دانشجوی پزشکی خوشحال، برمی گردد!!!
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢  کلمات کلیدی:

روزهای سختی و تنهاییم داره تموم میشه. یعنی تقریبا تموم شده. ماجراهای زیادی توی این مدت برام پیش اومد که نمیدونم کدومشو بگم و از کجاش بگم. حدود یه ماه قبل اومده بودم تبریز و رفتم دانشگاه دنبال انتقالی گرفتن به یه مرکز اورژانس. از همون اول هم اورژانس دوست داشتم ولی اون مال از ما بهترون بود ولی الان بعد از 6 ماه خدمت توی منطقه محروم می تونستم تقاضای انتقالی بدم. توی دانشگاه همون خانم نسبتا محترم دوباره روی اعصابم اسکی رفت و هی اصرار داشت بگه نمیشه. منم پررو بازی درآوردم و بست نشستم توی اتاقش و گفتم تا یه جواب درست و حسابی به من ندی و قانونی رو که میگه نمیشه رو به من نشون ندی از اینجا نمیرم. آخرش متوسل شده بود به زور که منو از اتاقش بندازه بیرون (یعنی بی فرهنگی تا این حد!!!) منم هر چی پررو بازی بلد بودم درآوردم تا اینکه رسیدم به اتاق مافوقش و نتیجه این شد که درخواست کتبی بدم تا رسیدگی بشه. همون موقع هم فهمیدم که تا رسیدگی کنن طرح من تموم شده ولی درخواست رو دادم. از این طرف هم خودم و هم بعضی از همکاران با شبکه کلیبر حرف زدیم و رئیس شبکه و مسئول گسترش اینجا که واقعا آدمای خوبی هستن خودشون همه چی رو جفت و جور کردن و نهایتا نتیجه این شده که از اول تیر ماه قراره توی اورژانس کلیبر کار کنم. این یعنی دیگه قرار نیست اینجا تنها بمونم. البته الان هم تنها نیستم. پدر و مادر بیچاره م به دنبال جیغ های بنفشی که نصفه شب توی خونه بعد از بیدارشدن ناگهانی از خواب توسط اینجانب اجرا شده بود همراهم اومدن تا این یکی دوهفته رو کنارم باشن و اواسط هفته بعد جمع کنیم و بیایم خونه. آن چنان خوشحالم که نگو. دوباره قراره برگردم خونمون پیش خانواده م و دوباره قراره کنار اونا زندگی کنم. دیگه تنهایی، چیزی که همیشه ازش وحشت داشتم، قرار نیست برام اتفاق بیفته. برای همین هم خدا رو خیلی خیلی شکر می کنم.

یه اتفاق دیگه هم این وسط افتاده که نمیدونم کدومشو اتفاق اصلی بدونم. همون طور که پارسال یهو هر چی غصه بود هوار شد روی سرم الان یهو خبرای خوش دونه دونه از راه میرسه. این تعطیلی های هفته قبل که رفته بودم تبریز سر زدم به سایت سنجش. منتظر رتبه ها بودم که گفته بودن 25 ام قراره بدن. با توجه به مزخرف بودن امتحان و اینکه ظاهرا همه دوستان گل کاشته بودن!!! کورسوی امیدی برام ایجاد شده بود که شاید قبول بشم. وقتی سایت رو دیدم لینک کارنامه اولیه رو گذاشته بودن ولی فعال نبود. یه 2 روزی رسما روی اعصاب کل پزشکان شرکت کننده توی امتحان پیاده روی و دومیدانی و اسکی راه انداختن تا در نهایت کارنامه ها رو گذاشتن و درنهایت ناباوری رتبه م طوری شد که احتمال قبولی توی رشته داخلی تبریز رو دارم. (البته خودم میگم احتمال ولی هرکی میشنوه میگه حتما قبول میشی ولی من نمیدونم چرا هنوز استرس دارم) هر چند همیشه به لطف خدا امید داشتم و میدونستم همیشه همراهمه ولی این دفعه دیگه شدیدا ایمان آوردم به لطف و محبت خدا و ایمان آوردم که همیشه همراه سختی و مشکل، آسانی و شادی هم هست. "ان مع العسر یسرا"

خدایا شکر برای همه چیزهایی که بهم دادی. خدایا شکر که همیشه همراهمی، همیشه ازم پشتیبانی کردی و هیچ وقت تنهام نذاشتی. خدایا شکر که کمکم کردی تا این دوره سخت رو بگذرونم. میدونم که گاهی ناشکری و گله و شکایت کردم، گاهی بداخلاق بودم و گاهی باهات دعوا کردم ولی بازم میدونم که به بزرگی خودت من رو میبخشی و بازم همیشه کنارم خواهی بود. خدایا یه قول هایی بهت دادم. کمکم کن بهشون عمل کنم. کمکم کن پزشکی بشم که تو دوستش داری. کمکم کن حالا که دارم راهم رو ادامه میدم هیچ وقت از مسیر رسیدن به رضای تو منحرف نشم و همیشه و همه جا و توی همه کارها و لحظه هام تو رو در نظر داشته باشم و دست از پا خطا نکنم.


 
و اینک خر درون!!!
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦  کلمات کلیدی:

با امروز دو روزه که اینجا بارون میاد. از این بارونای شدید که عرض 3 ثانیه آدمو خیس آب میکنه. از اول بهار همش یا آفتاب بود یا مه و یا برف و این اولین بارون بهاریه. دیروز کلی خودمو کنترل کردم و توی اون بارون نرفتم بیرون. راستش ترسیدم بگن این دکتره خیلی خنگ  و دیوونه ست  ولی امروز دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و رفتم زیر شر شر بارون. خیس خیس شدم. خیلی خوب بود. عالی بود. بارون رو خیلی دوست دارم. دلم برای یه بارون اینطوری تنگ شده بود. توی بارون خیلی چیزا معلوم نمیشه. راحت میشه رفت زیر بارون و خیس خیس شد. اونوقت دیگه کسی نمیفهمه صورتت چرا خیسه. میشه زیر بارون سبک شد. آروم شد. واسه همینه که هیچ وقت دوست ندارم چتر با خودم ببرم. در واقع خرید چتر یکی از غیرضروری ترین و بیخودترین خریدهای زندگیم بوده. اصلا یادم نیست. من چتر دارم؟ کی خریدمش؟ چه رنگیه؟ کی ازش استفاده کردم؟ این آخریه رو یادمه. هیچ وقت. هیچ وقت با خودم نمی برمش اگر هم ببرم میمونه توی کیفم. تبریز که بودم وقتی باروون میومد و من اتفاقا بیرون از خونه بودم کلی حال می کردم. مردم با عجله چتراشونو وا می کردن یا دنبال یه جایی می گشتن زیرش پناه بگیرن یا دنبال تاکسی می گشتن که سریع برسن خونه. تاکسی ها هم از خداخواسته منتظرن تا یه چیکه باروون بریزه رو زمین تا کلاس بزارن و مسافرای با مسیر کوتاه رو سوار نکنن و دنبال مسافر دربست می گردن. اونوقت بود که این کودک درون من (و یا شاید خر درون من) کل وجودم رو دربست در اختیار می گرفت و راه میفتادم زیر بارون به پیاده روی بدون چتر. شاید دیگران فکر می کردن دیوونه م یا اصلا متوجه من نبودن (که این دومی درست تره به نظرم) ولی از نظر خودم همه عشق زندگی به همون لحظاتشه. لحظاتی که کودک درونت بازی درمیاره و خر درونت جفتک میندازه. از من به همگان نصیحت خر درون خود را مهار نکنید. عواقب بدی داره. بزارین گاهی هر چی دلش میخواد جفتک بندازه. مثل من که امروز ولش کردم هر چقدر که دلش میخواد جفتک پرانی کنه، داد بزنه، عربده بکشه. نگران نباشین صدای رعد و برق اونقدر شدید بود که کسی عربده هاشو نمی شنید. اگرهم می شنید زیاد مهم نبود. خر درونه دیگه همه درکش می کنن.

انگار خیلی پرت و پلا گفتم. همینه دیگه. رفتم زیر بارون خیس شدم. هنوزم خیس آبم. شاید تب کردم. شایدم تب خواهم کرد ولی هر چی هم که بشه ارزشش رو داشت.

خدایا به خاطر این بارون به موقع خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم. بهش خیلی نیاز داشتم.