دلم گرفته
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠  کلمات کلیدی:

همین اول از کسایی که برای پست های قبلی نظر دادن تشکر می کنم. روز اول که شروع به وبلاگ نویسی کردم فکر نمی کردم کسی وبلاگ منو بخونه، به همین خاطر وقتی دیدم قسمت نظرات عددی غیر از صفر داره کلی ذوق مرگ شدم.

این روزا خیلی دلم گرفته. دقیق نمی دونم چرا. شاید به خاطر تنهایی بیش از حدی باشه که احساس می کنم. این تنهایی چیزی بود که خودم موقع گروه بندی های اکسترنی انتخابش کردم و از ٢ نفر دوستم که خیلی دوستشون داشتم جدا شدم. دلیلش قصه درازی داره. من و دوست خیلی خوبم فرناز که هنوز هم بعد از این همه اتفاق و جدا شدنمون از هم باز هم خیلی از حرفامونو به هم می زنیم که هیشکی ازشون خبر نداره و از نگاه هم دیگه حرفای هم رو می خونیم، از همون ترم اول که فرناز انتقالیشو از سنندج گرفت دوست بودیم و سر وسری با هم داشتیم. تا اینکه به دلیل نشستن در ردیف دوم کلاس و پشت سر ٣ نفر دیگه از بچه ها که با هم دوستای صمیمی بودن تبدیل شدیم به ۵ نفر که هر کاری می کردن تا کلاساشون با هم باشه. ساعت های بین کلاسا خیلی با مزه بود چون با یه صف ۵ نفری از تنگه بوفه می گذشتیم و به بوفه می رفتیم. ما خیلی با هم صمیمی بودیم و همین صمیمیت کار دستمون داد. چون همه با هم در مورد همه جیک وپیکمون حرف می زدیم و بین همین حرفا مشکلاتی بین دو نفر از بچه ها پیش اومد و دو تای دیگه هم هر کدوم طرف یکی رو گرفتن و من مثل بوق موندم بین این دو گروه وتمام سعی ام رو می کردم تا نذارم از هم جدا شیم. بهار ٨٧ که فیزیوپات بودیم ٣ روزمونده به امتحان روماتولوژی یه دعوای مزخرف بین این ٢ گروه اتفاق افتاد و به این نتیجه رسیدن که نمی تونن با هم باشن و باید گروه های سمیولوژیشون جدا از هم باشه. حالا اینکه تکلیف نفر پنجم یعنی من چی می شد برای هیچ کدوم انگار مهم نبود. از یه طرف دوست خوبم فرناز بود که نمی خواستم ازش جدا شم و از طرف دیگه طی این مدت با ٢ نفر جناح مقابل صمیمی شده بودم و برام سخت بود که ازشون جدا شم. کاملا حالت سردرگمی پیدا کرده بودم . بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم و به خاطر مسائلی که برام پیش اومده بود با طرف مقابل موندم به این امید که بتونم دوباره این دو گروه رو دور هم جمع کنم. تلاش خیلی زیادی هم کردم ولی نتونستم. خیلی خسته بودم از اینکه هی سعی کنم حداقل با این دو نفر صمیمی بشم و بتونم باهاشون دوست باشم ولی هیچ جوری نشد. همیشه احساس می کردم یه آدم اضافیم و فقط تا زمانی که باهاشون برای انجام کارهایی که اصلا دوست نداشتم همکاری می کردم باهام خوب بودن و وقت های دیگه خیلی راحت کنار گذاشته می شدم. به همین خاطر تو گروه بندی اکسترنی، خودم با خواست خودم از این ٢ نفر هم جدا شدم. و این طوری بود که خیلی تنها شدم.

بعد از جدایی وارد گروهی شدم که هر کدومشون واسه خودشون یه شخصیتی قائلند ولی برای دیگران نه. فکر می کردم می تونستم تحمل کنم ولی الان می بینم نمی شه. خیلی سخته. الان به هیچ وجه از جدا شدنم از اون گروه قبلی پشیمون نیستم و می دونم که کار خیلی درستی کردم ولی همش منتظر اسفندم تا اگه بشه گروهم رو برای اکسترنی 2 عوض کنم.