اینترن خسته به از جی پی بیکار
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥  کلمات کلیدی:

روز های بعد از فارغ التحصیلی رو میگذرونم و منتظرم تا ثبت نام کنم و راهی محل خدمتم برای طرح بشم. اندر احوالات روزهای بعد از فارغ التحصیلی باید کتابی نوشته بشه که در دوران تحصیل در سرفصل دروس قرار بگیره تا همگان و علی الخصوص اینترن های بخت برگشته و خسته و داغون بخوانند و بدانند که هیچگاه به یک تازه فارغ التحصیل با حسرت نگاه نکنند بلکه به او احساس ترحم داشته باشند حالا چرایش را عرض می کنم.

در آخرین کشیک اینترنی که به دلایل نامعلوم!!!! در روز 31 شهریور بود کشیکی دادیم بس جالب بدون رزیدنت و صبح روز بعد یعنی 1 مهر ماه مورنینگ را به تنهایی ارائه کردیم و با اینترنی و دوره 7 ساله پزشکی خداحافظی کردیم و برگشتیم و از آنجایی که ذوق مرگ بودیم از این قضیه با برادر جان تور تبریز گردی راه انداختیم و رفتیم دنبال امضا و مهر برای برگه تسویه حساب. حدود 49 قسمت مختلف باید می رفتم که یه مقداریش رو قبلا رفته بودم. اون روز هم رفتم دنبال یه مقداری از امضا ها. خدا نصیب گرگ بیابان نکنه جاهایی رو رفتم و از کتابخونه هایی امضا و مهر گرفتم که اصلا نمیدونستم کجان و با کلی پرس و جو پیداشون کردم. خلاصه بعد از اون تور بزرگ و بعد از کلی کار و تلاش و امضا و مهر و بدو بدوی دیگه و کلی دنگ و فنگ سر نمره پایان نامه و سر و کله زدن با کلی قانون بیخود و الکی بالاخره تمامی کارهای فارغ التحصیلیم رو انجام دادم و شدم جی پی و الان منتظرم تا ثبت نام کنم و راهی محل خدمتم برای طرح بشم.

طی حدودا 20 روز اخیر که اصطلاحا فارغ التحصیل شدم و بی کار هستم متوجه بسیاری از مسائل شدم. یکیش اینکه کلا به بدبختی و بدو بدو و استرس عادت کردم و معتاد شدم به طوری که طی این چند روز علایم ترک شدیدی رو نشون دادم. یکیش اینکه منی که تا 31 شهریور با مصیبت و کلی بد وبیراه به ساعت و بخش و مورنینگ از خواب بیدار میشدم و راهی بیمارستان میشدم، از 2 مهر که صبح ها خونه بودم و میتونستم تا لنگ ظهر بخوابم از 6 صبح بیدار میشم و هر چی تلاش میکنم که بخوابم نمیشه تا اینکه بیخیال میشم و بلند میشم. از طرف دیگه تمام کارهایی رو که قرار گذاشته بودم که بعد از فارغ التحصیلی انجام بدم و مثلا از زندگیم لذت ببرم یادم رفته و نمیدونم چیکار کنم. البته در این قضیه موضوع دیگه ای هم دخیل بود که ذهن و فکر و زندگی و کارم رو کلا به هم ریخته ولی چیزیه که شاید بهتر باشه حتی خودم هم در موردش نه فکر کنم و نه حرف بزنم تا شاید فراموش کنم که چی شد و چه اتفاقی افتاد.

به هر حال قصدم از نوشتن این پست این بود که اولا اعلام وجود کنم و بگم که یک دانشجوی پزشکی هنوز زنده ست و علی رغم فارغ التحصیلی هنوز یک دانشجوی پزشکیه و این آرزو به دل همگان خواهد ماند که نام این وبلاگ تغییر کند چون من همیشه یک دانشجوی پزشکی خواهم ماند.

دومین علت هم نصیحتی بود به دوستان و همکاران سال پایینی که بدانند که دوران بعد از فارغ التحصیلی اصلا جالب نیست و حتی از دوران وحشتناک اینترنی هم سخت تره. پس توصیه میکنم هیچ وقت به یک فارغ التحصیل با حسرت نگاه نکنین و برین برای خودتون حال کنین. حالا شما میخواین پند بگیرین یا ملال به من مربوط نیست. به ما که گفتن باور نکردیم شما هم قطعا باور نخواهین کرد و فکر میکنین که خوشی زیر دلمون زده که این حرفا رو میگیم ولی یه روز به این حرف میرسین همون طور که ما رسیدیم.