روانپزشکی از نمای نزدیک
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  کلمات کلیدی:

بخش روانپزشکی با همه بخش های دیگه کلی فرق داره. اینجا همه چیز یه جور دیگه ست. از نوع شرح حال گرفتن گرفته تا مورنینگ و اساتید و مباحث مورد مطالعه. خلاصه بخش جالبیه. روز اول ٢ گروه شدیم و یه گروه رفت بخش و گروه ما هم قرار شد بره درمانگاه. توی درمانگاه هم مریض میاد ولی زیاد مشکل ندارن و چندان برای آدم عجیب نیستن. بنابراین ما در طول این یه هفته هنوز به عمق فاجعه!!!!! پی نبرده بودیم. روز پنج شنبه روز شرح حال گیریه یعنی همه اعم از اکسترن های درمانگاه و بخش میرن بخش تا از مریضا شرح حال بگیرن و آماده کنن تا روز آخر تحویل بدن. بنابراین روز پنج شنبه راهی شدیم تا بریم سراغ شرح حال گیری:

با همگروهی پسرمون که تو بخشه راهی شدم تا برم چون بخش ایشون با بخشی که من قراره برم یکیه. اول از همه ایشون بهم تذکر داد که توی بخش نباید هیچ حالتی به چهره خودم بدم و اصلا نباید بخندم و گفت که توی بخش همه در حال حرکتند و نباید از اوضاع بترسم ولی من چطور می تونستم نترسم در حالیکه همگروهی محترم در حال توضیح دادن اینا رنگ به رو نداشت. خلاصه رسیدیم دم در بخش. اینجا بود که باید در رو برامون باز می کردن. میتونین حدس بزنین کلید در دست کی بود؟ خودم میگم. کلید رو به عنوان تشویق هر چند روز یه بار میدن دست یکی از مریضا که رفتار خوبی داشتهتعجب

به هر حال با هر بدبختی بود اومد و در رو باز کرد و رفتیم توی بخش. خیلی خوفناک بود. همه در حال حرکت بودن، یکی گرفته بود یکی دیگه رو می زد، یکی داد می زد، یکی می خندید، یکی گریه می کرد و تعداد زیادی از بیماران شدیدا متوجه دو عنصر سفید پوش وسط بخش (من و همگروهیم) شده بودن و این به جنبه خوفناک قضیه اضافه کرده بود. بالاخره ٢ از دوستام هم اومدن و با هم رفتیم توی اتاق مصاحبه. حالا این همگروهی ما یه مریض مبتلا به اسکیزوفرنی رو آورده و داره سعی می کنه ازش شرح حال بگیره. مریض هم حسابی اونو می پیچونه تا اینکه رزیدنت محترم میان و شروع می کنن به مصاحبه با مریض:

.....

رزیدنت: خب بگو ببینم دلت برای کی تنگ شده؟

مریض: برای مادرم.

رزیدنت: مادرتو چند وقته ندیدی؟

مریض: ٢۵ سال پیش توی پارک دیدمش. (مریض سر جمع ٢۵ سالشه)

رزیدنت: الان با کی زندگی میکنی؟

مریض: با مادرم و پدرم.

رزیدنت: مگه نگفتی مادرت رو ٢۵ ساله ندیدی. مگه تو چند تا مادر داری؟

مریض: ٢ تا. یکیش همونیه که ٢۵ سال پیش توی پارک دیدم یکیش هم تویی (خطاب به رزیدنت)

رزیدنت: خنثی

اینجاست که حواس مریض پرت میشه.

رزیدنت: انگار حواست پرت شد. به چی داشتی فکر میکردی؟

مریض: (با یک لحن کاملا ملایم و محبت آمیز خطاب به رزیدنت) به توقلب

رزیدنت:خنثی

ما:تعجبسوالهیپنوتیزممتفکرکلافهآخاوهنگران

....

و اینجاست که می فهمیم رشته روانپزشکی را باید جزء مشاغل سخت به حساب بیاوریم و احیانا خیال ادامه تحصیل در این رشته را هم به ذهنمان راه ندهیم.