سیبل (سیبل هاااا نه سیبیل)
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥  کلمات کلیدی:

باز بعد از یه دوره غیبت حسابی طولانی گذرم افتاد این ورا. هر چند وقت یه بار که سر میزنم و نظرات وبلاگ رو میخونم به معرفت و دوستی خیلیا آفرین میگم که علی رغم اینکه هیچ چیز جدیدی ننوشتم بازم لطف می کنن و سر میزنن و نظر هم میزارن برام. همسر جانمون هم که همش بهم گوشزد میکنه که خیلی وقته ننوشتم ولی خب منم بلدم چطوری همشو بندازم گردن خودش. از وقتی همسر جان اومده، یکی هست که به حرفام، چرت و پرتام، خیالبافی هام و دل مشغولی هام گوش بده. واسه همینه که ترجیح میدم به جای نوشتن حرف بزنم ولی خب اینم قبول دارم که نوشتن یه مزه دیگه داره. اونم نوشتن اینجا که برام همیشه یه جای امن و آرامش بخش بوده.

حالا با این اوصاف اگه فکر کردین از وقتی ارتقا یافتیم و سال 2 شدیم کلاس گذاشتم و مثلا وقتشو ندارم،،،،،، کاملا درست فکر کردین. از وقتی مثلا سال 2 شدیم رسما بیچاره شدیم. کاشکی همون سال 1 میموندیم و به این فلاکت نمیفتادیم. ما که وارد دوره رزیدنتی شدیم همون روز اول رزیدنت های سال بالا یه جوری محترمانه !!!!! و به صورت کاملا سربسته!!!!! بهمون تفهیم کردن که کلا هر گندی در بخش ها پیش بیاد و هر اتفاقی بیفته رزیدنت سال 1 مسئوله، حتی اگه خلافش ثابت بشه و کلا هیچ رقمه نباید پای رزیدنت های سال بالا رو به قضایا بکشونیم و این یه سال رو تحمل کنیم و هر حرف و سرزنشی رو از هر بنی بشری بشنویم و بیخیال بشیم و بهمون کورسوی امیدی نشون دادن و گفتن سال 1 که تموم شد همش تموم میشه و کلا بهشت میشه و حتی بهمون گفتن که اونقدر همه چی رویایی میشه که، زبونم لال، اساتید و حتی خود شخص شخیص مدیر گروه ازمون با میوه های بهشتی پذیرایی میکنن (اینجاشو دیگه جهت اغراق از خودم درآوردم هاااا و الا کی باورش میشه که ....... ) خلاصه با هر بدبختی و فلاکتی بود به امید سال های بالاتر سال 1 رو پشت سر گذاشتیم و چه خفت ها که نکشیدیم و چه حرفایی که نشنیدیم و خلاصه به روزی رسیدیم که قرار بود سال 2 بشیم. از بخت بد ما این روز تاریخی 15 روز به تعویق افتاد اونم به لطف دیر اعلام شدن نتایج. بعد از اومدن رزیدنت های محترم سال 1 هم کلا ورق برگشت و گفتن اینا هنوز تازه اومدن و مراقبشون باشین و از گل نازک تر بهشون نگین. بعد گفتن حالا چکار کنیم و پس به کی گیر بدیم که دیدن خب این سال 2 ها که تازه سال یکشون تموم شده هستن دیگه چرا راه دور بریم همینارو که تا حالا حسابی چلوندیم بازم می چلونیم و این شد که سال 3 ها هم به بهانه تعداد کمشون کشیک ICU رو هم انداختن به ما و حالا تعداد کشیک هامون نه تنها کم نشده که زیاد هم شده و طی کشیک هم به جای یه بخش چند تا بخش رو پوشش میدیم و تا همین چند روز پیش هم ما مورنینگ میدادیم و الان هم که رزیدنت سال 1 مریض معرفی میکنه بازم همه سوالا رو از ما میپرسن و کلا سمت تیربارشون همچنان به طرف ماست. فکر کنم باید به همسر جان و برادر جان و برادر همسرجان بگم سه تایی عقلای مهندسیشون رو بزارن رو هم و یه دستگاه بسازن که بتونه رادار اینا رو کور کنه، شاید فرجی شد و اینا نتونستن ما رو ردیابی کنن و واسه تیربارشون یه هدف دیگه پیدا کردن و دست از سر ما برداشتن.

آخیییییییییییییییییش. کلی حال فرمودیم آخر شبی یه عالمه غر زدیم. حالا میتونم برم با خیال راحت بخوابم.