ساریمساخ!!!!!
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٧  کلمات کلیدی:

این روزها شدیدا با کمبود سوژه مواجه می باشیم. یعنی در کل مدت هاست سوژه کمیاب شده. شاید هم قضیه کمیاب شدن سوژه نیست، بی حوصلگی ماست در مقابل خیلی از مسائل ریز و درشت اطرافمون که ناشی از خیلی از اتفاقاتیه که شاید اگه پیش نمیومد یا یه جوری جلوشون گرفته می شد، بازم میتونستیم همون رزیدنت هایی باشیم که علی رغم هوار تا کشیک در ماه و بی خوابی و خستگی و... بازم بزنیم تو سر و کله هم و برای مریضامون پیک سلامتی باشیم نه پزشک از خود راضی پولدار مرفه بی درد خون آشام!!!!!

بگذریم. بعد از مدت ها نمیخواهیم غرغرو باشیم. فعلا همین دلخوشی ما را بس که مثلا!!!! سال 3 شده ایم. جاتون خالی کل بیمارستان داره رو انگشتای ما می چرخه و بخش های داخلی همچنان دارن از وجود ما به عنوان رزیدنت های سال 3 داخلی فیض می برن و هر روز داره بر تعداد ما اضافه میشه و هر روز بیشتر و بیشتر میشیم و هر روز بیشتر بر فرق سرمان کوبیده می شود که چون تعدادمان زیاد است باید سایت های بیشتری را پوشش بدهیم، ولی ما همچنان به تعداد نفرات زیاد خود می بالیم و تصمیم داریم از این هم بیشتر شویم تا کور شود هر آنکه نتواند دید.... جاتون خالی ما با 18 نفر شروع کردیم، آخرای سال 1 شدیم 23- 24 نفر و در انتهای سال 2 شدیم 26 نفر. همین طوری تخته گاز بریم جلو آخر سر با 30- 40 نفر فارغ التحصیل میشیم. شاید هم تصمیم گرفتیم و قبل از فارغ التحصیلی یه کودتا زدیم و کلا داخلی رو به سلطه خودمون درآوردیم. اما چشممان چندان آب نمیخورد چون تا بحال حتی نتونستیم یه جوجه رفراندوم رو به سرانجام برسونیم، چه برسه به کودتا. خلاصه ما، خوشحال و راضی از سال 3 بودنمان، داریم ادامه میدیم و کار می کنیم و درس میخوانیم و.... .

یه نکته جالب هم که همین الان یادم اومد بهتون بگم. 3 ماه پیش بخش قلب بودم اون روزی که این مریض رو تو اورژانس دیدم گفتم حتما تو وبلاگم از کشف جدیدش می نویسم ولی تا الان ننوشته بودم. کشیک اورژانس بودیم که یه خانم 60 و خورده ای ساله آوردن با افزایش فشار خون. فشارش 200 روی 130 بود. ازش که شرح حال می گرفتم می پرسم مادر جان واسه فشارخونت دارو چی می خوری؟ صاف زل زد تو چشام و گفت "ساریمساخ". تازه فهمیدم بوی عجیبی که از مادرجان به مشام می رسید بوی چیه. مادر جان جهت درمان فشارخون بالای خودش روزانه مقدار نامعلومی سیر یا همون "ساریمساخ" رو مصرف می کرد و به دلیل افزایش ناگهانی فشار خون در اون روز، مگادز "ساریمساخ" را مصرف نموده بود که با توجه به حجم و چگالی بویی که در اورژانس پیچیده بود حداقل 2-3 کیلو از سبزی فروش محل خریداری و تناول نموده بود. بعد از کاهش معقول فشارخون مادرجان و تصمیم به ترخیص ایشان، برایش نسخه دارویی نوشتیم و رفتیم که براش توضیح بدیم که داروها رو چطوری بخوره و برای مراجعه بعدیش کجا بره و تحت نظر چه متخصصی باشه. حالا هی از ما اصرار بود و از مادرجان انکار. حالا خودش و پسراش همه ادعای فرهنگ و سواد و ... داشتن هااااا ولی مادرجان اصرار می نمود که کشف خودش بهترینه و اصلا لب به هیچ نوع داروی شیمیایی!!! نزده و نخواهد زد. خلاصه ما دهانمان کف نمود و زبانمان مو درآورد ولی مادرجان و پسرانش راضی نشدند و در نهایت با مورد عنایت قراردادن ما و سوادمان و استادانمان و هر آن کسی که در این بی سواد بازار بیمارستان دانشگاهی به ما بچگان دون پایه اجازه طبابت داده است، اورژانس را ترک نمودند. ما کشیکمان تمام شد و به خانه برگشتیم ولی نمیدانیم که مادرجان با کشف "ساریمساخ" تا چه زمانی فشارش را کنترل خواهد نمود و در کریز بعدی فشارخون چه بلایی بر سرش خواهد آمد ولی این را می دانیم که قطعا مقصر بلای بعدی ما و کادر پزشکی بیمارستان هستیم و شاید حتی به دلیل اهمال کاری!!!! مورد شکایت واقع شویم و پست بعدی را از پشت میله های زندان و در حال خوردن آب خنک بنویسیم.

پی نوشت: اگر این پست راخواندید و لبخندکی زدید، به جان همسرجانمان دعا کنید که پست حاضر به میمنت غر های ایشان به دلیل ننوشتن اینجانب می باشد ولی اگر بدتان آمد یا عصبانی شدید، فحشش ندهید چون گناه دارد و قصدش خیر بوده است ولی نویسنده عرضه نداشته است و بد نوشته است.