!!!!!
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

بازگشت شکوهمندانه!!! و غرور آفرین!!! خودم رو بعد از یک ماه تمام از دیار ایل یوردی به تبریز و خونه خودمون کلا به عالم و آدم تبریک میگم. در طی یک عملیات انتحاری 23 بهمن رفتم و امروز که 23 اسفنده برگشتم. یک ماه دوری و تنهایی و کار و کار و کار.... و البته زندگی در بین مه و برف و گاهی آفتاب و رنگین کمان. کم کم داره روزای خوب اونجا شروع میشه. وقتی آفتاب درمیاد و مه کنار میره انگار وسط بهشت افتادی. به قول شاعر: دشت هایی چه فراخ، کوه هایی چه بلند، در گلستانه چه بوی علفی می آید. این بوی علفش از همه چی بهتره.

یکی دو تا هم از مزایای تنهایی بگم فکر نکنین همش بده. از طرفی بفهمین که من همچین آدم غصه خور و ناراحت و افسرده ای نیستم. هی نیاین نظر بذارین که اینقدر غصه نخور و طاقت داشته باش و از این حرفا. تازه اونا رو هم خصوصی میزارین و در میرین جوابش میمونه بیخ گلوی آدم. من نه آدم ناراحتیم و نه افسرده ام و از این حرفا. اتفاقا توی زندگی روزمره ام خیلی هم خندون و شاد هستم و هر کسی رو هم که دور و برم غصه دار باشه سر حال میارم. فقط گاهی که دلم میگیره اینجا تنها جاییه که میتونم یه خورده غر بزنم و درد دل کنم که اونم ظاهرا به مذاق بعضی ها خوش نمیاد. خب تلاش میکنم غر نزنم ولی گاهی واقعا دست خودم نیست. حالا مزایای تنهایی که توی این مدت بهشون پی بردم:

1- میتونی هر موقع دلت میخواد بخوابی یا درس بخونی یا شام و نهار بخوری یا اصلا نخوری و کلا تمام ریتم شبانه روزی و اتفاقات روتین زندگی رو ببری زیر سوال.

2- میتونی وقتی تلویزیون تماشا میکنی یا فیلم میبینی یا موسیقی گوش میدی، صداش رو هر چقدر دلت میخواد بلند کنی و از هدفون هم استفاده نکنی و مزاحم کسی هم نباشی. (من از وقتی رفتم اونجا اصلا به هدفونم دست نزدم)

3- میتونی کل ته دیگ سیب زمینی ته ماکارونی یا ته دیگ ته پلو رو تنهایی بخوری و با کسی تقسیمش نکنی.

4- میتونی هر غذایی رو با هر شکل و شمایلی بپزی چون نهایتا هر گندی بزنی خودت میخوری و کسی خبردار نمیشه. ( یه وقت فکر نکنین من بد غذا میپزم ها. چنان غذاهایی میپزم که حتی خودم هم از خودم انتظار ندارم و خودم هم انگشتام رو باهاش میخورم)

5- میتونی تمام چیپس های تا شده یه بسته چیپس رو تنهایی بخوری بدون اینکه مجبور باشی با برادر جان تقسیمشون کنی. (امیدوارم بدونین چیپس تا شده چیه ولی اگه هم نمیدونین اینو بدونین که برای من و برادر جان یه چیزیه در حد کشف گنج در یک بسته چیپس)

خب دیگه بسه. بیشتر از این بگم همه هوس تنهایی به سرشون میزنه دم عیدی آواره کوه و بیابون میشن.

 


 
چه میشه کرد؟!!
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢  کلمات کلیدی:

گاهی وقت ها هست که خوشحالی. از ته ته دل. گاهی علتش مشخصه یعنی یه اتفاق یا اتفاقاتی توی زندگیت افتاده که سرحالت کرده. گاهی نه؛ خیلی خیلی بی دلیل خوشحالی. حالت خیلی خوبه، از همه چی لذت میبری و نمیدونی چرا ولی همین ندونستنم برای خودش عالمی داره و بیشتر سرحالت میکنه. گاهی اما ناراحتی. گاهی میدونی چرا. یعنی یه اتفاق بدی برات افتاده و نمیدونی باهاش چیکار کنی ولی امان از روزی که ناراحت باشی، غصه داشته باشی، دلت گرفته باشه و وقتی فکرش رو میکنی حتی نفهمی چرا. ندونی چی شده و چه اتفاقی افتاده که ناراحتت کرده.

وقتی که شادی میخندی، حرف میزنی، همیشه یه لبخند روی صورتت هست. وقتی که ناراحتی گاهی اخم میکنی، بداخلاق میشی، گاهی گریه میکنی و اگه کسی رو پیدا کنی که حرفت رو بفهمه باهاش درد و دل میکنی ولی امان از وقتی که ناراحتی ولی حتی نمیتونی گریه کنی، نمیتونی اخم کنی یا حتی یه خورده بداخلاق بشی. وقتی که مجبوری به خاطر متهم نشدن به بداخلاقی و اخمو بودن اون لبخند مسخره رو گوشه لبت داشته باشی و تحویل همکارا و مریضا بدی، خنده ها و صدای بشاش الکی رو پای تلفن تحویل مادر و پدرت بدی تا نگران نشن و حتی نتونی بغض گیر کرده توی گلوتو بشکنی و بزنی زیر گریه حتی توی خلوت خودت و بدتر از همه اینا اینکه ندونی این بغض از کجاست و علتش چیه. البته نه اینکه هیچی ندونی ولی لال میشی از بسکه میبینی هیچ کس حرفت رو نمیفهمه، نمیفهمه که چرا ناراحتی، همه برداشت خودشون رو از صحبت هات میزارن پای دلیلت برای غصه هات و مسخره ات میکنن برای همچین مسائل پیش پا افتاده ای یا در بهترین شرایط نصیحتت میکنن. اینجاست که دیگه لال میشی، هیچی نمیگی، شکایتی نمیکنی، حتی سعی میکنی غصه توی چهره ات هم پیدا نشه. دروغ میگی به همه عالم و آدم و حتی به خودت. اونقدر میگی که همه باورشون میشه که تو شادترین و بی غصه ترین آدمی توی این دنیا. ولی هر چی تلاش میکنی خودت باورت نمیشه. خودت میدونی که همش دورغه.

چه میشه کرد بعضی وقت ها این میشه زندگیت. باید توکل کنی به خدا و بگذرونیش. گاهی باید فقط با خود خدا حرف بزنی و دنبال هیچ گوشی نباشی برای شنیدن حرفات. گاهی باید تکیه کنی به شونه های خدا و بغضت رو بشکنی، شونه ای که بی منت و بی حرف و نصیحت فقط با اشکات خیس میشه. چه میشه کرد ... زندگیه دیگه.

زیر نویس : محض رضای خدا یکی یه چیزی به این ایرانسل و دارو دسته اش بگه. این جاده وسط بیابون بس نبود اومده جزیره رابینسون کروزو و غار استاد گلادیاتور ها رو هم به قضیه اضافه کرده. کم کم دارم احساس میکنم توی دوران هابیل و قابیل زندگی میکنم و اینجا ته ته دنیاست. بابا اینقدر روی اعصاب من راه نرو. اینجا ایرانسل آنتن نمیییییییده.