پزشکی و ......
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  کلمات کلیدی:

لابلای نظرات مربوط به پست قبلی به نظری برخوردم که ازم پرسیده بود اگه زمان به عقب برمی گشت من دوباره این راه رو میومدم یا نه؟ با دیدن این نظر کمی تا قسمتی رفتم تو فکر، که اگه همون اول سختی های این رشته رو حس کرده بودم دنبال این رشته میومدم؟ اینجا بود که دیدم من چقدر این رشته رو دوست دارم. اینکه اگه حتی اولش با شک یا ترس وارد این رشته شدم، الان حاضر نیستم یه لحظه از این ۴ سال رو با هیچی عوض کنم، حتی شبای پر از استرس امتحانا رو یا روزای سخت و اعصاب خوردکن گروه بندی رو. همه اینا برام جالبن. هر روز که از مدت تحصیلم توی این رشته می گذره بیشتر احساس می کنم این رشته برام مناسبه و برای این رشته ساخته شدم. برعکس بعضی دانشجوهای پزشکی که رفته رفته افسرده می شن، من روز به روز به این رشته علاقمندتر می شم. حتی وقتی از دست امتحانات و فشار درس و کم خوابی خسته می شم و غر می زنم بازم دوستش دارم. به هر حال همیشه می گم که من یکی عاشق پزشکیم حتی اگه بعضی وقتها کم بیارم و غر بزنم.

و اما بگم از بخش عفونی که کلی بهم حال داده. آخه توی بخشای قبلی هر چقدر هم سعی می کردم نمی رسیدم تمام مطالب مربوط به اون بخش رو بخونم، ولی الان تو عفونی از این نظر راحتم، چون از طرفی تازه امتحان دادم و از اون جایی که برای امتحان ترکونده بودم!!!!!!!! الان بیشتر مطالب رو بلدم و از طرف دیگه درس دیگه ای ندارم و بیشتر می تونم برای درس مربوط به بخش وقت بذارم. هر چند کم کم باید بیفتم دنبال کار پایان نامه ام و نوشتن پروپوزال. آخه باید تا پره پایان نامه تصویب بشه و من که با دکتر اعتمادی می خوام کار کنم باید زودتر دست به کار بشم. راستی امتحان عفونیم هم بدک نشد. جزء نمرات اول کلاس شدم، هر چند خودم چندان از نمره ام راضی نیستم ولی خوب همه چیز که نمره نیست مهم اینه که عفونی رو در حد قابل قبولی یاد گرفتم.

راستی مریضی که توی پست قبلی توصیف کرده بودم همون شب dc شد و صبح رفتم دیدم نیست. دیشب هم یه مریض آوردن دقیقا با همون شرایط با این فرق که این یکی HIV+ ی که به مرحله AIDS هم رسیده. واقعا نمی دونم چرا این همه معتاد توی دنیا وجود داره. یکی از اینترن هامون می گفت گاهی فکر می کنم نکنه ما غیر نرمالیم که معتاد نیستیم.

امروز از صبح تا عصر کشیک بودم. دیروز اونقدر برام سخت جلوه می کرد که چطوری می خوام با زبون روزه از 8 صبح تا 8 شب کشیک وایستم اونم در شرایطی که اکسترن هیچ جایی برای موندن نداره و تنها جای قابل نشستن براش station هست. ولی امروز برام اصلا سخت نبود. رزیدنت خوب بخش هم ساعت 5 off ام کرد و اومدم خونه و تا افطار یه خورده استراحت کردم. کلا کشیک خوبی بود و من کم کم دارم به این نتیجه می رسم که کمی تا قسمتی خوش کشیکم.

از پزشکی و بخش که خارج بشیم، یک شنبه برادر جان داره می ره سربازی. هر چند توی شهر خودمونه و 5 شنبه و جمعه ها رو میاد خونه ولی خوب دلم براش تنگ می شه. البته اینو جلوی خودش نمی گم چون همچین یه کم جو گیر می شه. خلاصه که از یک شنبه تک فرزند خونه می شم و تا جایی که می تونم باید توی خونه خوشمزگی راه بندازم تا مامان و بابا دلشون کمتر تنگ برادر جان بشه.


 
و اما بخش عفونی
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧  کلمات کلیدی:

مثل اینکه این عفونی نمی خواد دست از سر ما برداره. روز ۴ شنبه روز آخر بخش قلب بود. از این بخش خیلی خوشم میومد. از اون بخش های جالب بود که آخر بخش احساس می کنی یه چیزایی به معلوماتت اضافه شده. خلاصه روز آخر درمانگاه داشتیم و بعد از اون چند تا عکس با هم و با اینترن ها گرفتیم و دیرتر از هر روز دیگه ای بخش رو ترک کردیم و با بیمارستان مدنی تا دوره اینترنی خداحافظی کردیم.

عصر روز ۴ شنبه با دوست خیلی خوبم، بهناز جون، رفتیم بیرون کلی هم بهم خوش گذشت.

از روز ۵ شنبه هم رفتیم بخش عفونی. همینه که می گم این عفونی دست از سر ما بر نمی داره. هر چند الان هر چی که تو بخش مطرح میشه برام آشناست و راحت باهاشون برخورد می کنم ولی خیلی زور داره تو موقعیتی که همه دارن حال می کنن و از تابستونشون استفاده می کنن ما مجبوریم بریم بیمارستان و بدتر از همه کشیک هم بمونیم. در کل اینجا هم بخش جالبیه. روز ۵ شنبه که روز اول بخشمون بود همگی رفتیم بیمارستان امام رضا که بین سینا و امام رضا تقسیم بشیم. اولش رفتیم سر مورنینگ چون رزیدنتی که قرار بود کار تقسیم ما رو انجام بده کشیک سینا بود و هنوز نیومده بود. سر مورنینگ بود که خبر دادن یه مریض مشکوک به آنفولانزای A رو دارن میارن. ولوله ای افتاده بود دیدنی. اینترن و رزیدنت رفتن اورژانس مریض رو دیدن و با احتمال آنفولانزا بستریش کردن. ولی اساتید بر این عقیده بودن که چون طرف فاکتور اپیدمیولوژیک نداره (مکه نرفته) احتمال آنفولانزا براش خیلی کمه. همراهای مریض هم که از برخورد پرسنل بخش ناراحت شده بودن مریضشون رو با رضایت شخصی مرخص کردن و بردن. تا اینکه دیروز خبر رسید که بر اساس CBC، مریض یه case تیپیک AML از آب دراومده و پنومونی موجود توی CXR در همین زمینه ست.

امروز صبح وقتی رسیدم بخش دیدم جلوی اتاق تخت 2 که من اکسترنشم 2 نفر سرباز ایستادن. اولش نگرفتم قضیه از چه قراره. وقتی به تابلوی بخش نگاه کردم دیدم تشخیصش TB هست. اولش جا خوردم ولی زیاد به روی خودم نیاوردم. سر مورنینگ همین مریض مطرح شد و این که می بینین چکیده ای از شرح حال این مریضه:

"بیمار آقای 30 ساله، زندانی و IVDU که از 5/1 ماه قبل دچار سرفه و دفع خلط شده است که سیر پیشرونده داشته است و با احتمال TB بستری شده است. در آزمایشات بیمار HCV مثبت و از نظر HBV و HIV منفی است. در معاینات دیسترس تنفسی شدید دارد و از نظر علایم حیاتی unstable است."

سر مورنینگ کم مونده بود پس بیفتم. تصورش هم برام وحشتناکه که تا آخر بخش قراره با این مریض سر و کله بزنم و هر روز براش note بذارم. تازه با راهنمایی های اساتید محترم متوجه شدم به HIV منفی بودنش هم نباید اعتماد کرد چون ممکنه منفی کاذب باشه. خلاصه این مریض امروز کلی حالمو گرفت. حالا بقیه مسائلش به کنار، من یکی از TB مریض می ترسم. توی بخش از این ماسک های N95 نیست که جلوی آلودگی رو می گیرن. از طرف دیگه ماسک های معمولی جلوی آلودگی به TB رو نمی گیرن. با این تفاسیر اگه من TB گرفتم و به دیار باقی شتافتم از همه دوستان حلالیت می طلبم.


 
سلام تابستون
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

آخییییییییییییش!!!!! بالاخره این امتحان عفونی هم دست از سر ما برداشت. هر چی انرژی داشتم این امتحان کوفتی ازم گرفت واسه همینم از دیروز تا حالا نتونستم هیچ کاری بکنم. خیلی امتحان سختی بود خدایی! بدتر از خود امتحان حرفایی بود که بچه های سال بالایی راجع به امتحان و میزان تلفاتش می گفتن. من یکی که عمراً واسه هیچ امتحانی توی دانشگاه ٢ بار بیشتر جزوه ام رو نمی خوندم این بار ٣ بار و حتی بعضی جلسات رو ۴ بار خونده بودم. آخه افتادن برام یه فاجعه بود البته نه به خاطر افت داشتن یا کم شدن معدل، هر چند اینا هم بخشی از ماجرا بودن، بلکه به خاطر اینکه حال و حوصله دوباره سر کلاس رفتن و دوباره استرس داشتن و امتحان دادن رو ندارم. خلاصه که با هر بدبختی بود امتحان رو دادم و بالاخره نصفه تعطیلات تابستونی من هم شروع شد. می گم نصفه چون اولاً هنوز ۴ شنبه امتحان پایان بخش قلب دارم و هم اینکه اصولاً تعطیلات تابستون برای من بدون خواب اول صبحش معنی نداره.

دیروز به خاطر امتحان مرخصی گرفته بودم و بخش نرفته بودم. امروز هم مورنینگ داشتیم و اتند محترم اونقدر معطلمون کردن که ساعت ٩ به زور رفتیم بخش. چشمتون روز بد نبینه از ۵ تا تختی که من باید note بذارم 3 تاش مریض جدید بودن و اون 2 تای دیگه هم کلی به ضخامت پرونده شون اضافه شده بود. جالب اینجا بود که هر 3 از CCU اومده بودن بخش. این مریضایی که از CCU میان کارشون سخت تره چون هزار جور note و آزمایش و مخلفات دیگه دارن که جمع و جور کردنش از یه مریض جدید مشکل تره. حالا 2 نفرشون که بخش زنان بودن مشکل زیادی نداشتن ولی مریض آخری 38 امین روز بستریش بود و انتوبه،  و از طرف دیگه light coma بود و این یعنی آخر بدشانسی!!! پرونده ش هم که ضخامتش از کتاب هاریسون هم بیشتر بود. تازه تو برگه انتقالش از CCU نوشته بود " بیمار در حالت light coma به سر می برد و از ماندن در CCU سودی نمی برد"

فقط 4 روز از بخش قلب باقی مونده. روی هم رفته بخش جالبی بود. چیزای زیادی یاد گرفتم و خوب گذروندمش. خودم که تا حدی راضیم. هر چند که اگه استرس امتحان عفونی نبود خیلی بهتر می شد.


 
وای از دست این عفونی
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢  کلمات کلیدی:

من هر چی زور زدم تا دادن امتحان عفونی وبلاگ آپ نکنم نشد که نشد. حوصله ام آنچنان از دست این عفونی و مخلفاتش سر رفته که فقط آرزومه این امتحانو هر طوری که هست بدم و خلاص شم. پیرم در اومد بسکه اسم هزار جور باکتری و ویروس و انگل رو با علائم بیماری های مختلفی که ایجاد می کنن و همه هم مثل همند خوندم. دیگه شبها توی خواب هم با این موجودات موذی یا به زبان علمی میکروارگانیسم ها می جنگم. امتحان هم یک هفته به تعویق افتاد که به همت نمایندگان خوب کلاس بود. جزوه هم که رکورد زده و در حد مثنوی هفتاد من کاغذه (البته تا حالا وزنش نکردم ولی فکر کنم بیشتر هم باشه) بابا صد رحمت به فارما. خیلی بهتر از این عفونی بود. هر روز با خستگی فراوان از بیمارستان میام خونه و این تازه اول بدبختیمه. باید بشینم با این خستگی شدید عفونی بخونم.

و اما از بخش قلب بگم که منو کلی عاشق خودش کرده. هر چند محیط بیمارستان چندان جالب نیست و چون ساختمونش قدیمیه تهویه درست و حسابی نداره، ولی خیلی جالبه. حیف که با استرس عفونی دارم می گذرونمش والا می تونستم خیلی بیشتر از اینا از این بخش استفاده کنم. یه اتاق هست ته بخش کودکان که روش نوشتن "رختکن اکسترنی" و خودشون بهش می گن "اتاق اکسترنی" ولی اگه گفتین ما بهش چی می گیم؟ خودم می گم. ما بهش می گیم "سونا" "لاغری تضمینی" و از این حرفا. آنچنان این اتاق گرمه که ما در فاصله ٢-٣ دقیقه ای که اونجا لباسمونو عوض می کنیم عرق از سر و صورتمون جاری می شه. و این بود یک نمونه از امکانات فوق پیشرفته تدارک دیده شده برای آسایش و راحتی دانشجویان عزیز.

ولی هر چیزی هم که توی این بخش بد باشه باز جالبه. اتند خوب من دکتر طوفان هم که واقعا خیلی خوبن و من که قبل از ورود به بخش می ترسیدم با ایشون باشم و همیشه دست دعام رو به آسمون بلند بود حالا خدا رو شکر می کنم که دعاهای قبلیم مستجاب نشد. خداییش هم آموزششون خوبه و هم رفتارشون. البته کمی سخت گیر هستن ولی خوب اینم تا حدی خوبه.

از دیروز رزیدنت و اینترن ها عوض شدن. دلم خیلی برای رزیدنت گلم ،دکتر مدرس، تنگ می شه. امیدوارم عروسیشون خیلی خوب برگزار بشه. از همین جا هم بهشون تبریک می گم.

به هر حال بخش جالب و خوبی رو دارم می گذرونم...

و در نهایت فقط یک هفته تا امتحان عفونی باقیست...........شیطان