خسته تر از همیشه
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤  کلمات کلیدی:

قبل از همه چیز باید بگم که می دونم بعد از مدت ها اومدم این ورا و اینم می دونم که آداب اومدن بعد از مدت ها اینه که شاد و سرحال باشم و خاطرات بامزه و بی مزه و کم مزه از مورنینگ و مریض ها و اساتید و ... تعریف کنم تا دل ملت شاد بشه ولی امروز بعد از مدت ها اومدم غر بزنم . حالم اصلا خوب نیست. به خدا این مدت خیلی جلوی خودم رو گرفتم که این ورا نیام چون هیچ چیزی غیر از غر زدن نداشتم که بنویسم، ولی الان دیگه می خوام فریاد بزنم. اصلا وبلاگ خودمه دلم می خواد هر چیزی که توی دلمه بنویسم، پس اگه دوست ندارین گله و شکایت های یه دانشجوی پزشکی غرغرو رو تحمل کنین همین الان روی اون ضربدر گوشه راست مانیتور کلیک کنین و خیال خودتون و منو راحت کنین.

خسته شدم. از همه چیز و همه کس. دلم میخواد از دست مردم فرار کنم. برم جایی که نه نگاهی باشه، نه حرفی و نه حسی. دلم از همه دنیا گرفته. از آدمایی که دور و برم هستن.(البته به استثنای خونواده و چند تا دوست نزدیکم که فکر کنم اگه اونا رو نداشتم تا حالا غزل خداحافظی رو خونده بودم).

از اینکه مجبورم با آدم های نادان و ابله سر و کله بزنم و نمی تونم حتی یه کلمه جوابشون رو بدم از خودم بدم میاد. نه اینکه نتونم یا جوابی براشون نداشته باشم ها. عمرا من توی جواب دندون شکن دادن کم بیارم مشکل اینجاست که اگه کوچکترین جوابی به این آدمای از خودراضی بدم ممکنه به جزای بی ادبیم!!!! مورد ضرب و شتم قرار بگیرم و نگهبان مرکز هم با خنده منو نگاه کنه و از کتک خوردن من لذت ببره. تعجب نکنین. من وسط هیچ جنگی نیستم. این شرح ما وقع توی یه بیمارستان آموزشیه. جایی که نصفه شب از خواب ناز و استراحت روتینی که هر دانشجویی حق خودش   می دونه میگذری و میری میشینی توی اورژانس و جوابگوی ملتی میشی که همه چیز رو حق خودشون می دونن. اول از همه که وارد اورژانس میشن بچه رو با آنچنان داد و هواری میارن تو که خودت رو برای یه عملیات احیا تمام عیار آماده می کنی ولی در نهایت تعجب می بینی بچه با چشمای قلمبه و مظلومانه بهت نگاه می کنه. از پدر و مادر می پرسی چی شده میگه بچه م تب داره. می پرسی از کی؟ میگه از همین 2 ساعت قبل. می گی چند درجه بود؟ میگه نگرفتم که دستمو گذاشتم روی سرش و دیدم گرمه. تب بچه رو چک می کنی می بینی 37 درجه ست. البته لازم به ذکره که علی رغم تمام تمهیدات امنیتی که انجام میدی تا بچه ازت نترسه، همون بچه مظلوم تا بهش نزدیک میشی آنچنان چیغی میزنه که هر دو گوشت تا 2 ساعت سوت میکشه چون اونقدر لوس و ننر بار اومده که سعی میکنه با هر بهانه ای کلی توجه به خودش جلب کنه. میگی بچه که تب نداره میگه آخه استامینوفن دادم بهش. در این لحظه از حرص خفه میشی چون معاینه بچه هیچ علامتی از عفونت نداره و مشخصه که یه سرماخوردگی عادیه و خود مادر هم بهش استامینوفن داده ولی بازم برش میداره میاره اورژانس بیمارستان. هیچی نمی گی و سعی میکنی درک کنی که پدر و مادر نگرانن و نمیشه ازشون گله کرد. براش یه استامینوفن و قطره بینی و نهایتا یه شربت سرماخوردگی می نویسی و توصیه میکنی تا تب بچه رو کنترل کنن و صبر کنن تا دوره بیماری ویروسی بچه شون سپری بشه. اینجاست که پدر و مادر با فرهنگ قصه وارد عمل میشن. مادره میگه فقط همین؟ اینو که خودم هم بلد بودم. بهش توضیح میدی که بچه ش مشکل دیگه ای نداره و فقط همین براش کافیه. پدره سراغ پزشک متخصص رو میگیره و پشت سر هم به انترن بیچاره فحش میده و به همسر گرامیش گوشزد میکنه که اینا دانشجو ان و نفهم. ناراحت میشی و وقتی از پدر محترم می خوای که مودب باشه شروع میکنه به داد زدن و فحش دادن به تمام جد و آبادت. نگهبان محترم هم از شنیدن فحش های آبدار ذوق زده میشه و مایه مسرتی میشه براش نصفه شبی. خداییش اعصاب آدم خرد میشه دیگه. هر کسی جای من بود ناراحت میشد. حقشه از همون اول با این جور آدما عین خودشون برخورد کنی. این اتفاق طی هر کشیک چندین و چند بار اتفاق میفته و تا سر حد مرگ عصبانیت میکنه ولی باز هم هیچی نمیگی.

واقعا به این جور آدم ها چی باید گفت؟ چرا ما باید این جور چیزا رو تحمل کنیم. چرا هیچ کس نمی خواد بفهمه که ما هم آدمیم. 7 سال از خیلی از لذت های زندگیمون میگذریم، سختی می کشیم، درس می خونیم، کشیک میدیم، بی خوابی می کشیم تا پزشک بشیم و دردی از درد های آدم ها رو دوا کنیم. منتی برای هیچ کس نیست، این راهیه که خودمون انتخاب کردیم ولی آیا مردم هم واقعا این حق رو دارن که به خاطر انتخاب ما، ما رو آزار بدن و هر چیزی که دلشون خواست به زبون بیارن و دل ما رو بشکنن. احساس می کنم این یه جورایی قانون نانوشته شده برای مردم که توی بیمارستان های دانشگاهی می تونن انترن ها و رزیدنت ها رو هر جوری که دلشون می خواد مورد خطاب قرار بدن و هر توهینی که دلشون خواست بهش بگن و همیشه هم حق طرف اون ها باشه.

دلم از چیزای دیگه هم گرفته. یعنی هر چی غصه ست یهو و با هم روی سرم آوار شده. از کسی که نمی تونم چیزی راجع بهش بنویسم ولی فقط همین قدر می گم که هیچ وقت نمی بخشمش. چون خواسته یا ناخواسته چیزی رو در درون من از بین برد که برام خیلی مهم بود. باعث شد بشکنم و خرد بشم. دلم شکست خیلی سخت. نفرینش نمی کنم چون راضی نیستم به خاطر من براش مشکلی پیش بیاد ولی همیشه از دستش دلگیر خواهم بود.

میدونم که برای هیچ کس مهم نیست من در چه حالی هستم یا چقدر ناراحت و غصه دارم یا چقدر احساس تنهایی و بی کسی می کنم ولی اینا رو نوشتم تا حداقل حرف های دلم یه جایی خالی بشه. تا حداقل احساس کنم با نوشتن غصه هام سبک شدم.

ببخشید که این دفعه فقط غر زدم. دعا کنین تا پست بعدی دوباره برم تو فاز مانیک.