میرزا بنویسی در بخش بهداشت
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳  کلمات کلیدی:

بخش بهداشت هم با همه بی مزگی هاش تموم شد. انصافا بخش مزخرفی بود. اصلا ارزش یه ماه وقت تلف کردن رو نداشت.یه هفته اول رو یه سری کلاس داشتیم که مطالب همه اونا رو توی دروس بهداشت ١ تااااااااا ۵ شنیده و خونده بودیم. ١٠ روز بعدی رو رفتیم پایگاه بهداشت شهری توی یکی از مناطق حاشیه ای شهر. چشمتون روز بد نبینه. از ساعت ٨ صبح می رفتیم اونجا و تا ساعت ١ ظهر فقط می نوشتیم و آموزش می دادیم و حرف می زدیم و کف می فرمودیم و صد البته مخمان سوت می کشید بسکه در مورد شوهر و فرزندان محترم رئیس مرکز و دوست این یکی و خواهر شوهر و مادر شوهر اون یکی و ...داستان و مطلب می شنیدیم.

داستان یک روز کاری در پایگاه بهداشتی اینگونه بود: پایگاه ٣ ماما (که یکی رئیس مرکز بود)، یک کاردان بهداشت خانوار و یه واکسیناتور داشت. ساعت ٨ صبح همه در مرکز حاضر بودند و اولین کاری که انجام می شد روشن کردن سماور بود. ساعت ۵/٨ تا ۵/٩ صبحانه توسط کارکنان میل میشد و احتمالا به سبب حضور ما در مرکز مراجعین بسیار خوشحال میشدند که مجبور نبودند در طول این مدت در اتاق انتظار منتظر بمانند تا فقط یه کنترل رشد بچه شون رو انجام بدن یا یه قرص بگیرن. بعد از صبحانه تا حدودای ساعت ۵/١١ - ١٢ کار اصلی انجام می شد ولی با چه شرایطی. گاهی دلم برای مراجعین    می سوخت. کاش همه کارکنان حیطه پزشکی یاد می گرفتن که بعضی از مراجعین به خصوص توی یه همچین مناطقی اطلاعاتی راجع به مسائل بهداشتی خودشون ندارن و باید با یه لحن خوب و مؤدبانه این مسائل رو بهشون فهموند نه با داد و بیداد و دعوا. از ساعت ١٢ به بعد دوباره بساط چایی و بخور بخور به راه بود. در کل کارکنان این مرکز فسقلی در روز فقط ٢ تا ٣ ساعت کار می کردن که به یمن حضور ما توی مرکز این مدت به حداقل رسیده بود. ما هم طی این ١٠ روز فقط کارهای تکراری انجام دادیم که فکر نمی کنم در کل دوران پزشکی قرار باشه حتی یک بار با این موارد برخورد کنیم.

١٠ روز آخر رو هم روستا بودیم. روستای ما آخرین روستا در مسیر بود. از دانشکده سوار یه مینی بوس می شدیم که گاری در مقابل تکان های شدید اون مثل یه گهواره آروم بود و ساعت ١٠ صبح بعد از طی بقیه روستاها می رسیدیم به روستای خودمون و ساعت ١٢ و حتی قبل از اون راه میافتادیم تا برسیم به دانشکده و در روستا هم همون کارهای تکراری رو انجام می دادیم و جالب اینجاست که هر وقت از دانشکده برای نظارت روی کارهای ما میومدن ازمون کلی ایراد بیخود می گرفتن.

خلاصه یک ماه در طول بخش بهداشت فقط نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و کلی حرف مفت و آرزوهای دور و دراز اساتیدمون و کلی حرف های مأیوس کننده در مورد وضعیت بهداشتی جامعه شنیدیم که اگر عشق و علاقه شدیدمان به پزشکی نبود و گوشمان به این حرف ها بدهکار بود قطعا پزشکی را می بوسیدیم و می گذاشتیم کنار. اما از آن جایی که ما پوستمان کلفت تر از این حرف هاست همچنان به راه خود ادامه می دهیم تا برسیم به جایی که بتوانیم کاری اساسی بکنیم و دهان تمام این مفت خوران را که فقط ادعا دارند و فقط غر می زنند و هیچ کاری از دستشان بر نمی آید را آنچنان ببندیم که بفهمند " دو صد گفته چون نیم کردار نیست" به امید آن روز.

ناگفته نماند که در طی این بخش و چند روز اخیر ماهیت خیلی ها برایمان روشن تر شد و فهمیدیم که وقتی با همه بر اساس شخصیت و ارزش خودمان برخورد می کنیم، امر بر بعضی ها مشتبه می شود که خیلی شخصیت والایی دارند و روی فرق سر آدم سوار می شوند. ولی چه کنیم که یاد نگرفته ایم با هر کس بر اساس شخصیت خودش برخورد کنیم. شاید اینطوری بهتر بود و بعضی ها می فهمیدند که برخلاف تصور خود از شخصیت والای اجتماعی و فرهنگ غنی خود، لایق احترام از طرف مقابل خود نیستند و به خاطر منافع شخصی خود دست به هر کاری می زنند که بد ترینش توهین به شخصیت و شعور دیگران است.