از سر دلتنگی
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤  کلمات کلیدی:

امروز نمی دونم چرا دلم گرفته. فردا روز آخر بخش خون هست. یادمه ١۵ روز پیش یعنی روز آخر بخش کلیه هم همین طور بودم ولی اینجا دلگیر تر بود. با مریضایی که بعضیاشون اونقدر روحیه داشتن که با تموم تجهیزات میومدن و بستری می شدن و مریضایی که آرزوی مرگ و خلاصی از این وضع رو داشتن. ولی یه فرق عمده برخورد مریضا با ما بود. اکثرشون همکاری خوبی داشتن و اغلب مودبانه بدخورد می کردن و برای هر کاری تشکر می کردن.

یاد رقیه و آرزو افتادم. دو نفر بیماری که به خاطر ایزوله بودن تو یه اتاقن. رقیه یه دختر خوشگل ٩-١٠ ساله با ALL که یه کموتراپی سنگین گرفته و حالش چندان خوب نیست و آرزو یه دختر 23 ساله که اونم تقریبا همین شرایطو داره. دیروز سر ویزیت رقیه گریه اش گرفت. آخه دیگه خسته شده از بیمارستان. کم مونده بود ما هم باهاش گریه کنیم ولی به زور خورمونو نگه داشتیم و دلداریش دادیم. از هر کی که این پست رو می خونه خواهش می کنم تو لحظه های خلوتش با خدا این مریضا رو فراموش نکنه.

خون در کل بخش خوبی بود ولی کشیک من تو بخش خون خیلی بهم سخت گذشت. با این که بیشتر کارا رو اینترن محترم انجام داد و من خیلی خسته نشدم ولی آنچنان دلم گرفت که داشتم خفه می شدم. باز خدا رو شکر که فقط 1 کشیک داشتیم.

البته این بخش خاطرات جالبی هم برام داشت. مثلا هفته پیش سر گراند راند جواب دادن به سوال یکی از اتند ها در مورد دارویavastin بود که کلی با مزه شد. جریان از این قرار بود که روز قبل از اون اتند خودمون ،دکتر صناعت، این سوالو ازم پرسیدن و ازم خواستن تا اونو بخونم. منم شب اونو خوندم. تا اینکه سر گراند راند وقتی بحث سر همون مریض بود دکتر واعظ همون سوالو ازم پرسیدن و من جواب دادم. همه فکر کردن من کلی بلدم و کلی تشویقم کردن. خلاصه برا من خیلی با مزه بود.

از این بخش که بگذریم از 4شنبه می ریم بخش ریه. به امید موفقیت تو اون بخش.