کلیبر نامه
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦  کلمات کلیدی:

دوباره به سر کار و غار تنهاییم برگشتم (البته هرچی دور و برم رو نگاه میکنم هیچ جوره شبیه غار نیست اینجا!!!!). مامانم میخواست این دفعه با من بیاد و اینجا بمونه که با مصیبت هم بابام و هم مامانمو راضی کردم تا نیاد. راستش هم دلم برای خودم سوخت و هم برای مامانم. برای خودم سوخت چون حتی نمیتونم تصورش رو هم بکنم که اون دوره سختی رو که بعد از رفتن پدر و مادرم از اینجا تحمل کردم دوباره بگذرونم آخه تازه با این شرایط تا حدی خودم رو تطبیق داده بودم. برای مادرم هم دلم سوخت چون قرار بود تا ظهر توی پانسیون تنها بمونه و با شرایط سخت اینجا زندگی کنه. آخه چشمتون روز بد نبینه اینجا وقتی هوا سرده و برف میباره لوله های آب یخ میزنه و آب قطع میشه. حالا هر روز تماس میگیرم و پیگیر میشم تا بیان درستش کنن ولی انگار نه انگار. تا اینکه امروز صبح عصبی شدم و مستقیما زنگ زدم به رئیس شبکه. این دفعه اگه نتیجه نداد جمع میکنم میام خونه تا 2 تا مرکزشون بدون پزشک بمونه بعد ببینم میخوان چیکار کنن. حالا حساب کنین با این شرایط امتیاز بدی آب و هوا توی حکم حقوقیم صفره. یعنی اینجا آب و هواش عالیه!!!!!!

خلاصه هر روز تعدادی مریض و شبه مریض و کلی خود مریض پندار میبینم که همشون هم سوزن!!! میخوان و با کفسول!!!و قرص خوب نمیشن و علی الخصوص پری سیلین!!!میخوان. نکته مهم دیگه اینه که در فایل های ذهن مردم اینجا اصلا پزشک خانم تعریف نشده. یعنی همین که وارد اتاق میشن اونقدر من رو آآآ دوهدور (آقای دکتر) صدا میکنن که گاهی شک میکنم که شاید صبح یادم رفته و مقنعه سرم نکردم. البته بعضی افراد فهیم و مودبی هم اینجا هستن که جو اینجا رو برای آدم تعدیل می کنن ولی بعضی ها واقعا اعصاب آدم رو خرد و خاکشیر میکنن در حدی که اگه جلوی خودم رو نگیرم دلم میخواد بگیرم خفه شون کنم. خدا به دادم برسه فکر کنم جنایتکار هم بشم توی این وادی.

خلاصه با هر جون کندنی که هست دارم به جای 2 تا پزشک کار میکنم و 2 تا مرکز رو میگردونم. کلی هم رئیس بازی درمیارم اینجا. حدود 1 ماه از طرحم گذشت. نمیخوام بگم بد گذشت انصافا ماه خوبی بود. کلی اعتماد به نفس پیدا کردم برای کار کردن مستقل و بدون حضور استاد یا رزیدنت. فکر میکردم کلی سوتی بدم ولی خوشبختانه تا حالا سوتی خاصی ندادم و مریض هام رو درست درمان کردم. البته اعتراف میکنم که هنوز نمیدونم با این جماعت خود مریض پندار چیکار کنم.

ولی سخت بود و هنوز هم سخته دوری از خانواده و شهر خودم. جایی که هر روز و شبش برام لذت بخش بود. این 3 روزی رو که خونه بودم قدر لحظات بودن در کنار خانواده رو حس کردم. البته این سختی ها شاید برام از یه جهتی خوب باشه و بتونم روحم رو تقویت کنم تا از سختی های بزرگتر توی مسیر زندگیم نترسم و جلوشون کم نیارم. فقط از خدا میخوام بهم صبر بده تا ناشکری نکنم و طاقت بیارم تا این دوره هم سپری بشه و دوباره برگردم و محکمتر از قبل به راهم ادامه بدم.