اندر فواید تفاوت زبان ها
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی:

دوباره برگشتم تبریز. بعد از حدود 20 روز که اونجا بودم دوباره اومدم تا در کنار خانواده ام باشم. امروز هم تولد برادر جانمان می باشد که به دلیل ایام شهادت پیامبر به یکشنبه موکول کردیم تا حسابی از خجالتش در بیایم. حالا نه که فقط به خاطر تولدش اومده باشم ها ولی صداش رو درنیاوردم تا یه خورده واسه خودش حال کنه بگه خواهرم به خاطر من از دهات پا شده اومده اینجا. دهات هم که چه عرض کنم رسما دهکوره ن این جاهایی که من هستم. خودمونیم ها ولی حداقل نصف تقصیر های بی امکانات موندنشون گردن خودشونه. همین طوری نشستن و هیچ تلاشی برای پیشرفتشون نمیکنن. فقط بلدن بیان بگن مریضیم و به زور هم که شده یه کیسه دارو با خودشون ببرن و چند تا دکتر دیگه هم برن و از اون ها هم کلی دارو بگیرن بعد همشو قاطی هم کنن و بخورن و یه ذره هم حالشون این ور اون ور شد بیان سر وقت من که دارو هایی که دادی فلان و بهمان بود و بعد فحش و بد وبیراه نثارم کنن. هیچ کدومشون هم کاری به کار اون پزشک مرکز دیگه ندارن که 5 تا 5 تا برای هر مریضی که پیشش میره با هر دردی بدون استثنا سفتریاکسون میده. چون اون بالاخره آمپول میده ولی من که با اندیکاسیون و با توجه به مشکل مریضم دارو تجویز میکنم بی سوادم و اصلا دکتر نیستم که و لایق کلی فحش و بد و بیراهم. دلم از این جماعت خیلی پره.

بی خیال.....

توی کامنت ها چند تا موضوع بود که باید راجع بهشون بنویسم:

اولش اینکه دوستانی که کامنت میذارین و از من راهنمایی میخواین که پزشکی بخونین یا نه و بعضی ها هم ایمیل میذارین که باهاتون تماس بگیرم: راستش من از دوره کنکور و انتخاب رشته ام خیلی گذشته. الان شرایط قبول شدن و تحصیل خیلی فرق کرده و من واقعا نمیدونم چه راهنمایی باید بگم. من 7 سال قبل وارد این رشته شدم و با تمام علاقه ادامه دادم. نمیگم اگه دوباره برگردم به اون روزا دوباره همین رشته رو انتخاب نمی کنم ولی چون گذروندم میگم که رشته خیلی سختیه. هم دوره تحصیلش و هم بعد از تحصیلش. این روز ها هم اونقدر برام سخت و وحشتناک میگذره که ممکنه هر بنی بشری رو از تحصیل توی این رشته منصرف کنم. از رشته های دیگه هم هیچ خبری ندارم که بخوام مقایسه کنم و راهنمایی کنم و بگم کدوم خوبه کدوم بد. ولی همین رو میدونم که اگه کسی این رشته رو دوست داشته باشه و تحملش هم زیاد باشه میتونه موفق بشه. منم هر چند سخت ولی دارم همه تلاشم رو میکنم تا این دوره رو هم بگذرونم و روسیاهیش برای اون جماعتی بمونه که با بی انصافی من رو فرستادن گوشه اون روستاها که با جماعت اغلب مشکل دارشون سر و کله بزنم و هر روز یه جور اعصابم خورد بشه.

دوم اینکه یکی از دوستان ازم خواسته بود از خاطرات بخش روان بنویسم که یاد یه قضیه بامزه افتادم. حالا تعریفش میکنم شاید برای شما هم بامزه باشه و این پست هم تلطیف بشه و همش به غر زدن نگذره.

اینترن کشیک بخش روانپزشکی بودم. دم دمای عصر بود که زنگ زدن اتاق و گفتن یه مریض اومده با سابقه اسکیزوفرنی. رفتم بیرون و دیدم وااااای خدا یه زن نسبتا پیر با شوهرش و یه سرباز فسقلی نشستن تو اتاق مصاحبه. تا رفتم تو زنه شروع کرد به فحش دادن و بد وبیراه گفتن به شوهرش و سرباز بخت برگشته که اینا دیوونه ان و منو گرفتن آوردن اینجا. خلاصه با این حرفا قشنگ متوجه شدم که مریض کیه و نیاز به معرفی نشد. رزیدنتمون هم اومد و وقتی دید این خانم دست از حرفای قر و قاطیش برنمیداره و اصلا نمیذاره شوهرش توضیح بده که چی شده گفتش که مریض رو ببرن توی اتاق ایزوله. (اتاق ایزوله بخش روانپزشکی یه اتاقه که تمام در و دیوار و سقفش با مواد نرم مثل تشک عایق بندی شده و درش هم یه در نرده ایه که بشه داخل اتاق رو دید و مریض های بی قرار رو که احتمال آسیب به خود و دیگران رو دارن میبرن اونجا) حالا این سرباز فسقلی داره تلاش میکنه این خانم رو از کف زمین جمع کنه و ببره اونجا ولی مگه میذاره. اونقدر وول میخوره و دست و پا میزنه که سرباز بیچاره نمیدونه چیکار کنه. آخرش بعد از موفقیت نصفه نیمه سرباز در جهت مهار کردن مختصر ایشون، خانمه طی یک حرکت کاملا دقیق و حساب شده یه لگد محکم نثار شکم سرباز بخت برگشته کرد که من گفتم این بدبخت الان کل روده اش با کبد و طحال و هر چی که توی حفره شکمیش داره از دهنش پرت میشه بیرون. بیچاره پخش زمین شد و از درد به خودش پیچید تا اینکه نگهبانای بیمارستان با کلی زحمت و چند نفری جمع شدن و این خانم رو بردن اتاق ایزوله و تازه شوهرش بهمون گفت که مدت هاست دارو هاش رو نمیخوره و چند روزه توی روستاشون آشوب به پا کرده تا اینکه اهالی شکایت کردن و از کلانتری گرفتنش و با سرباز فسقلی بخت برگشته فرستادنش اینجا. زنه هم از اون اتاق هی داره فحش نثار شوهرش و اهالی روستا میکنه. توی این اوضاع یه آقای دیگه میارن با همون تشخیص که یه خورده آرومتره و میشینه توی سالن تا کارمون با این اولیه تموم بشه و بستریش کنیم. حالا این دو تا مریض دل به دل هم دادن و یکی از اتاق ایزوله و اون یکی از سالن اورژانس هی به ما و کادر اورژانس و شوهره و سربازه و کل زمین و زمان فحش میدن و فحش های هم دیگه  رو تکمیل میکنن. منو میگین اون وسط نمیدونم از فحشای آبدار اینا خجالت بکشم یا شرح حال بنویسم یا جلوی خنده ام رو بگیرم. حالا این وسط رزیدنت محترم ما که تازه اومده تبریز و فارس زبان هست هی به من میگه اینا چی دارن میگن. یه بار میگم نمیدونم یه بار می گم نمیشنوم تا اینکه آخرش میگم دارن فحش میدن. میگه میدونم فحش میدن میخوام بدونم چی میگن برام ترجمه کن ببینم چه فحشایی میدن یاد بگیرم. در اون لحظه این شکلی شدمتعجبسبزخجالت آخه برادر من، رزیدنت محترم، شما چیکار به فحش های ترکی داری که من خودم هم نصف بیشترشون رو نمیفهمم که حالا بخوام برات ترجمه کنم. شما اومدی درس بخونی و روانپزشک بشی یا فحش یاد بگیری. تازه میخوای فحش یاد بگیری برو از یکی بپرس که خودش هم بلد باشه نه اینکه نصف اون چیزایی رو که میشنوه نفهمه و به خاطر اون یه ذره ای هم که میفهمه کلی سرخ و سفید بشه. آخه نمیبینی من یه ساعته اینجا هی دارم رنگ به رنگ میشم و اونقدر لبم رو گاز گرفتم که داره از وسط نصف میشه. اون لحظه برای اولین بار در عمرم آرزو کردم کاش من هم فارس زبان بودم و این فحش ها رو نمیفهمیدم تا عین این رزیدنت محترممون بیخیال از دیگران میخواستم برام ترجمه کنن.


 
کلیبر نامه
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦  کلمات کلیدی:

دوباره به سر کار و غار تنهاییم برگشتم (البته هرچی دور و برم رو نگاه میکنم هیچ جوره شبیه غار نیست اینجا!!!!). مامانم میخواست این دفعه با من بیاد و اینجا بمونه که با مصیبت هم بابام و هم مامانمو راضی کردم تا نیاد. راستش هم دلم برای خودم سوخت و هم برای مامانم. برای خودم سوخت چون حتی نمیتونم تصورش رو هم بکنم که اون دوره سختی رو که بعد از رفتن پدر و مادرم از اینجا تحمل کردم دوباره بگذرونم آخه تازه با این شرایط تا حدی خودم رو تطبیق داده بودم. برای مادرم هم دلم سوخت چون قرار بود تا ظهر توی پانسیون تنها بمونه و با شرایط سخت اینجا زندگی کنه. آخه چشمتون روز بد نبینه اینجا وقتی هوا سرده و برف میباره لوله های آب یخ میزنه و آب قطع میشه. حالا هر روز تماس میگیرم و پیگیر میشم تا بیان درستش کنن ولی انگار نه انگار. تا اینکه امروز صبح عصبی شدم و مستقیما زنگ زدم به رئیس شبکه. این دفعه اگه نتیجه نداد جمع میکنم میام خونه تا 2 تا مرکزشون بدون پزشک بمونه بعد ببینم میخوان چیکار کنن. حالا حساب کنین با این شرایط امتیاز بدی آب و هوا توی حکم حقوقیم صفره. یعنی اینجا آب و هواش عالیه!!!!!!

خلاصه هر روز تعدادی مریض و شبه مریض و کلی خود مریض پندار میبینم که همشون هم سوزن!!! میخوان و با کفسول!!!و قرص خوب نمیشن و علی الخصوص پری سیلین!!!میخوان. نکته مهم دیگه اینه که در فایل های ذهن مردم اینجا اصلا پزشک خانم تعریف نشده. یعنی همین که وارد اتاق میشن اونقدر من رو آآآ دوهدور (آقای دکتر) صدا میکنن که گاهی شک میکنم که شاید صبح یادم رفته و مقنعه سرم نکردم. البته بعضی افراد فهیم و مودبی هم اینجا هستن که جو اینجا رو برای آدم تعدیل می کنن ولی بعضی ها واقعا اعصاب آدم رو خرد و خاکشیر میکنن در حدی که اگه جلوی خودم رو نگیرم دلم میخواد بگیرم خفه شون کنم. خدا به دادم برسه فکر کنم جنایتکار هم بشم توی این وادی.

خلاصه با هر جون کندنی که هست دارم به جای 2 تا پزشک کار میکنم و 2 تا مرکز رو میگردونم. کلی هم رئیس بازی درمیارم اینجا. حدود 1 ماه از طرحم گذشت. نمیخوام بگم بد گذشت انصافا ماه خوبی بود. کلی اعتماد به نفس پیدا کردم برای کار کردن مستقل و بدون حضور استاد یا رزیدنت. فکر میکردم کلی سوتی بدم ولی خوشبختانه تا حالا سوتی خاصی ندادم و مریض هام رو درست درمان کردم. البته اعتراف میکنم که هنوز نمیدونم با این جماعت خود مریض پندار چیکار کنم.

ولی سخت بود و هنوز هم سخته دوری از خانواده و شهر خودم. جایی که هر روز و شبش برام لذت بخش بود. این 3 روزی رو که خونه بودم قدر لحظات بودن در کنار خانواده رو حس کردم. البته این سختی ها شاید برام از یه جهتی خوب باشه و بتونم روحم رو تقویت کنم تا از سختی های بزرگتر توی مسیر زندگیم نترسم و جلوشون کم نیارم. فقط از خدا میخوام بهم صبر بده تا ناشکری نکنم و طاقت بیارم تا این دوره هم سپری بشه و دوباره برگردم و محکمتر از قبل به راهم ادامه بدم.