باران پاییزی
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱  کلمات کلیدی:

نمی دونین چه حال خوبی پیدا کردم وقتی که عصر از کلاس بیرون اومدم و بوی بارون و خاک بارون خورده به دماغم خورد. من پاییز رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از فصل های دیگه و امروز اولین بارون پاییزی این حس رو بیشتر به یادم انداخت. وقتی از پله های دانشکده پایین اومدم و رسیدم به طبقه همکف دیدم باد یکی از گلدون های مصنوعی وسط سالن رو انداخته و گلدون نصف شده. اصلا متأسف نشدم حتی آرزو کردم کاش باد همه گلدون های مصنوعی رو می شکست. ولی گل های طبیعی باغچه دانشکده با اینکه ساقه خیلی نازکی دارن، داشتن واسه خودشون حال می کردن. خودشون رو سپرده بودن دست باد و داشتن زیر بارون خیس می شدن، پاک می شدن. اینه فرق بین طبیعت و چیزای مصنوعی.

کاش همه چیزای مصنوعی میشکستن و هزار تیکه می شدن تا دیگه اثری ازشون باقی نمونه. محبت های مصنوعی، دوستی های ساختگی، حرف های از سر تملق، نگاه های دروغ، تظاهر های تنفر انگیز و هزاران هزار موضوع ساختگی و دروغ که هر روز با اونا روبرو میشم و با اینکه می فهمم دروغن، چاره ای جز نادیده گرفتنشون و اهمیت ندادن بهشون ندارم. ولی بعضی وقت ها واقعا نمی شه بعضی چیزا رو نادیده گرفت. اونوقته که ناراحت میشی و دلگیر. ولی عادت نکردی تظاهر کنی یا با حرفها و نگاه هات دل کسی رو بشکنی و بلرزونی. اونوقته که همه چیزو میریزی تو خودت و هیچی نمی گی. به امید اینکه شاید خودشون بفهمن اشتباه کردن، دلت رو شکستن و باعث ناراحتیت شدن. ولی بازم اشتباه می کنی چون هیچ کس نمی فهمه. اونقدر آروم از کنارشون می گذری که حتی صدای قدم هات رو هم نمیشنون، چه برسه به صدای هق هق آروم گریه های دل شکسته ات. حتی نمی بیننت. فقط وقتی یادت می افتن که باهات کار دارن یا کاری از دستت براشون بر میاد. اما وقتی کارشون تموم شد میرن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنن.

گاهی آرزو می کنم کاش حداقل احمق بودم. کاش چیزی نمی فهمیدم. کاش همه اون دروغ ها رو باور می کردم. اونوقت شاید راحت تر بودم.

باز خدا رو شکر می کنم که پاییز و عصرهای بارونیش رو بهم داده تا بتونم زیر بارون قدم بزنم و دلتنگی هام رو زیر بارون بشورم.