خوشبختی یعنی ....، همینی که من دارم!!!
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٦  کلمات کلیدی:

با امروز 18 روزه که با همسر جانم زیر یه سقف و توی یه خونه، زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. مناسبت خاصی نداره امروز، انگیزه خاصی هم نبود فقط اومدم که بنویسم. همین طوری الکی واسه دلخوشی. آخه خیلی وقته ننوشتم. قبلنا همسر جان فقط بهم یادآوری می کرد. الان دیگه صفحه وبلاگمو باز میکنه و هی بهم نشون میده. از دفعه قبل تا حالا اونقدر کار و مشغله داشتیم که حوصله واسه نوشتن نمیموند اگه هم حوصله ش بود، حرفی نبود که بزنم. بیمارستان که پره از مریض و کار. اونقدری هم که توی این یه سال بعد از ارتقا به سال 2 اذیت شدم توی کل این چند سال اذیت نشده بودم. هر کی هم که ندونه شمایی که اینجا رو میخوندین میدونین که من چقدر به پزشکی و به خصوص به رشته داخلی علاقه داشتم و دارم. ولی باور کنین اونقدر اذیت شدم که اون وسطا زده بود به سرم برم انصراف بدم بعد از تموم شدن محرومیتم از شرکت دوباره تو امتحان دستیاری، دوباره امتحان بدم برم یه جای دیگه داخلی بخونم!!!! یه بار اینو به یکی از استادامون که داشت سر ویزیت از بی حالی و خستگی همیشگی رزیدنت ها گله می کرد، گفتم، بیچاره کلا سیستمش به هم ریخت، سریع سر و ته ویزیت رو هم آورد و فغان کنان سر به بیابون گذاشت!!!!

مشکلات تو نیمه دوم سال 93 و اوایل 94 خیلی بهم فشار آورد. بیماری مادرم همه زندگیمونو به هم ریخته بود. مادر عزیزتر از جونم که همیشه چراغ خونه مونه و خونه بدون اون برامون عین جهنم شده بود، حدودا از شهریور ماه مریض بود و مهر ماه و بهمن ماه 2 بار جراحی شد و عوارض بعدیش و طول درمانی که تا اردیبهشت ماه طول کشید باعث شد تا فشار روحی زیادی رو تحمل کنم و به حکم پزشک بودنم، همه لحظات درد کشیدنش و همه ساعت های سختش رو توی ICU کنارش بودم و هم باید خودم رو جمع و جور میکردم، هم به مادرم روحیه میدادم و هم به بقیه و توی این وضعیت باید کشیک میدادم و بخش هام رو میرفتم و درس میخوندم و امتحان میدادم. در این میان هم مادربزرگ عزیزم فوت شد و به فاصله کمتر از 40 روز پدربزرگ مهربونم رو از دست دادیم. همه اینا با هم جمع شده بودن و مطمئنم تحملش برام بدون وجود همسرجان ممکن نبود. همسر جانم همه این مدت کنارم بود و همیشه بهم دلگرمی داد.

بعد از همه این مشکلات و بعد از دوباره سلامت شدن مادر عزیزم، تصمیم گرفتیم بریم زیر یه سقف و  همه ناخوشی ها رو با یه عروسی فراموش کنیم و این شد که 8 خرداد یه عروسی حسابی گرفتیم و کلی خوش گذروندیم و کلی هم به همه خوش گذشت و نهایتا اومدیم خونه خودمون. جای همگی خالی 6 و 7 خرداد امتحان داشتم، امتحان آسکی و پره ارتقا. هفته قبلش هم 3 روز پشت سر هم کشیک وایستادم و با کلی مصیبت مرخصی گرفتم تا عروسیمو برگزار کنیم. ولی خیلی عروسی خوبی شد. دست هر دوتا خانواده به خصوص خانواده همسر جان دردنکنه که خاطره خوبی رو برامون توی اون روز درست کردن.

الانم 18 روزه که زندگی مشترکمون رو با هم شروع کردیم. زندگی قشنگی داریم. با هم سعی می کنیم دور از همه بدی ها و دو رنگی ها و زشتی ها زندگیمونو بسازیم و توی مسیری زندگیمونو هدایت کنیم که هیچ وقت حسرت روزای گذشتمونو نخوریم و هیچ جا و پیش هیچ کسی به خصوص پیش خدای خودمون شرمنده نباشیم. زندگیمونو دوست دارم و عاشق همسرجانم هستم. همیشه درکم میکنه و هیچ وقت ناراحتم نکرده. همیشه و همه جا کنارم هست . با زندگی در کنارش احساس شیرین و مطلق خوشبختی رو دارم. فقط از خدا میخوام بهم لیاقت داشتن همچین عشقی رو بده و منم بتونم همسر خوبی براش باشم و همین احساس خوشبختی رو بهش هدیه کنم.