از یک دانشجوی پزشکی تا.... بورد تخصصی بیماری های داخلی
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱  کلمات کلیدی:

سلام

خیلی دیر اومدم ولی بالاخره اومدم. دوره رزیدنتی با همه سختی هاش، شیرینی هاش، تلخی هاش، خاطره هاش، کشیک هاش، مورنینگ هاش و بقیه مخلفات جاتش تموم شد. امتحان پر استرس و سخت بورد هم گذشت و لطف خدا و حمایت های همسر جانم و خانواده، نتیجه ش شد قبولی بورد داخلی. بازم دست حمایت خدا رو تو زندگیم برای چندمین بار تجربه کردم، خدایی که همیشه پشتیبانم بوده وهست. همسر جانم هم که مثل قبلنا و حتی خیلی بیشتر از قبلنا کمکم کرد و حواسش بهم بود و کلی فست فود و غذای آماده و چرت و پرت تو این مدت خورد و کلی تو خونه ازش کار کشیدم تا اینکه بالاخره بورد هم گذشت. چشمتون روز بدنبینه برای هیچ امتحانی در این حد استرس تحمل نکرده بودم. تا مرز جنون رفتم و برگشتم. کلا روح و روانم تروماتیزه شد. استرس امتحان و مخلفاتش به کنار، اون تهران رفتنش بیشتر از همه استرس داشت. کلی دنبال هتل و بلیط و این چیزا رفتن و بعدش استرس پیدا کردن محل امتحان و چگونگی رفتن و رسیدن به اونجا، استرس های مضاعفی بود که ایجاد شد ولی با کمک همسر جان همش حل شد. عوضش دو روز هم بیشتر بعد از امتحان موندیم تهران رفتیم جاهایی رو گشتیم که خود تهرونیا تا حالا نرفتن و کلی حال نمودیم و لذت بردیم و کیف کردیم‌‌. این سفر جز معدود سفرهایی بود که در طی ۴ سال با هم بودنمون دوتایی رفته بودیم برای همین جدا از استرس ۴ روز اول سفر، خیلی برام لذت بخش بود. روز آخر هم رفتیم دیدن دایی همسر جان و نی نی کوچولوی پسر دایی همسر جان و یه خورده نی نی بازی کردیم. نی نی پسر دایی همسر جان تابستون روز تولد من به دنیا اومده برای همین حس همذات پنداری عجیبی باهاش دارم(با یه نی نی دو ماهه).

بعد از ۶ روز برگشتیم تبریز و بعد از ۲ روز دوباره بار سفر رو بستیم. یعنی فقط چمدون رو خالی کردیم، لباسارو شستیم، اتو کردیم و دوباره گذاشتیم تو چمدون و رفتیم شمال. انزلی و لاهیجان و رامسر و سایر جاهای قشنگ و صد البته با آب و هوای شدیدا شرجی. تصور کنین برای آدمی که تو ارتفاع ۱۳۰۰ و خورده ای از دریا و تو یه منطقه کوهستانی زندگی می کنه، تحمل هوای شرجی و گرم سطح دریا چقدر سخته، اونم من که شدیدا گرمایی هستم و تابستون رو تو تبریز با کلی غرولند و مصیبت گذروندم. ولی به هر حال طبق معمول خوش گذروندیم و چون با خانواده همسرجان و علی الخصوص برادر شوهر جان رفته بودیم، خوشیمون چندین برابر شد و در نهایت خوشی دیگه برگشتیم خونه.

همسر جانم هم رفت برام مهر جدید خرید تا دیگه رسما بشم «دارای بورد تخصصی بیماری های داخلی». ولی همچنان یک دانشجوی پزشکی می باشم حالا دارای هر چیزی که باشم.