ارولوژی و یک ماه بیهودگی
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠  کلمات کلیدی:

خیلی طول کشید که این بار بخوام وبلاگ آپ کنم. اصلا تو این ماه زیاد هم به اینترنت سر نزدم. دلیلشو خودم هم نمی دونم ولی آبان ماه برام زیاد جالب نبود. شاید به خاطر اتفاقات بدی بود که تو این ماه برام افتاد. مهم ترینش فوت عموی مادرم بود که می تونم بگم به اندازه عموی خودم دوسش داشتم. خیلی مرد مهربون و خوبی بود و مرگش همه رو توی فامیل به هم ریخت. از طرف دیگه بخش ارولوژی اصلا جالب نبود و من خیلی خوشحالم که اینترنی قرار نیست این بخش رو هم بگذرونیم.

بخش ارولوژی اصلا جنبه آموزشی نداشت. تقریبا می تونم بگم اگه خودم این همه فعالیت نمی کردم این چند قلم اطلاعات رو هم یاد نمی گرفتم. ارولوژی اصلا مثل بخش های دیگه نبود. ویزیت رزیدنتی بخش از خروس خون صبح هم یه خورده زودتر شروع می شد به طوری که من در طی این یه ماه هر چقدر تلاش کردم نتونستم برای ویزیت نصفه اول بخش برسم. جالبه که ساعت ٨ صبح که توی بقیه بخش ها مورنینگ با خمیازه های اساتید و دانشجویان و رزیدنت ها و خواب آلودگی اینترن و رزیدنت کشیک دیشب در حال شروع شدنه، اینجا راند رزیدنتی تموم می شه. از مورنینگ هم که خبری نیست. البته باز جای شکرش باقیه چون اگه قرار بود مورنینگی در کار باشه اصولا باید ساعت ۵ صبح برگزار می شد و قاعدتا ما باید در مورنینگ شرکت می کردیم و بعد از تموم شدن مورنینگ خروس های محترم رو از خواب بیدار می کردیم تا مراسم خروس خون رو اجرا کنند.

راند اتندی هم که در این بخش از موارد بسیار نادر بود و ما در طول این ١ ماه فقط ٢ مورد از این عجایب رو دیدیم و چندان فیضی هم نبردیم.

کلاس های هر روزه هم زیاد قابل استفاده نبود چون غیر از دو سه نفر از اساتید بقیه اصلا به مطالب مهمی که برای یک جی پی لازمه اشاره نکردن و در عوض یه عالمه آمار و درصد و ... برامون تدریس کردن. حالا این که این درصد ها که به تأکید خود اساتید مربوط به کشور های دیگه ست، به چه درد ما می خوره رو خود من هم تابحال نفهمیدم.

بعد از کلاس یه گروه می رفتن درمانگاه و یه گروه بین اتاق عمل و سنگ شکنی تقسیم می شدن. درمانگاه در کل مفیدترین بخش ارولوژی بود و در واقع تنها جایی بود که می شد چند تا معاینه و علایم و روش تشخیصی و plan درمانی یاد گرفت. اتاق عمل هم تا حدی جالب بود. من در طی این 1 ماه 2 تا جراحی ایلئوسیستوپلاستی دیدم (جراحی ای که در طی اون قسمتی از ایلئوم رو به مثانه پیوند می زنن و به عنوان درمان بی اختیاری ادراری و مثانه نوروژنیک به کار میره). یه TUL (trans urethral lithotripsy هم دیدم که خیلی جالب بود. ولی امان از سنگ شکنی. بخش سنگ شکنی توی بیمارستان امام خمینی باقی مونده. به عبارت دیگه باید از بیمارستان امام رضا بلند شی و بری اونجا که چی بشه؟!! که بشینی و یه بیمار رو ببینی که اونور شیشه سربی!!! خوابیده و یه صدای تق تق خیلی بد روی اعصابت قدم بزنه. تازه حتما هم باید روپوش سفید داشته باشی چون پرستار محترم این بخش حتما یه چیزی بارت می کنه. حالا اینکه فاصله این دوتا بیمارستان رو چه طوری طی کنی که ملت به روپوش سفیدت نخندن و خودت هم توی هوای سرد یخ نزنی و سرما نخوری و آنفولانزا و پنومونی و هزار بیماری جور واجور دیگه رو نگیری به خودت مربوطه. پوشیدن روپوش سفید یه قانونه که سرپیچی از اون عواقب بدی داره!!!!!!

کشیک های بسیار جالب بخش هم نتیجه ای به چز خستگی نداشت. بگذریم که من خودم جیم می زدم و می رفتم اورژانس و اونجا مریض می دیدم.

خلاصه بخش ارولوژی فقط یک ماه وقتمون رو تلف کرد. یک ماهی که می شد خیلی چیزها توش یاد گرفت به همین راحتی تموم شد و ما حتی نحوه برخورد با یه رنال کولیک ساده رو هم درست و اصولی یاد نگرفتیم. امروز هم روز آخر بود و امتحانی برگزار شد که در نوع خود بی نظیر بود ولی به دلایل امنیتی از توضیح آن معذورم!!!

از فردا قراره بریم بخش زنان. می گن این بخش خیلی آموزش خوبی داره و هرکی بخواد می تونه خیلی چیزا یاد بگیره. امیدوارم که این طوری باشه.

در آخر باید راجع به چند نکته که توی کامنت ها بهش اشاره شده یه چیزایی بگم. اول از همه اینکه باور کنین من همه کامنت ها رو می خونم واز خوندنشون خوشحال می شم. بنابراین اگه به خیلی از کامنت ها جواب نمی دم معنیش این نیست که اونو نخوندم یا اهمیت ندادم. فقط حرف جالب یا جواب خاصی براش نداشتم. اصولا من آدم زیاد پرحرفی نیستم و وقتی موضوع جالبی برای گفتن نداشته باشم ترجیح می دم حرف نزنم. به همین دلیل هم هست که خیلی از وبلاگ ها رو که مربوط به دوستان هست رو می خونم ولی معمولا کامنت نمی دم. مگه اینکه حرف جالبی داشته باشم. پس اگه کامنت دوستی بدون جواب می مونه فکر نکنه که نخوندم یا برام مهم نبوده.

نکته دوم مربوط به محل تحصیل منه. بابا چرا شما همتون گیر دادین که بدونین من کجا درس می خونم. مگه چقدر مهمه که کجا باشه. اگه خیلی مهمه می تونین شهر زیبای تبریز رو به عنوان شهر محل تحصیل من در نظر بگیرین. شهری که توش به دنیا اومدم، بزرگ شدم، مدرسه رفتم، کنکور دادم، دانشگاه می رم، زندگی می کنم و خیلی دوسش دارم.