فریاد سکوت
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱  کلمات کلیدی:

حالم گرفته ست. میخوام داد بزنم، فریاد بکشم و گریه کنم. از ته ته ته دلم. ولی نمی تونم، نمیشه. بغض گلومو گرفته . حتی نمی تونم حرف بزنم. خدایا این روزا چرا اینقدر دلتنگ و غصه دارم. نمی دونم چی شده ولی حالم خیلی بده. کمکم کن خدااااااااااااااا.

 


 
باران پاییزی
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱  کلمات کلیدی:

نمی دونین چه حال خوبی پیدا کردم وقتی که عصر از کلاس بیرون اومدم و بوی بارون و خاک بارون خورده به دماغم خورد. من پاییز رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از فصل های دیگه و امروز اولین بارون پاییزی این حس رو بیشتر به یادم انداخت. وقتی از پله های دانشکده پایین اومدم و رسیدم به طبقه همکف دیدم باد یکی از گلدون های مصنوعی وسط سالن رو انداخته و گلدون نصف شده. اصلا متأسف نشدم حتی آرزو کردم کاش باد همه گلدون های مصنوعی رو می شکست. ولی گل های طبیعی باغچه دانشکده با اینکه ساقه خیلی نازکی دارن، داشتن واسه خودشون حال می کردن. خودشون رو سپرده بودن دست باد و داشتن زیر بارون خیس می شدن، پاک می شدن. اینه فرق بین طبیعت و چیزای مصنوعی.

کاش همه چیزای مصنوعی میشکستن و هزار تیکه می شدن تا دیگه اثری ازشون باقی نمونه. محبت های مصنوعی، دوستی های ساختگی، حرف های از سر تملق، نگاه های دروغ، تظاهر های تنفر انگیز و هزاران هزار موضوع ساختگی و دروغ که هر روز با اونا روبرو میشم و با اینکه می فهمم دروغن، چاره ای جز نادیده گرفتنشون و اهمیت ندادن بهشون ندارم. ولی بعضی وقت ها واقعا نمی شه بعضی چیزا رو نادیده گرفت. اونوقته که ناراحت میشی و دلگیر. ولی عادت نکردی تظاهر کنی یا با حرفها و نگاه هات دل کسی رو بشکنی و بلرزونی. اونوقته که همه چیزو میریزی تو خودت و هیچی نمی گی. به امید اینکه شاید خودشون بفهمن اشتباه کردن، دلت رو شکستن و باعث ناراحتیت شدن. ولی بازم اشتباه می کنی چون هیچ کس نمی فهمه. اونقدر آروم از کنارشون می گذری که حتی صدای قدم هات رو هم نمیشنون، چه برسه به صدای هق هق آروم گریه های دل شکسته ات. حتی نمی بیننت. فقط وقتی یادت می افتن که باهات کار دارن یا کاری از دستت براشون بر میاد. اما وقتی کارشون تموم شد میرن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنن.

گاهی آرزو می کنم کاش حداقل احمق بودم. کاش چیزی نمی فهمیدم. کاش همه اون دروغ ها رو باور می کردم. اونوقت شاید راحت تر بودم.

باز خدا رو شکر می کنم که پاییز و عصرهای بارونیش رو بهم داده تا بتونم زیر بارون قدم بزنم و دلتنگی هام رو زیر بارون بشورم.


 
هتل چشم!!!!
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٤  کلمات کلیدی:

تعطیلات ما هم تموم شد و ۴ ماه آخر اکسترنی رو شروع کردیم. مهر ماه رو بخش چشم هستیم. بخشی که به هر کی می گی یه هتل می ذاره اولش ولی ما نمی گوییم چون می ترسیم یه وقت چشممان شور باشد و اینجا تبدیل به زندان شود به جای هتل. البته شواهد بیانگر هتل بودن بخش در مقایسه با بخش های دیگه هست. مورنینگ نداره و ساعت ۵/٨ صبح میریم و می شینیم سر کلاس تا حدودای ۵/٩ و تا ١٠ توی حیاط پشتی بیمارستان نیکوکاری با بچه ها می گردیم و ساعت ١٠ می ریم درمانگاه. اونم نهایتا تا ١٢ طول می کشه و بعدش می ذاریم میریم خونه. (تعریف کاملی از یه بخش هتل)نیشخند

نمی دونم پا قدم ماست یا این دانشگاه ما تصمیم گرفته دستی به سر و گوش همه بیمارستان ها بکشه. به هر حال ما هر بیمارستانی میریم یه سری ساخت و ساز رو اونجا شروع می کنن. رازی که بودیم دم در ساختمونی که پاویون و کلاس و بخش آموزش اونجا بود رو کنده بودن و مجبور بودیم از در پشتی ساختمون بریم طبقه بالا و از این طرف سالن بیایم پایین تا بریم تو پاویون. یه چند روزی هم به علت تعمیر لوله های آب پاویون تبدیل شده بود به استخر. اینجا هم دست کمی از از اونجا نداره با این تفاوت که اینجا دیوار رو کلا برداشتن و حیاط بیمارستان و پیاده روی خیابون یکی شده.

بخش جالبیه.  اساتید و رزیدنت های خوبی هم داره. آموزشش هم خوبه. خلاصه همه چیز خوب و آرومه. حسابی هم افتادم رو خط درس خوندن. امیدوارم بتونم همین جوری ادامه بدم.

تو این ١۵ روز تعطیلی کلی اتفاق افتاده. مهم ترینش اینه که فرناز جونم، دوست خوب و با حالم، داره عروس میشه و جمعه مراسم نامزدیشه. فرناز جونم کلی مبارکههههههههههه.تشویق

فقط ۴ ماه از اکسترنی مونده. دستی دستی اکسترنی هم داره تموم میشه. امتحان پره انترنی هم داره نزدیک میشه و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. خدایا عاقبت ما را با این امتحانات و کلاس ها و کشیک ها و بخش ها و درس ها و کتاب ها و جزوه ها و خیل عظیمی از بدبختی های دیگر اوهبه خیر بفرما. همگی بگین آمییییییین.