اندر احوالات جراحی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی:

دیروز امتحان جراحی داشتیم. خیلی بامزه بود. حدود یک هفته قبل از امتحان بچه ها به این فکر افتادن که تاریخ امتحانو بکشن عقب تا وقت بیشتری داشته باشیم. (هر چند که همه اونایی که همیشه در این مسیر تلاش می کنن باز هم بعد از تغییر تاریخ امتحان و چند روز وقت اضافه داد و فغان می کنن که ای وای n جلسه مون مونده و از این حرفا و تازه وقتی نمرات امتحان روی بورد ظاهر می شه به میزان زودباوری و سادگی خودم پی می برم). خلاصه اولش یکی از سال بالایی ها که گویا پره داشت و باید قبل از پره امتحانشو می داد ناراضی بود و حتی شنیدم بچه ها اونقدر بهش زنگ زده بودن که بیچاره گوشیشو خاموش کرده بود و در نهایت نتونست در مقابل سیل عظیم خواهش ها، تمنا ها و گاها دعواها مقاومت کنه و قبول کرد که لیست رو امضا کنه. بعد نوبت رسید به بچه های خودمون تا راضی بشن که اونا رو هم راضی کردن. البته من خودم هم چندان راضی نبودم ولی برام زیاد فرق نمی کرد. بالاخره بعد از کلی تلاش در حالی که فقط چند روز تا امتحان مونده بود، لیستو بردن دانشکده تا امتحانو بکشن عقب. و در نهایت معاون آموزشی دانشکده آب پاکی رو می ریزه رو دستشون و می گه امتحان یه دقیقه هم اینور و اونور نمی شه. حالا یکی نیست به این بچه های ما بگه اول می رفتین دانشکده رو راضی می کردین بعد میومدین به این یکی جماعت التماس می کردین. یا نه به جای این همه کشمکش می نشستین و درستونو می خوندین و امتحانتونو می دادین. بگذریم. بالاخره دیروز امتحان رو دادیم و قائله خوابید. امتحان خوبی بود. فکر می کنم نمره خوبی بگیرم. هر چند نمره اونقدر مهم نیست. مهم اینه که چون جراحی رو تو بخش خودش خوندم الان توی بخش کلی حال می کنم. چون بیشتر چیزا رو می فهمم و خیلی مریضا رو می تونم تشخیص بدم و نحوه اداره و درمانشونو تو ذهنم طبقه بندی کنم. یه جورایی شدم متخصص شکم حاد.از خود راضی

این بخش جراحی بیمارستان سینا عجب جای بامزه ایه. من یکی فکر میکنم ابو علی سینا اگه می دونست می خوان اسمشو رو یه همچین جایی بذارن پزشکی رو می بوسید و می ذاشت کنار می رفت دنبال یه کار دیگه. اینجا آنچنان فضای جالبی داره که هر کی سالم بیاد توش، حتما یه چیزیش می شه و می ره بیرون.

بخش جراحی توی ساختمون قدیمی بیمارستانه. البته تمام ساختمونای اینجا قدیمین. غیر از یه ساختمون که تازه سازه و مربوط به ICU ها و بخش جراحی پلاستیک و این حرفاست. بخش شامل یه سالن بلند با یه سقف بلندتره که یه سری اتاق 4 تخته و یه سری اتاق 8 تخته داره. این اتاق 8 تخته ها خیلی فاجعه هستن. قبل از اینکه این اکسترن های جدید بیان من یه تخت داشتم توی یکی از اینا تو بخش مردان. تخت هم ته اتاق بود. وقتی می رفتم تو اتاق تا برسم به تخت خودم، احساس بچه های ترسویی رو داشتم که وارد تونل وحشت شهر بازی شدن. مریض ها هم اغلب گلاب به روتون عملی و شیره ای بودن و قیافه شون همین جوری وحشتناک بود. وقتی که اول این ماه اکسترن های جدید اومدن و تخت ها دوباره تقسیم شد اون تخت رو دادم به یکی از اونا و دیگه پامو تو اون اتاق نذاشتم.

بخش جراحی بیمارستان سینا مرکز ارجاع انواع شکم حاده و بیشتر مریضا آپاندیسیت یا کله سیستیت دارن. ولی من یه تخت دارم تو بخش زنان که تا حالا هیچ case تکراری نداشته. آنچنان مواردی داشتم که خودم هم تعجب می کردم. مثلا تا همین چند روز پیش یه خانم بود که سارکوم جدار شکم داشت به چه بزرگی که از 4 ماه قبل از اندازه یه نخود رسیده بود به اندازه یه توپ بسکتبال. خیلی دلم براش سوخت. همچین مریض خوبی هم بود که هر وقت بهش می گفتی چطوری جواب آدم رو با خنده می داد و می گفت امروز خیلی خوبم. با اینکه کل جدار شکمش باز بود طوری که مثانه اش دیده می شد. تا اینکه براش گرافت پوستی زدن و چند روز پیش مرخص شد. بعدش هم یه مریض با تومور کاروتید بادی داشتم. من اولین بارم بود که تومور کاروتید بادی می دیدم. برام خیلی جالب بود. یه توده ضربان دار توی گردن، درست همون طوری که تو کتابا نوشتنتعجب

خلاصه بخش جراحی و بخش زنان از بخش هایی بود که تو این چرخه برام مفید بودن. ولی امان از دست کثیفی این بیمارستان. نمی دونم چرا یه بیمارستان دانشگاهی توی یه شهر نسبتا بزرگ که تقریبا کل شمال غرب رو پوشش می ده اینطوریه و نباید بهش رسیده بشه. تازه دارن طبقه اول این ساختمونو که بسیار وضعش خراب بود و بخش داخلی اونجا بود، یه خورده تمیز می کنن ولی یکی نیست بهشون بگه که بابا خانه از پای بست ویران است.

تازه پاویون اینجا خیلی بامزه تره. یه سوسکایی داره اندازه کف دست که با هیچ کفش و دمپایی و سوسک کشی از بین نمی رن. تازه قلنجشون هم می شکنه!!!!!

مثل اینکه زیادی غر زدم. اکسترنی یک هم داره تموم می شه. توی یه چشم به هم زدن یه سال از اکسترنی گذشت. سال خوبی بود. خیلی چیزا یاد گرفتم. وقتی وارد بخش شدم احساس می کردم هیچ وقت پزشک خوبی نمی شم. ولی الان احساس خوبی دارم. مطمئنم اگه تلاش کنم و راه خودم رو با تلاش و پشتکار ادامه بدم می تونم پزشکی بشم که خانواده و کشورم بهش افتخار کنن. ( به این می گن خود تحویل گیری)