یکی بود یکی نبود
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥  کلمات کلیدی:

بچه که بودم برعکس بیشتر بچه ها علاقه ای به قصه شنیدن قبل از خواب نداشتم. بیشتر دوست داشتم قبل از خواب خیال پردازی کنم و توی فکر و خیال هام غرق بشم تا خوابم ببره. (این عادتیه که هنوزم باهامه) بگذریم که افراد دور و برم زیاد هم برام قصه نمی گفتن. مادر بزرگم یه قصه بسیار بامزه و عبرت آموز!!!!! داشت که برای تمام نوه هاش چندین بار تعریف کرده بود و اگه همین الان هم ازش بخوای برات قصه بگه همونو تعریف می کنه. پدرم هم با یک موجود خیالی که بعدها فهمیدم اصالتا یه مرغه دو سه جور داستان ساخته بود و برامون تعریف می کرد. مادرم هم کلا تو این باغ ها نبود. به هر حال من خودم هم چندان از قصه شنیدن خوشم نمیومد و بیشتر دوست داشتم خودم کتاب بخونم و به همین خاطر بود که خودن رو خیلی قبل از مدرسه رفتن یاد گرفتم. تا اون جایی که یادم میاد اگه بعد از ظهر بود و مادرم یا مادربزرگم می خواست منو به زور بخوابونه و برام قصه می گفت، یا خودم رو به خواب می زدم تا مادربزرگم بخوابه و من برم پی شیطونی، یا در یک فرصت مناسب در می رفتم. شب ها هم معمولا از شدت شیطونی در روز اونقدر خسته بودم که اگه کسی هم می خواست، فرصت قصه گفتن برام رو پیدا نمی کرد. ولی اگه باز هم این اتفاق می افتاد معمولا تا زمانی که قصه تموم نشده بود خوابم نمی برد. البته نه به خاطر گوش دادن به قصه بلکه به خاطر اینکه اصولا دوست دارم در آرامش و غرق در افکارم به خواب برم.

همه اینا رو به این خاطر گفتم که بگم این هفته اخیر یهو نمی دونم چرا زد به سرم و یه فایل صوتی از "شازده کوچولو" با صدای "احمد شاملو" رو که پیدا کرده بودم، زدم روی mp3 player تا شب موقع خواب گوش کنم. اما فکر اینجاشو نکرده بودم که من زودتر از اینکه موسیقی اول هر قسمت تموم بشه خوابم می بره. خلاصه که دو سه شب تلاش کردم تا حداقل یه قسمت رو کامل گوش بدم ولی تلاشم بی فایده بود. همون اولش آنچنان خوابم می برد که وقتی قسمت بعدیش شروع می شد و موسیقی اولش از خواب بیدارم می کرد، فکر می کردم داره آخرین قسمت رو می خونه. چند وقت پیش هم که خسته بودم و جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و منتظر بودم سریال شمس العماره شروع بشه، تلویزیون داشت برای بچه ها قصه شب پخش می کرد و من همون جا خوابم برد و آخرشم نفهمیدم خرس کوچولوی قصه چه طوری برای مادرش تولد گرفت!!! طی این ماجراها من به این نتیجه رسیدم که یه فرقی با بچگی هام دارم و اون اینه که بچگی هام عمرا با هیچ قصه ای نمی شد منو خواب کرد ولی الان آنچنان به خواب فرو میرم که حتی اگه بمب هم بغل گوشم بیفته بیدار نمی شم.

بگذریم.........

بخش ارتوپدی هم آخر این هفته تموم می شه. در کل بخش جالبی بود ولی نه به اندازه بخش های چرخه قبلی. پنچ شنبه امتحان پایان بخش داریم و من سعی می کنم این هفته رو بشینم و حسابی درس بخونم. با این حال هم فردا و هم پس فردا کشیکم و ساعت 9 شب می رسم خونه. روز سه شنبه و چهارشنبه هم تا ساعت 6 دانشکده کلاس داریم.

با این اوصاف یکی نیست به من بگه " دختر پاشو برو درستو بخون، وبلاگ نوشتن به چه درد تو می خوره"