تعطیلات تابستونی
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

بالاخره ما هم نمردیم و این تعطیلات تابستونیمون رو دیدیم. تعطیلات 15 روزه ای که از دیروز شروع شده. اصولا آدمیزاد وقتی یه چیزی رو از دست می ده می فهمه که چقدر براش لذت بخش بوده. یادمه از همون اولین سالی که مدرسه رفتم هر سال تابستون وقتی چند روز از تعطیلات می گذشت دلم برای مدرسه تنگ می شد و آرزوی تموم شدن تعطیلات رو داشتم. هر چند که از هر فرصتی برای تفریح، استراحت، خوشگذرونی و احیانا آتیش سوزوندن و شیطونی کردن استفاده می کردم. ناگفته نماند که دوران ابتدایی برای من زیاد شبیه مدرسه رفتن نبود چون درس خوندن چندان وقتی ازم نمی گرفت. کم کم که بزرگ تر شدم و یه خورده عقلم بیشتر کار کرد فهمیدم که این تعطیلات تابستونی چیزیه که باید قدرش رو دونست و ازش استفاده کرد ولی همچنان این عادت دیرینه خودم که دلتنگ شدن برای مدرسه بود رو حفظ کرده بودم با این تفاوت که یه کم دیرتر از قبل این اتفاق میافتاد. سالی که قرار بود برم پیش دانشگاهی مدرسه مون لطف فرمودند و تابستون ما رو ازمون گرفتن و کلاس ها رو از 20 تیر ماه شروع کردن. تابستون بعدیش هم که پر از استرس کنکور و این حرفا!!!!!!!!!!! بود.بعدش هم که وارد دانشگاه شدم یه چند تا تابستون نصفه نیمه که از مرداد شروع می شد داشتم تا امسال. امسال واقعا قدر و منزلت تعطیلات تابستونی رو با تمام گوشت و پوست و استخونام درک کردم به طوری که قدر این 15 روزه رو حسابی می دونم. این تابستون برام یه مقدار سخت گذشت ولی جالب بود. به خصوص که بخش های خوب و جالبی داشتم وازشون حسابی استفاده کردم.

به هر حال بعد از یک تابستون گرم و پر از مشغله و بی خوابی روز شنبه آخرین روز بخش عفونی هم گذشت و تعطیلات ما هم شروع شد. حالا که برمی گردم و پشت سرم رو نگاه می کنم می بینم چقدر زود گذشت. چقدر زود 6 ماه از اکسترنیم تموم شد. مطمئنم این یک سال و نیم باقیمونده از اکسترنیم هم خیلی زود می گذره و توی یه چشم به هم زدن اینترن می شم. باید سعی کنم از هر فرصتی برای درس خوندن استفاده کنم. البته نه از فرصت های تفریح و استراحت!!!!!!

و اما بگم از این برادر جان که نمی دونم چرا هر جا می ره پسش می فرستن خونمون. ما گفتیم داره می ره سربازی و اقلا یه 2 ماهی برای آموزش اونجاست. هر چند که 5 شنبه و جمعه ها رو برمی گرده خونه. روز اول شهریور که رفت اونجا بعد از ظهر برگشت. دیدیم دستش لباس و چند تا خورده ریز دیگه دادن و گفتن برین لباسا رو آماده کنین و موهاتونو بتراشین و یه عکس با لباس نظامی و بقیه مخلفات بگیرین و از شنبه بیاین سر خدمتتون. ناگفته نماند که خبر قبولی برادر جانمان از کنکور کارشناسی ارشد رو 2 روز قبل رفتنش فهمیدیم و دستگیرمون شد که دوباره قراره برگرده خونه. به هر حال شنبه شد و برادر جان با بدرقه پدر و مادرم که همراه با بغض بود و بدرقه من که سرشار از خنده بود رفت سربازی. بغض پدر و مادرم به خاطر دلتنگی شون بود و خنده من به خاطر قیافه بسیار با مزه برادر جان بود چون واقعا با مزه و خنده دار شده بود.قهقهه عرض این 5 روز دو سه باری زنگ زد و پنج شنبه اومد خونه. جمعه شب دوباره رفت اونجا و دیروز براش معافیت تحصیلی صادر شد و از فردا میاد خونه.

از اول مهر قراره برم بخش ارتوپدی. بچه هایی که رفتن می گن بخش جالبیه به خصوص کشیک هاش که تو اورژانسه. باز باید رفت و دید. راستش یه خورده از چرخه جراحی می ترسم البته نه اینکه بترسم ها، زیادی از بخش هاش خوشم نمیاد. هر چند هر بخشی جذابیت های خاص خودشو داره ولی به هر حال داخلی یه چیز دیگه اس.