اولین شب تنهایی
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦  کلمات کلیدی:

امشب اولین شب تنهایی من در این سکوت روستای ایل یوردی هست. روستایی که به خاطر بهتر بودن پانسیونش در اون ساکن شدم تا هر دو مرکز مولان و ایل یوردی رو پوشش بدم. از دوشنبه هفته قبل که با پدر و مادرم عازم اینجا شدیم تا کارم رو شروع کنم، پدر و مادرم کنارم موندند تا هم اول کار تنها نباشم و هم پانسیون تقریبا داغون اینجا رو سر و سامانی بدیم و امروز بعد از حدود یک هفته برگشتند تبریز. از امشب تنهایی رو تجربه میکنم. تنهایی محض. فقط من هستم و خدا که همیشه کنارم بوده و مراقبم. خدایا بهم صبر بده تا این تجربه سخت رو هم پشت سر بذارم و برام خاطره ای شیرین باشه.

خدایا شکرت که همکاران خوبی دارم. از ظهر که برگشتم پانسیون بهورز و مامای مرکز هر دوتاشون هم زنگ زدن و احوالم رو پرسیدن و کلی قوت قلب دادن بهم. خدایا شکرت که در این روستای هر چند دور و ساکت دسترسی به تلفن و اینترنت دارم تا حداقل درد دل ها و حرف هام رو توی وبلاگم بنویسم. خدایا به خاطر همه نعمت هات شکر میکنم.