تو فقط یادم باش
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤  کلمات کلیدی:

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او .... با تو رازی دارم

آدم آرام و نجیب آمد پیش ... زیر چشمی به خدا می نگریست، محو لبخند غم آلود خدا ... دلش انگار گریست

" نازنینم آدم" قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید... " یاد من باش که بس تنهایم"

بغض آدم ترکید ... گونه هایش لرزید

به خدا گفت: "من به اندازه گل های بهشت... نه به اندازه عرش ... نه  ... نه ... من به اندازه تنهاییت، ای هستی من، دوستدارت هستم."

آدم، کوله اش را برداشت ... خسته و سخت قدم برمی داشت ... راهی ظلمت پرشور زمین ... طفلکی بنده غمگین آدم ...

در میان لحظه جانکاه هبوط ... زیر لب های خدا باز شنید " نازنینم آدم... نه به اندازه تنهایی من ... نه به اندازه عرش ... نه به اندازه گل های بهشت ... که به اندازه دانه گندم ... تو فقط  یادم باش ...

نازنینم آدم ... نبری از یادم

توضیح: این متن زیبا زیر شیشه میز واقع در اورژانس بیمارستان کلیبر بود که در اولین کشیکم توجهم رو به خودش جلب کرد. خیلی بهم آرامش داد. ما آدم ها گاهی یادمون میره ولی خدا همیشه به یادمونه. همه جا کنارمونه و همیشه یار و یاورمونه. این موضوع توی زندگیم بارها و بارها بهم اثبات شده ولی توی این دوره سختی که گذروندم این موضوع برای چندمین بار بهم اثبات شد.