بهار و کودکان
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

امروز دلم یهو برای وبلاگ تنگ شد. توی تعطیلات عید نه فرصتش رو پیدا کردم بیام و یه سری بزنم و نه حرف تازه ای برای گفتن داشتم. سال ٨٨ هم که تموم شد. تا چشم به هم زدم این ١۴ روز تعطیلات هم گذشت و دوباره رفتیم بیمارستان. خودمونیم این اواخر تعطیلات دلم برای بیمارستان تنگ شده بود به خصوص که بخش جراحی هم قبل از عید زودتر تموم شد. خلاصه تعطیلات عید رو هم گذروندیم. امسال رو خوب شروع کردم و تا اینجاش برام جالب و خوب بوده. امیدوارم بقیه اون هم برای همه پر از موفقیت و شادی باشه. راستی سال نوی همه مبارک.چشمک

بخش اولمون بعد از عید کودکانه. از اون بخشایی که کلی ناله و نفرین و صد البته کلی تعریف از یادگیری و آموزش پشتشه. البته تجربه یه سال اکسترنی بهم ثابت کرده که نباید زیاد حرفای دیگران رو در مورد بخش ها جدی بگیرم چون هر کس با تجربه شخصی خودش راجع به اون بخش قضاوت می کنه. ولی خداییش کودکان یه خورده سخته. به خصوص با اساتید سخت گیر و علی الخصوص دکتر "ب". البته باز هم همون تجربه بهم ثابت کرده که اساتیدی که به سخت گیری مشهورند بهترین اساتید هستند و دانشجو می تونه بیشترین استفاده رو از دانش اونا بکنه.

خلاصه صبح روز ١۵ فروردین رفتیم بیمارستان کودکان یا همون فرمانفرمانیان. همین که رسیدیم سریعا به مورنینگ بخش هدایت شدیم و همگی رفتیم سالن کنفرانس. چشمتون روز بد نبینه آنچنان اینترن بخت برگشته رو سوال پیچ کردن که ما کلی از زهر چشممون گرفته شد و احتمالا برای بقیه دوره اکسترنی چیزی باقی نموند! جالبش اینجاست که در مورنینگ کودکان اکسترن هم باید مریض معرفی کنه و در مورد راند شبانه دیشب توضیح بده.

نکته دیگه این بخش کشیک های بسیار جالبشه. روز اول که وارد بیمارستان شدیم با کمال تعجب اسامی خودمون رو روی در و دیوار و بورد و ... بیمارستان دیدیم و متوجه شدیم که تمام کشیک ها و بخش هامون برای این ٣ ماه تقسیم بندی شده و ما     چاره ای جز چشم گفتن نداریم.

این٣  روز رو بیشتر کلاس داشتیم. اولین بخش من عفونیه. ولی تا حالا سر ویزیت نبودم چون کلاس داشتیم. امیدوارم دیگه فردا به این آرزوم برسم.

روز اول بخش بعد از مورنینگ هم یه شوک بهم وارد شد که به دلایلی نمی تونم هیچ توضیح اضافه ای بدم. اینم نوشتم چون اگه نمی نوشتم مطمئنا منفجر می شدم. اصلا همینی که هست! خاطرات خودمه میخوام همین جوری بنویسم!!!!!!!!!!! (میتونین از میزان قر وقاطی بودن ذهن من که تو این قسمت کاملا مشخصه به شدت شوک وارده پی ببرین)

دیروز کشیک بودم. خود کشیک خیلی خوبه. مطمئنم می تونم خیلی از این کشیک ها استفاده کنم ولی قسمت بدش آخرش بود چون ساعت ١١ شب راند شبانه تموم شد و وقتی خونه رسیدم ساعت ١١ و نیم بود. تازه باید برای مورنینگ صبح هم آماده می شدم. تازه اونوقت شب برای برگشتن به خونه باید یکی میومد دنبالم. کلی دلم برای بابام سوخت. طفلک ساعت ١١ شب اومده بود دنبال من. اون لحظه فکر کردم اگه بابام می دونست که قراره ١١ شب بیاد اون سر شهر تا دختر شو ببره خونه اصلا می ذاشت من پزشکی بخونم؟ اما فکر می کنم می ذاشت چون اون حاضره هر کاری بکنه تا خانواده ش به خواسته هاشون برسن. آخر وقت دیشب دیوونه شده بودم. حالم گرفته بود. اومدم و خوابیدم. امروز صبح سر مورنینگ کلی استرس کشیدم ولی خوشبختانه به خیر گذشت. اتفاقی نیفتاد.

خلاصه کودکان از اون بخش های خفنه ولی دوستش دارم. یه جورایی مثل داخلیه. خصوصا هم که استعداد فوق العاده ای در جلب همکاری بچه ها دارم. همین دیروز برای اینکه بتونم ریه یه بچه یه سال و نیم رو گوش بدم مجبور شدم گوشیمو بدم به بچه تا چند بار مثل طبل روش بزنه و باهاش بازی کنه تا ترسش بریزه. نمی دونم این راه حل رو اون لحظه از کجا آوردم ولی کارگر بود وبچه موقع سمع ریه جیکشم در نیومد تازه آخر سر هم نمی ذاشت برم. یه جورایی ازم خوشش اومده بود و می خواست باهام بازی کنه. خیلی بچه بامزه ای بود.

 امسال هم که پره دارم. باید کلی درس بخونم. راستش از این تصمیم های کبری که همه اول ترم میگیرن و بردش نهایتا تا یه ماهه، گرفتم و نمی دونم می تونم روی تصمیمم بمونم یا نه؟ دارم سعی خودم رو می کنم. تا حالاش که خوب بوده حالا ببینیم بقیه ش چی میشه. پس پیش به سوی نلسون مقدس ....