دل شکستن هنر نمی باشد؟؟!!!!
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳  کلمات کلیدی:

توقع زیادی خواهد بود که بخوام خواننده های اینجا این پست رو هم بخونن آخه وبلاگی که هر 1000 سال یه بار پست نوشته میشه توش رو که نمی خونن، ولی حالا ما نوشتیم که دل نوشته باشد، نه نوشتن از سر عادت.

به یاری خدا و کمک های همسر جان و حمایت هاش، با سربلندی چند روزی هست امتحان ارتقا رو گذروندم و سال 4 شدم. دیگه دوره رزیدنتی هم داره کم کم تموم میشه. الان هم مثلا طرح یک ماهه هستم، مثلا.... . این مدتی که ننوشتم اتفاقات زیادی دور و برم افتاده که شاید اگه می نوشتم اینجا اینقدر سوت و کور نمیموند، ولی نشد... .  جمع و جور کردن درس و کار و زندگی با هم و در کنار هم اونم طوریکه از هیچ کدوم کم نیاری، یه خورده که چه عرض کنم، کلی سخته. البته همسر جان کلی کمک میفرمایند هااااا ولی خب به هر حال کارهایی هست که از عهده همسرجان خارج هست و خودم باید انجام بدم. ولی خب به هر ترتیبی هست نمیذارم چیزی زمین بمونه و اگه هم موند، که خب مونده و فدای سرم...چشمک

در طول این یه سالی که با همسرجانمان تو خونه خودمون زندگی میکردیم کلی روزهای خوب و عالی رو گذروندیم، کلی گشتیم و کلی خندیدیم و بیشتراز قبل عاشق هم شدیم و خدا رو شکر کردیم بابت زندگی قشنگمون. بعضی روزای سخت رو هم داشتیم که در کنار هم گذروندیم و نذاشتیم تلخی اون روزا کاممون رو تلخ کنه.

سال 3 رزیدنتی هم به همین ترتیب گذشت. روزای خوب و روزای سختش تموم شد. از این روزا فقط خاطراتی موند و تجربیاتی که نمیشه گفت همگی خوب بودن. سعی کردیم به فال نیک بگیریم ولی بعضی خاطرات تلخ و تجربیات دردناک هنوز سر دلمان باقی مانده است.

روزی که وارد این رشته شدم، یا روزی که تصمیمم رو گرفتم که پزشک بشم، نه درآمد این رشته رو میدونستم و نه مقام اجتماعیش برام چندان تعریف شده بود. از سختی هاش به واسطه چند آشنا چیزایی شنیده بودم. ولی به خاطر عشق به این رشته به حرف هیچ بنی بشری گوش ندادم و اومدم که پزشکی بخونم. خدا رو شاهد میگیرم که نه تنها پشیمون نیستم بلکه ازهمیشه برای ادامه این راه مصمم ترم ولی نمیدونم چرا خیلی هاااااا دوست ندارند درک کنند و بفهمند که در ازای چیزی که در جامعه در مورد مقام و درآمد پزشکان شایع شده (که اغلب هم صرفا مختص همان گوینده هایی ست که یک عمر خورده و برده و ذخیره کرده اند و حالا دم از مساوات میزنند) چه چیزهایی را فدا کرده ایم و از دست داده ایم. وقتی میخواهیم حرف از مساوات بزنیم باید ببینیم دو نفر که قرار است از هر نظر در جامعه مساوی باشند، آیا تاکنون در شرایط یکسان  ومساوی بوده اند؟ کاری به کار هیچ کس ندارم و فقط مقایسه ای میکنم بین خودم و دختری در فامیلمان که کودکی تقریبا یکسانی داشتیم و در یک سال وارد دانشگاه شدیم.

سال 84 هر دو کنکور داشتیم. من تنها امیدم بنا به دلایلی دانشگاه سراسری بود و با جدیت برای قبولی درس میخوندم و از برخی تفریحاتم (نه همشون هااا) گذشتم تا پزشکی قبول بشم و با بهترین رتبه هم قبول شدم اما ایشون همزمان با خوشگذرونی هاشون یه ناخنکی هم به درس زدن و آخر سر هم با زور پرستاری دانشگاه آزاد قبول شدند. با هم وارد دانشگاه شدیم. 4 سال بعد در حالی که ایشان زیر بار درس هایشان هر روز بشاش تر و شاداب تر شده بودند و هر روز در جایی به گشت و گذار مشغول بودند فارغ التحصیل شدند و تشریف بردند طرح نیروی انسانی در بیمارستانی در خود تبریز. چون متأهل شده بودند و جسارت بود اگر جایی غیر از محل زندگیشان باشند. در همین حال بنده دوران خفت بار اکسترنی را می گذراندم و هنوز از جیب مبارک پدر بیچاره خود ارتزاق مینمودم. در پایان 7 سال من جهت انجام طرح نیروی انسانی به ناکجاآباد پرت شدم، در حالی که ایشان طرحشان تمام شده بود و با آزمونی به استخدام یکی از بیمارستان های تبریز در آمدند و درآمد زایی به طور رسمی برای ایشان آغاز شد. در حالی که بنده دور از خانواده و به قول مادرم پشت کوه های بلند و به  دور از امکانات پایه برای یه زندگی داشتم درس میخوندم تا ازپس امتحان رزیدنتی بربیام، جشن عروسی ایشون برگزار شد و رفتن سر خونه و زندگیشون. بعد از قبولی من در رزیدنتی و برگشتنم بود که تازه ازدواج کردم و هنوز هم رزیدنتی هستم که هر ماه از بابت "کمک هزینه تحصیلی" و نه در ازای هزاران ساعت کار طاقت فرسا برای بیمارستان و دانشگاه، مبلغی به حسابم واریز می شود که اگر دختر قانع و بسیار کم خرجی نبودم، کفاف هیچ گوشه ای از زندگیم را نمیداد، چه برسد به زندگی کسانی که همسر و فرزند دارند و خرج ومخارج خانواده ای به عهده شان هست. و هنوز هم جوابگوی سؤال همیشگی فامیل و دوست وآشنا هستم که تا منو از دور میبینن زود میپرسن چیکار میکنی و چه خبر از مطب و وقتی میشنون که هنوز در حال تحصیل هستم با نگاهی تأسف بار و لحنی کنایه آمیز میپرسن "پس کی درست تموم میشه آخه". روی این آخه آخر هم کلی تأکید میکنن که کاملا یادم بیاد این سؤال رو این فرد تا حالا چند بار از من پرسیده.

 هدفم از طرح این مقایسه غبطه خوردن به حال ایشان نبود. چرا که این راهی بوده که خودم انتخاب کرده ام و اگر هزار بار هم به عقب برگردم، باز هم همین کار را خواهم کرد. هدفم مقایسه پرستار و پزشک هم نبود که هر دو جایگاهی بسیار بالا در سیستم بهداشت و درمان دارند و نقش هیچ کدام بدون وجود دیگری قابل تعریف نیست. هدفم از مقایسه این بود که ما دونفر هم سن بودیم که در شرایطی متفاوت به راهمان ادامه دادیم و ایشان از لحاظ مراحل زندگی حداقل 3-4 سال جلوتر هستند و زودتر از من وارد بازار کار شدند. حالا کسانی که مقایسه می کنند به این موضوع توجه کنند که ما وقتی در شرایط یکسان نبوده ایم و شرایط زندگی و تحصیل و کارمان کاملا متفاوت بوده است، چرا حالا باید شرایط یکسان درآمدی و کاری داشته باشیم؟ همین حالا هم مگر شرایط یکسان داریم؟ شیفت های 6 ساعته یک پرستار با شیفت های 30 و خورده ای ساعته یک رزیدنت مگر قابل مقایسه است؟ پزشکانی که ساعات کاری بسیار محدود و درآمد های نجومی دارند، معدود افرادی هستند که شاید تعدادشان در هر شهر از تعداد انگشتان دو دست بیشتر نباشد و آن ها نیز یا بعد از سال ها تلاش و گذراندن سختی در عرصه پزشکی به این مقام رسیده اند یا تلاش در عرصه پاچه خواری .... که این دسته دوم در هر صنفی به نوعی وجود دارد و بدبختی ما از این است که همین دسته سعی در شوراندن مردم علیه پزشکان و درآمد و سوادشان دارند، حال آنکه یک پزشک واقعی و دلسوز بدون توجه به سختی هایی که تا به امروز تحمل کرده است و بدون توجه به درآمد یا هر موضوع دیگری، فقط و فقط به درمان و نجات بیمارش می اندیشد و در این راه حاضر است باز هم فداکاری بکند. چنین پزشکانی که تعدادشان بسیار هم زیاد است، حتی اگر بی سواد، خون آشام، پولدوست، مادی و هزاران هزار لقب رایج شده در جامعه امروز نیز نامیده شوند، باز هم در جهت سلامت بیمارانشان از هیچ تلاشی باز نمی مانند و فقط دل شکسته می شوند از قضاوت های بی انصافانه و ناآگاهانه در موردشان. پس به حکم انسان بودنمان تلاش کنیم دل هیچ انسانی را نشکنیم، حتی اگر پزشک باشد و بدانیم که هیچ پزشکی قصد صدمه به هیچ انسانی را ندارد و جان انسان ها برای تمامی پزشکان اهمیتی فوق العاده دارد.

پی نوشت: تو نظرات یه نفر نوشته بودن که عاشق پزشکی هستن ولی قدشون کوتاهه و میترسن نتونن پزشکی بخونن. نظرشون خصوصی بود واسه همین مجبور شدم اینجا جوابشونو بدم. راستش ایشون نوشتن 150 سانت قد دارن. باید بگم که من از ایشون هم کوچیکترم ولی تا حالا مشکلی برام پیش نیومده، البته من نصفم زیر زمینه هااااا حالا از نصفه ی ایشون خبر ندارم....