یک شب مهتاب
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی:

یک شب مهتاب ازاین تنگنای

بر فراز کوه ها پر می زنم

می گذارم می روم

ناله خود می برم

دردسر کم می کنم


 
روزمره های یک پزشک خانواده
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥  کلمات کلیدی:

ساعت 8 صبح طبق معمول هر روز از پانسیون میام بیرون. با همکارا سلام علیکی می کنم و یه سر میرم بیرون. هوای تازه صبح یه خورده سر حالم میاره. گاهی آفتابی ولی اغلب مه آلود و گاهی اونقدر غلیظ که حتی تا یک متری هم دیده نمیشه. به توصیه شاعر چشم هام رو شستم و جور دیگه ای میبینم و سعی می کنم مثل ندید بدید ها از مه هم لذت ببرم. خداییش قشنگ هم هست. برمیگردم داخل ساختمون و میرم تا با همکارام صبحونه بخورم. نه به این خاطر که گرسنه م یا نمیتونم نیم ساعت زودتر بلند شم تا توی خونه صبحونه بخورم فقط به این خاطر که یه وعده از غذاهام رو کنار یکی دیگه و سر یه سفره که چند نفر دورش هستن بخورم. (از تنهایی غذا خوردن متنفر بودم و هستم). سر صبحونه هستم و تازه میخوام یه چایی بخورم که یه ماشین توی حیاط نگه میداره و عده زیادی ازش پیاده میشن. طبق معمول یکیشون مریضه و بقیه همراه. چایی رو همون طوری میذارم روی میز و میرم توی اتاق معاینه. مریض رو میبینم و براش دارو می نویسم. گاهی یه بچه چند ماهه ست که یه خورده تب داره و سرماخورده و مادر و مادربزرگ و پدربزرگ و عمه و دایی و خاله که همراهشن و هفت جد وآبادش اصرار دارن که براش آمپول تجویز بشه (اغلب هم منظورشون دگزامتازون یا پنی سیلینه) با هر زبونی که بلدم براشون توضیح میدم که اینا برای بچه شون ضرر داره و بعد از کلی توضیح و اصرار وقتی با مخالفت من روبرو میشن با اکراه بچه رو میزنن زیر بغلشون و با اکراهی بیشتر نسخه رو میگیرن و میرن. همه همراها هم باید فشارشون گرفته بشه. این یه قانونه.

مریض بعدی احتمالا یه خانوم میانساله با درد همه جاش. هر علامتی رو که میپرسم داره مثل سرفه، عطسه، آبریزش بینی، گلودرد، کمردرد، گوش درد، پادرد، سردرد و کلا همه جا درد. تشخیص معلومه و درمان هم مشخص ولی هر چی زور میزنم نمیتونم بهش بفهمونم که داروش آمپول نیست و آخرش مجبور میشم با اینکه مطمئنم داروها رو مصرف نخواهد کرد براش یه آمپول کم ضرر تر بنویسم تا راضی بشه و داروهای اصلیش رو بخوره.

مریض بعدی احتمالا یه پیرمرد یا پیرزنه که عصازنان وارد اتاق میشه. نگاهش که میکنی شیرین یه 90 سالی از خدا عمر گرفته. میاد میشینه روی صندلی. ازش میپرسم چی شده که صاف توی چشام نگاه میکنه. میفهمم که باید داد بزنم چون گوشاش سنگینه. داد میزنم و دوباره ازش میپرسم بهم میگه مریضم دیگه تو دکتری باید بگی چمه. میگم کجات درد میکنه میگه پاهام یا مثلا زانوهام. معاینه که میکنم میبینم بنا به اقتضای سنش مفاصلش دچار استئوآرتریت یا همون آرتروز شده. روم نمیشه بهش بگم پدرجان یا مادرجان خب جنابعالی یه چندسالی هم اضافه کاری داری توی پرونده ت دیگه زانوهات درد نکنه؟!!! والا من که جای ندیده تو هستم یه خورده اضافی راه برم و سربالایی های این روستا رو بالاپایین کنم زانوهام درد میگیره چه برسه به تو. بهش نمیگم. یه خورده قرص مسکن و گاهی آمپولی می نویسم و راهیش میکنم.

امروز یه پیرمرد اومده که راحت 90 - 95 سالی داشت میگه کف پاهام میسوزه و درد میگیره و شب ها نمیذاره بخوابم. بهش میگم بذار برات یه آزمایش بنویسم برو ببینم چه مشکلی داری میگه دو سه سال قبل رفتم گفتن هیچیت نیست فقط چسب خونت زیاده. من این شکلی شدم سوالتعجب بعد از کلی تحقیق و تفحص و با توجه به علایمش فهمیدم منظورش چربی خونه. با مصیبت راضیش کردم بره دوباره آزمایش بده تا وضعیتش رو بدونم و براش دارو تجویز کنم.

ساعت 10 و نیم شده و باید بریم دهگردشی. آماده میشم و سوار ماشین مسئول بهداشت محیط مرکز میشیم که به خاطر یه پول سرویس خودش ما رو میبره. ماشین یه پراید قراضه ست که با همراهی رانندگی وحشتناک آقای بهداشت محیط و تیکه انداختن هاش و حرف کشیدن هاش جهت دو به هم زنی بین من و همکارام و جاده های پر پیچ و خم روستاها نتیجه ش میشه سرگیجه ای که تا ظهر دست از سرم برنمیداره.

میرسم خانه بهداشت و مریض های شدیدا مریض و منتظر!!! دونه دونه و گاهی همه با هم میان و مثل مریضای قبلی که توصیفشون کردم هستن. یکی داروهاشو میاره میریزه روی میز و میگه از روی همینا برام بنویس. اغلب بینشون آنتی بیوتیک هست که معلوم نیست کدوم پزشک بخت برگشته ای یه زمانی براش تجویز کرده و مریض محترم همش از روش میخره و میخوره. با هزار مصیبت و بعد از کلی کف کردن بهش میفهمونم که این دارو برای یه دوره ای تجویز میشه و الان براش مفید نیست. گاهی راضی میشن و گاهی نه. وقتی که راضی نمیشن با غرغر و گاهی فحش و بد وبیراه میرن. یکی دیگه چند تادفترچه میاره و میگه امضاشون کن میخوام برم دکتر. میپرسم آخه چه مشکلی داری میگه دفترچه ها مال من نیست که. کاشف به عمل میاد که دفترچه ها مال فک و فامیلشه که دارن میرن شهر و همشون یه جا میخوان دکتر هم برن. اغلب هم مشکل خاصی ندارن. تجربه چند ماهه م بهم میگه که نباید زیاد سر این قضیه با طرف سر وکله بزنم و دفترچه ها رو امضا میکنم و میدم دستش (به این میگن نظام ارجاع)!!!! مریض های ویزیت شده رو هزار جا ثبت میکنم و هزارتا دفتر و دستک و پرونده رو پر میکنم و بالاخره ظهر برمیگردم مرکز.

ساعت کاری تموم شده. میرم داخل پانسیون و گاهی غذا میپزم و گاهی غذای آماده شده از قبل رو میذارم تا گرم بشه و بعد از خوندن نماز میارم و نهارم رو میخورم. اگه خوش شانس باشم سر نهار مریض نمیاد وگرنه نهارم همون جا میمونه. بعد از ظهر گاهی مریض میاد و گاهی نه. قبل از امتحان درس میخوندم و الان گاهی کتاب میخونم، گاهی موسیقی گوش میدم، گاهی فیلم میبینم و گاهی هم راهی کوه و دشت های اطراف مرکز میشم.

شب میشه. گاهی مریض میاد. مرکز شبانه روزی نیست و فقط قانون بیتوته داره. یعنی توی منطقه هستم تا اگه مریض اورژانسی باشه ببینمش ولی مریضا همشون اورژانسین حتی اگه خلافش ثابت بشه. آماده میشم و میرم بیرون. مریض غر میزنه که چرا دیر اومدی. انتظار داره پشت در آماده باشم و همین که اومد بپرم بیرون. مریض یه خورده سرما خورده حتی تب هم نداره. بهش میگم میتونستی صبح بیای که وقت کاری من باشه. عصبانی میشه که وظیفته و هر موقع مریض اومد باید ببینی. اگه نمیتونستی میخواستی پزشک نشی. به این میگن نیم متر زبون.

و روز یک پزشک خانواده این طوری تموم میشه. البته اگه نصفه شب به خاطر چیزای مزخرف از خواب بیدارت نکنن. سر سه ماه میان پایش. کارشناسایی که معلوم نیست از کجا و با چه ترفندی یه مدرک گرفتن و هیچی از پزشکی و مریض و دارو نمیدونن میان پایشت می کنن و فرم های مختلف رو ازت میخوان. توی سیستم پزشک خانواده فقط باید فرم و دفتر و پرونده پر کنی. مریض و تشخیص و درمانش اصلا مهم نیست.

روزمره یه پزشک خانواده این بود. این روزمرگی مزخرف که هیچ شباهتی به آموزش ها و زمینه کاری یه پزشک نداره به همراه مردمانی که علی رغم محروم بودن منطقه شون کلی توقع ازت دارن و پزشک که هیچ، حتی آدم هم حسابت نمیکنن، به همراه تنهایی تنهایی و تنهایی در شرایطی که امید داشتی امتحان بدی و رزیدنت بشی و برگردی خونه ولی به خاطر سوالای سلیقه ای طرح شده توسط یه عده آدم عقده ای بعد از کلی زحمت امیدت نقش بر آب میشه، باعث میشه آدم قاطی کنه. نمیدونم چی قراره بشه و چطوری قراره بقیه ش رو تحمل کنم ولی امیدوارم به لطف خدا. ممنونم از دوستانی که اینجا رو دوباره بهم دادن.


 
خواهشی از سر دلتنگی
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

باز هم برگشتم. نمیخواستم تا مدتی چیزی بنویسم ولی یه اتفاقایی و یه چیزایی مجبورم کردن که یه سری مسائل رو بنویسم. اول از همه بگم که دفعه قبل که نوشته بودم سرم کلی شلوغه و اصلا موقع نوشتن حواسم نبود که بعضی ها ممکنه چه فکری بکنن و در نتیجه چه اتفاقایی بیفته منظورم از مشغول بودن شرکت توی امتحان رزیدنتی بود که زدم داغونش کردم. حالا اینکه چرا نگفتم و خواستم پنهون بمونه یه دلیل داشت که برای خودم خیلی مهم بود ولی شاید برای بقیه خنده دار و مسخره باشه. راستش من از همون دوران طفولیت همیشه توی هر امتحان و هر مرحله ای بهترین و بالاترین رتبه رو بین بقیه داشتم و هیچ وقت تا پارسال طعم قبول نشدن رو نچشیده بودم. به قول یکی از دوستای وبلاگی همچین تخته گاز اومده بودم جلو که انتظار همچین جفت پا گرفتنی رو از زندگی نداشتم. واسه همین امسال خواستم نگم چی به چیه تابعد از امتحان بیام و بنویسم که چی شد ولی باز هم امسال خراب کردم. ظاهرا باید عادت کنم به این قضیه. البته امسال اوضاع سوالا خیلی بد بود و معلوم نبود از کدوم نقطه تاریک مغز طراحان سوال (البته اگه مغزی داشته باشن) سرچشمه گرفته بودن ولی به هر حال باز هم خراب کردم. حالا بماند که قبل از امتحان چه اتفاقایی افتاد و چه چیزهایی توی نظرات دیدم و چقدر حرص خوردم و ناراحت شدم. این از شفاف سازی پست قبل.

بقیه حرفم با اوناییه که برام نظر میذارن و از زیبایی های رشته پزشکی میگن و یه جورایی من رو نصیحت میکنن که ناراحت نباشم یا غصه نخورم. اولا اینو بگم که من خودم عاشق این رشته ام و حتی الان هم که در شرایط خیلی بدی هستم حاضر نیستم با هیچ رشته دیگه ای عوضش کنم. اونایی که همش میگین عاشق این رشته این و بیشتر از همه عاشق این سختی هاش؛ این رو بدونین که اگه من عاشق این رشته نبودم حتی یه لحظه هم اینجا نمیموندم و برمی گشتم پیش خانواده م. صحبت کردن و نظر دادن در مورد سختی ها و مشکلات زندگی هر آدمی زمانی میتونه منطقی باشه که از همون بدو تولد به جای اون آدم و در شرایط اون زندگی کرده باشین و بعد همون مشکلات براتون پیش بیاد تا ببینین که شما چطوری از پسش برمیاین. قبول دارم که خیلی ها هستن که شرایطی خیلی سخت تر از من دارن ولی همین شرایط که به نظر همه آسون میاد برای من خیلی سخت و زجر آوره. البته با اینکه برام خیلی سخته که این شرایط رو تحمل کنم ولی باز هم تحملش میکنم و معمولا شکایتی از شرایط پیش دیگران ندارم. یه جورایی خودم رو جمع و جور میکنم و شاید همون طور که قبلا نوشته بودم "تموم روز میخندم، تمام شب یکی دیگه م، من از حالم به این مردم، دروغای بدی میگم" چیزایی که اینجا مینویسم حتی یک دهم اون حرفایی نیست که توی دلم باد کرده و نمیدونم کی قراره منفجر بشه. اینجا مینویسم تا توی زندگی واقعیم کم نیارم، مینویسم تا کمی سبک بشم، مینویسم تا خیال کنم توی یه گوشه این دنیا یکی هست که این نوشته ها رو میخونه و توی خیال خودم دارم براش درد دل میکنم. در واقع اینجا تنها جاییه که گاهی میتونم دور از هر ظاهر سازی درمورد خودم، مشکلاتم، دلتنگی هام و غصه هام بنویسم. مدت ها نوشته هایی نوشتم که حداقل یه خورده خنده دار و بامزه بود و شاید لحظه ای باعث لبخندتون شد. الان روزها و شب های سختی رو میگذرونم و تحملش برام خیلی سخت تر از اونیه که فکرش رو بکنین ولی باز هم سعی میکنم تحملش کنم چون به مسیری که در پیش گرفتم و مقصدی که در انتظارمه علاقه دارم. فقط گاهی برای فرار از تنهایی حرفای دلم رو مینویسم. دوست ندارم اینجا هم تبدیل بشه به جایی که باید با ظاهر سازی و دروغ نوشته بشه. اگه قرار باشه این اتفاق بیفته ترجیح میدم دیگه ننویسم ولی خواهش میکنم اجازه ندین همچین اتفاقی بیفته. نمیخوام تنها راه کم شدن بار تنهایی و غصه هام رو از دست بدم.

ببخشید که خیلی پست بدی بود ولی حرفایی بود که باید گفته میشد.