ادم مغزی!!!!!
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی:

امروز دقیقا ٢۴ روزه که وارد فرجه پره انترنی شدم. واااااااااای مخم داغون شده از بس مطالبی رو که در طی این چند سال آروم آروم خونده بودم رو در عرض این ٢۴ روز دوباره خوندم. چقدر در طول این چند سال درس به خورد ما دادن و خودمون خبر نداشتیم. ماشالا هر چقدر هم که می خونی تمومی نداره. احساس می کنم سرم بزرگ شده یا به عبارت دیگه باد کرده، شاید هم دچار ادم مغزی شدم !!!

خلاصه اینکه حوصله مان شدیدا سر رفته است، دلمان برای بیمارستان و دانشگاه شدیدا تنگ شده است، و چون دانشگاه نمی رویم هیچ گونه سوژه ای جهت آپ کردن وبلاگمان نداریم. این پست هم فقط جهت اظهار وجود و اعلام زنده بودن اینجانب بود. (البته اگه وجود یا عدم وجودمون برای کسی مهم باشه)


 
اکسترنی که دیگه اکسترن نیست!
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱  کلمات کلیدی:

دوره زیبا، لذت بخش، نسبتا طولانی، تا حدی بامزه و صدالبته خفت بار اکسترنی تموم شد. ٢١ ماه اکسترنی بهم چیزای زیادی یاد داد. گذشته از مطالب درسی زیادی که توی این دوره یاد گرفتم، زندگی کردن توی این ٢ سال و توی شرایط خاص این دوره بهم درسای بزرگی رو یاد داد که امیدوارم هیچ وقت فراموششون نکنم. اینکه چطوری توی یه گروه همکاری کنم، اینکه چطوری با آدمای دور و برم رفتار کنم، اینکه چطور باشم که نه کسی ازم ناراحت بشه و نه از دست کسی ناراحت بشم و خیلی از درس های دیگه. مهم تر از همه اینکه خیلی از آدمای دور و برم رو خیلی بهتر از قبل شناختم و یاد گرفتم هیچ وقت در مورد آدما زود قضاوت نکنم. در یک کلمه یاد گرفتم چطوری توی اجتماعی از آدمای جورواجور زندگی کنم.

دیروز، آخرین روز بخش اعصاب بود. پریروز امتحان پایان بخش رو داده بودیم. امتحانی بود واسه خودش. اولش یه امتحان عملی از نحوه معاینه ازمون گرفتن که موقع بیرون اومدن از اتاق مریض از شدت استرس وارده کلی سرخ شده بودم بعد از اون هم یه امتحان کتبی گرفتن که جاتون خالی مشتمل بود بر ٧ صفحه سؤال تشریحی. استاد محترم قبل از امتحان گفتن هر صفحه مربوط به یکی از اساتیده و هر کدوم ۵ دقیقه وقت داره. سر ٣٠ دقیقه هم ورقه ها رو گرفتن. تا جایی که به ما تو ابتدایی یاد داده بودن ٧ ضربدر ۵ میشه ٣۵ ولی ظاهرا به استادمون طور دیگه ای جدول ضرب رو یاد داده بودن. خب بالاخره ایشون استادن دیگه!!!!! خلاصه امتحان رو دادیم و دیروز با دوره اکسترنی خداحافظی کردیم.

دوره اکسترنی دوره خوبیه. دوره ای که دوراز هر مسئولیتی میتونی مریض هات رو معاینه کنی، در موردشون مطالعه کنی و کلی به علم و سوادت اضافه کنی. ولی خب یه سری سختی ها هم داره. اینکه مجبوری خسته از بخش، بری و سر کلاسای بعد از ظهر بشینی و سعی کنی از مطالب کلاس استفاده کنی چون مطمئنی که آخرین فرصتیه که می تونی توی این کلاسا باشی، اینکه کشیک باشی بدون اینکه هیچ جا و مکانی داشته باشی و مجبور باشی توی بخش یا اورژانس سر پا باشی یا نهایتا روی یک صندلی بشینی و ... . ولی هر چی که هست یا بود، دوره ای از رشته ایه که یه روز با کلی عشق و علاقه و یه دنیا امید و آرزو شروعش کردی و الان بعد از گذشت این چند سال وقتی درست در موردش فکر می کنی می بینی عشق و علاقه ات بهش صد برابر شده و اون امید و آرزو ها بهت نزدیکترن و گذشت این سالها باعث شده تا امید های بزرگتری توی دلت روشن بشه. پس به این نتیجه می رسی که هر سختی توی دنیا برای رسیدن به هدفیه و هر چی سختی که تحمل می کنی بیشتر باشه هدفی که بهش می رسی بزرگتر و والاتره، به شرطی که قبل از شروع راه به مقصد و هدفت ایمان داشته باشی.

اگه صخره و سنگ سر راه رودخونه ای نباشه، صدای جاری شدن آب هیچ وقت دلنشین نخواهد بود.