حرف هایی برای نگفتن
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧  کلمات کلیدی:

رفتم و دوباره اومدم. رفت و آمد ها داره عادی میشه برام. این دفعه اومدنم یهویی و بدون برنامه ریزی بود واسه همین با این که فقط دو روز بود کلی حال داد و ذوق مرگ شدم.

زندگیم داره کم کم میوفته روی روال عادیش و دارم کنار میام با مسائل و مشکلات دور و برم. یه چیزایی رو درست کردم، یه چیزایی رو دیگه نمیبینم یعنی خودم خواستم که نبینم، به یه چیزایی سعی می کنم فکر نکنم، به یه چیزایی میخندم و خلاصه مسائلم رو حل کردم یا خیال میکنم که حل شدن (همین خیال کردن هم برام کافیه). یه جور حس دارم که نمیتونم توصیفش کنم. رسما دچار ambivalence شدم. یه جور دوگانگی احساس. خودمم نمیدونم چه مرگمه. خوبم ولی نگرانم، خوبم ولی میترسم از همه چیز و همه کس، خوبم ولی حرف هایی دارم برای نگفتن.