه بوفه می گذشتیم و به بوفه می رفتیم. ما خیلی با هم صمیمی بودیم و همین صمیمیت کار دستمون داد. چون همه با هم در مورد همه جیک وپیکمون حرف می زدیم و بین همین حرفا مشکلاتی بین دو نفر از بچه ها پیش اومد و دو تای دیگه هم هر کدوم طرف یکی رو گرفتن و من مثل بوق موندم بین این دو گروه وتمام سعی ام رو می کردم تا نذارم از هم جدا شیم. بهار ٨٧ که فیزیوپات بودیم ٣ روزمونده به امتحان روماتولوژی یه دعوای مزخرف بین این ٢ گروه اتفاق افتاد و به این نتیجه رسیدن که نمی تونن با هم باشن و باید گروه های سمیولوژیشون جدا از هم باشه. حالا اینکه تکلیف نفر پنجم یعنی من چی می شد برای هیچ کدوم انگار مهم نبود. از یه طرف دوست خوبم فرناز بود که نمی خواستم ازش جدا شم و از طرف دیگه طی این مدت با ٢ نفر جناح مقابل صمیمی شده بودم و برام سخت بود که ازشون جدا شم. کاملا حالت سردرگمی پیدا کرده بودم . بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم و به خاطر مسائلی که برام پیش اومده بود با طرف مقابل موندم به این امید که بتونم دوباره این دو گروه رو دور هم جمع کنم. تلاش خیلی زیادی هم کردم ولی نتونستم. خیلی خسته بودم از اینکه هی سعی کنم حداقل با این دو نفر صمیمی بشم و بتونم باهاشون دوست باشم ولی هیچ جوری نشد. همیشه احساس می کردم یه آدم اضافیم و فقط تا زمانی که باهاشون برای انجام کارهایی که اصلا دوست نداشتم همکاری می کردم باهام خوب بودن و وقت های دیگه خیلی راحت کنار گذاشته می شدم. به همین خاطر تو گروه بندی اکسترنی، خودم با خواست خودم از این ٢ نفر هم جدا شدم. و این طوری بود که خیلی تنها شدم.

بعد از جدایی وارد گروهی شدم که هر کدومشون واسه خودشون یه شخصیتی قائلند ولی برای دیگران نه. فکر می کردم می تونستم تحمل کنم ولی الان می بینم نمی شه. خیلی سخته. الان به هیچ وجه از جدا شدنم از اون گروه قبلی پشیمون نیستم و می دونم که کار خیلی درستی کردم ولی همش منتظر اسفندم تا اگه بشه گروهم رو برای اکسترنی 2 عوض کنم.


 
و اما بخش جالب رادیولوژی
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٠  کلمات کلیدی:

واقعا جالبه که آدم بعد از یه بخش سخت مثل داخلی وارد بخش جالبی مثل رادیولوژی بشه. اینجا شبیه بقیه بخش ها نیست. یعنی اینکه یه برنامه خیلی منظم داره که شامل یه کلاس از ٨ تا ٩ و یه کلاس از ١١ تا ١٢ هستش و فاصله این دو کلاس به استراحت حدودا نیم ساعته و کلاس های عملی report می گذره. در واقع یه بخشیه که اکسترن موظف نیست هی progress noteهای تکراری بنویسه والبته کسی هم به اونا اهمیت نده. هم چنین این بخش استاد بسیار محترمی داره به نام دکتر راد که هر چی از خوب بودن و با حال بودنشون بگم کم گفتم. از اون اساتیدی هستن که هر دانشجویی رو به خودشون علاقه مند می کنن. در کل همه اساتید یه جورایی خوب و باحالن. در واقع اینجا از اون بخش هاییه که می شه خیلی چیزا یاد گرفت ،مطالبی که می تونه خیلی به درد آدم بخوره. هم کلاس های تئوری خیلی به درد بخورن و هم کلاس های reportرادیولوژی و CT. البته هنوز اولین هفته این بخش رو گذروندیم و 3 هفته دیگه هم مونده. یه جلسه رفتیم report CT که واقعا برای هممون مفید بود و منی که از brain CT هیچی بلد نبودم حداقل الان می تونم حرفی واسه گفتن موقع دیدنش داشته باشم.

مهمترین مزیت این بخش تعطیلی پنج شنبه هاشه که به من فرصت داده کمی درس هم بخونمدروغگو خدا فقط باید به داد ما برسه چون که امتحان پایان دوره داخلی ما موکول شده به 13 تیر که همراه با ورودی های 83 بدیم و ما روز 14 تیر امتحان رادیولوژی داریم. از 15 تیر هم می ریم بخش قلب که از اون بخش های خفنه و باید حسابی درس خوند. از طرفی 3 مرداد هم امتحان عفونی داریم که از هر موضوع خفنی توی این روزگار خفن ترهشیطان و باید براش کلی درس خوند تا شاید فرجی شد و طرف تونست پاسش کنه. از تعداد سال بالایی ها توی کلاس مشخصه که چه اتفاقی قراره برای خیل عظیمی از ما ها بیفته. با این وضعیت واقعا نمی دونم چکار کنم و شبیه بعضی از این حیوونا شدم که توی گل می مونن. اونقدر که حتی نمی تونم به این فکر کنم که دلم چقدر برای داخلی تنگ شده یا اینکه رادیولوژی چقدر بخش جذابیه. بلکه فقط نگران این امتحاناتم و اینکه چکار کنم که بتونم نمرات خوبی بگیرم تا معدلم هنوز در حد بالای 17 بمونه.


 
خداحافظ داخلی
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳  کلمات کلیدی:

امروز روز آخر داخلی بود. بخش گوارش آخرین بخشمون بود. در کل بخش جالبی بود. مریضای GI bleeding که شب ها اینترن ها و روز ها ما هی شستشوی معده می دادیم تا clear بشه برای آندوسکوپی. چند روز پیش یه مریض داشتم که خونریزی شدیدی داشت واینترن 10 لیتر شستشو داده بود و من هم از صبح 7 لیتر شستشو دادم ولی clear نشد بعدش بردنش آندوسکوپی ولی نتونستن منشأ خونریزی رو پیدا کنن. بعدش براش مشاوره جراحی داده بودن و وقتی شکمشو باز کرده بودن یه ایسکمی وسیع روده داشت. دکتر فتاحی می گفتن که بعیده زنده بمونه. بیچاره هنوز جوونه و فقط 46 سالشه.

به هر حال داخلی با تمام سختی هاش و خاطراتش تموم شد. خیلی بخش خوبی بود. هر چند که مشکلات زیادی داشت. مثلا همین معضل حضور و غیاب مورنینگ و دو دره بودن بعضی ها که برای همه مشکل ساز می شد ولی به هر حال من یکی که عاشق داخلیم. اصلا به نظر من پزشکی یعنی داخلی.

اصلا فکرشم نمی کردم که 3 ماه داخلی به این زودی تموم بشه. از شنبه دیگه می ریم رادیولوژی. این بخش با مریض سر و کار نداریم و فقط کلاس داریم. پنج شنبه هاشم تعطیله و فقط این قسمتش باحالهچشمک خلاصه امیدوارم بخش های بعدی هم به خوبی و دلچسبی داخلی باشن.


 
اولین روز گوارش
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢  کلمات کلیدی:

بالاخره بخش ریه هم تموم شد. وای عجب بخشی بود!!! خیلی بهم سخت گذشت. از اون بخش های طاقت فرسا بود. هر روز یه ساعت قبل از مورنینگ تو بخش بودم و پالس اکسی متری می کردم. فلو بخش شیطانهم که الهی خود خدا حقشو کف دستش بذاره، ساعت ١۵/٩ دقیقه میومد تو بخش و هی غر می زد. اتند هم که میومد انگار نه انگار که استاژری هم تو بخش هست. آخرش هم که یه نمره کج و کوله بهم داد که اصلا نفهمیدم رو چه حسابیه. خلاصه خیلی بخش بدی بود و من یکی مطلب جدیدی به معلوماتم از ریه اضافه نشد. واقعا برای یه استاد یا هر کسی که جای استاد وظیفه آموزش یه عده به عهده شه خیلی بده که طوری رفتار کنه که این حرف ها پشت سرش باشه. البته من اونقدر مشتاق درسم و علاقه مند به رشته ام هستم که با این مسائل دلسرد نشم و حتی تو بخشی که امید به یادگیری مطلب علمی و درسی ندارم، حداقل کارهای عملیم رو بهتر کنم. به همین خاطر کلی ABG گرفتم و چند تا NG tube زدم ولی سونداژ به تورم نخورد.

 به هر حال این بخش هم با تموم سختی هاش تموم شد و از امروز رفتیم گوارش. البته من دیروز رو کشیک گوارش بودم و امروز دومین روزم بود. اینجا به نظر بهتره. من اینجا فقط 2 تا تخت دارم البته 6 نفرمون یه تخته ن. اتندمون هم دکتر فتاحی هستن که به نظر اتند خوبی میان. ولی امان از دست مریضاش که اغلب HBs Ag و HCV مثبت هستن و این یه کم ترسناکه. دیروز یکی از اینترن های بخش موقع ABG گرفتن دچار یه سانحه شده و خون مریضی که HBs Ag مثبته و HCV اون هنوز معلوم نیست پاشیده رو صورتش. خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه.

این بخش هم که تموم بشه داخلی هامون تموم می شه و می ریم رادیولوژی. آخ که بعد داخلی عجب می چسبه. یه بخش بدون کشیک با 5شنبه و جمعه تعطیل و ساعت کاری مشخص 8 تا 12 . این طوری می تونم برای عفونی هم درس بخونم و امتحانشو بدم.

به هر حال هر بخشی برای خودش یه حال و هوای خوبی داره و همشون یه جورایی خوبن؛ حتی بخش شیرییییییییین ریه!!!!