و اما زندگی ...
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٧  کلمات کلیدی:

طبق یک عهد نانوشته می خواستم تا تعیین نتایج امتحان دست به این وبلاگ نزنم. دلیلش رو نمی دونم. ولی اونقدر لفتش دادن که دیگه طاقتم تموم شد. هر چند می دونم احتمال قبولیم خیلی کمه ولی بازم به طرز خنگ واری امیدوارم.

در این مدت گذشته هی با خودم کلنجار رفتم در زمینه های مختلف. راستش از بعد از امتحان حالم زیاد خوب نیست. بعد از بخش بهداشت که رفتیم پوست و بعدش هم اعصاب. جاتون خالی در بخش اعصاب با اتندی بودم که کلا خود درگیری داشت. در کل دوران اکسترنی و اینترنی صبح خیلی زود بخش نرفته بودم که به میمنت اتند محترم در طی 15 روز اعصاب این کار رو هم انجام دادم. هر روز برای 12 مریض progress note می نوشتم و reorder میذاشتم اونم باید بدون قلم خورد می بود. یه روز که 2 تا order  رو اشتباه نوشته بودم و بدون قلم خوردگی جلوش error زده بودم یه خط گنده کشید روی اونا و خودم رو error کرد. کلا خودش هم با خودش مشکل داشت. البته از من کلی خوشش اومده بود ها (مبحث مهم دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید). کلی ازم تعریف می کرد. منم کلا زده بودم به خط بی عاری. اصلا کاری به کارش نداشتم. ولی آن چنان چسبید که در 3 روز آخر رفت مسافرت و بی سر و صدا در رفتم. کلی حال داد این قسمت قضیه.

بعد از بخش اعصاب با گروه خودمون رفتم جراحی. الان روزای آخر بخشه و دارم راهی زنان میشم. واااااای 2 ماه زنان برام کابوسه. خیلی برام سخته. هم کشیک هاش خیلی سخته هم جو بخش خیلی مسخره ست. خدا به دادم برسه.

اما مهم ترین اتفاقی که باعث شد وبلاگ بنویسم کادویی بود که درست روز قبل از تولدم یعنی پریروز گرفتم. کادویی بود بسیار عالی!!!! که کلا داغونم کرد. خبری که شاید نتونم بنویسم چی بود وراجع به کی بود ولی در یک لحظه تمام 4 سال فکر و خیال زیبا و خاطره انگیز رو برام تبدیل به جهنم کرد. فهمیدم که تمام اون خاطرات فقط برای من خاطرات مهمی بوده و برای اون فرد هیچ ارزشی نداشته.

من آدم احساساتی هستم. یه جورایی احساساتم پاشنه آشیلمه. خیلی از سختی ها رو میتونم تحمل کنم و کردم ولی هیچ وقت نتونستم با شکستن دلم کنار بیام. الان هم نه می بخشمش و نه باهاش کنار میام. براش هیچ آرزوی بدی نمی کنم و امیدوارم هیچ وقت توی زندگیش تاوان ظلمی رو که خواسته یا ناخواسته در حق من کرد رو نده ولی از خدا می خوام اون دنیا فقط بذاره ازش بپرسم که چرا این کار رو با من کرد؟ چرا من رو به این روز انداخت؟ دلم شکسته. خیلی سخت. خودم رو جمع و جور کردم. دارم سعی می کنم همه این اتفاقات رو فراموش کنم و به زندگیم ادامه بدم. از خدا می خوام کمکم کنه. اینجا هم تنها جایی بود که می تونستم دو کلمه بنویسم و به خیال خودم سبک بشم. ببخشید که بعد از مدت ها این جوری پیدام شد ولی دارم خوب میشم. یعنی کلا نمیذارم بیشتر از این طول بکشه. دفعه بعد بهتر از این خواهد بود. قول میدم. امیدوارم بعد از اعلام نتایج رزیدنتی با خبر های خوب بیام این ورا