نرم نرمک می رسد اینک بهار
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

اکسترنی یک هم تموم شد. به همین راحتی! به همین سرعت! چقدر زود گذشت. دور روزگار اصلا آروم و قرار نداره. خیلی سریع داره میگذره. انگار همین دیروز بود که ما رفتیم بخش. سال خوبی بود امسال. برام خیلی خاطره داشت. امیدوارم که سال دیگه بهتر هم باشه.

دیروز امتحان پایان بخش جراحی داشتیم. امتحان جالبی بود. هر چند که پر از مجهولات ذهنی تمام اساتید بود!!! بعد از امتحان جناب استاد اجازه دادن که اونایی که این دو ماه رو کامل اومدن و کمتر از ٣ روز مرخصی گرفته بودن از امروز تعطیل باشن و اینطوری بود که تعطیلات عید من شروع شد. کلی کار ریخته سرم. اتاقم در حال منفجر شدنه. کمدم که تا دیروز با لگد بسته می شد طی اقدام مهم دیروز من در جهت مرتب کردنش از امروز به آرامی باز و بسته میشه. دیروز حساب کردم تا آخر عید ٢٠ روز تعطیلی دارم. دیروز از تصور ٢٠ روز تعطیلی آنچنان ذوق مرگ شده بودم که برادر جان کلی به حالم خندید و آخرش گفت این بیچاره ها اونقدر تعطیلی بدون امتحان ندیدن که واسه ٢٠ روز اینقدر ذوق می کنن. راست می گه. واقعا ندید بدید تعطیلی شده بودم. نه اینکه تعطیلی نداشته باشیم ها ولی هر چی هم که تعطیلی داشتیم پشت بندش یه امتحانی بود که مجبور بودیم اونا رو هم صرف درس خوندن کنیم. من یکی درس خوندن رو خیلی دوست دارم ها. همیشه دوست داشتم درس بخونم، مطالعه کنم و ... . ولی وقتی آدم خسته میشه به چند روز استراحت بدون هیچ دغدغه فکری احتیاج داره.

هوا اینجا خیلی بهاریه. از اون هواهاست که آدم دلش می خواد بره بیرون یه جای سرسبز و خلوت پیدا کنه و راه بره. هیچی تو این دنیا برای من لذت بخش تر از پیاده روی تو این هوا نیست. فرصت خوبیه تا ذهنم رو پاکسازی کنم. غصه ها و ناراحتی ها رو از دلم بیرون کنم و جا برای شادی های پیش روم باز کنم.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

 شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

 برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

 نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

 نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

 خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

 خوش به حال آفتاب

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

 ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

 هفت رنگش می شود هفتاد رنگ