پیش به سوی مولان
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥  کلمات کلیدی:

بالاخره امروز تقسیم شدیم. بعد از کلی دنگ و فنگ و داد و هوار بقیه و خونسردی فوق العاده ای که اصلا از خودم انتظار نداشتم، قرار شد پزشک مرکز مولان در اطراف کلیبر باشم. یه خورده دور هست و یه چیزی حدود 3ساعت و نیم راهه از تبریز تا برسم اونجا ولی شرایطش مناسبه. یه جورایی بهتر از اون جاهایی بود که مونده بود. از کل لیستی که وزارت اعلام نیاز کرده بود و یه چیزی در حدود 10 -15 صفحه بود کلا 3 صفحه لیست داده بودن دست ما و اونقدر جاهای پرت و دوری بود که کلا هر جا میرفتی انتخاب بد از بدتر بود و چند تا جای نزدیک هم که توی لیست بود رسید به بچه های هیئت علمی و متاهل ها و ما که نه پدرمان هیئت علمی بود و نه اهلی بودیم!!!!! علی رغم داشتن معدلی بالاتر از تمام افراد اونجا هیچ اولویتی نداشتیم. به این میگن اوج بیشعوری!!!! (واقعا معذرت میخوام اینو باید میگفتم) و این شد که ما افتادیم جایی که احتمالا تا چند روز آینده می رویم و معلوم نیست کی برخواهیم گشت. البته همه چی آرومه و من به طرز عجیبی خونسرد و راضیم. صبح که از خونه داشتم میرفتم به خدا گفتم خدایا هر جا که خودت صلاح میدونی و مطمئنم اینجا صلاحمه و حتما جای خوبیه.

تنها مشکل موجود دور شدن برای مدت طولانی از خانواده ست. تا حالا برای حتی یک روز کامل (البته غیر از روزای کشیکم) از خانواده دور نبودم. یه بار که توی بخش خون 2 روز پشت سر هم کشیک دادم تا یه هفته دچار افسردگی شده بودم. فقط خدا به دادم برسه با دلتنگی هایی که از همین الان شروع شده. به روی خودم نمیارم و مثل همیشه توی خونه مسخره بازی یا به قول برادر جان میمون بازی!!!! درمیارم تا بقیه ناراحت نشن. ولی خیلی دلتنگم. حتی حالا که هنوز نرفتم.

به هر حال، با دلتنگی یا بی دلتنگی چه بخوام و چه نخوام باید برم. پس میرم تا یه زندگی از یه نوع دیگه رو تجربه کنم. این هم حکمتی دارد که بعد ها خواهم فهمید.