چه میشه کرد؟!!
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢  کلمات کلیدی:

گاهی وقت ها هست که خوشحالی. از ته ته دل. گاهی علتش مشخصه یعنی یه اتفاق یا اتفاقاتی توی زندگیت افتاده که سرحالت کرده. گاهی نه؛ خیلی خیلی بی دلیل خوشحالی. حالت خیلی خوبه، از همه چی لذت میبری و نمیدونی چرا ولی همین ندونستنم برای خودش عالمی داره و بیشتر سرحالت میکنه. گاهی اما ناراحتی. گاهی میدونی چرا. یعنی یه اتفاق بدی برات افتاده و نمیدونی باهاش چیکار کنی ولی امان از روزی که ناراحت باشی، غصه داشته باشی، دلت گرفته باشه و وقتی فکرش رو میکنی حتی نفهمی چرا. ندونی چی شده و چه اتفاقی افتاده که ناراحتت کرده.

وقتی که شادی میخندی، حرف میزنی، همیشه یه لبخند روی صورتت هست. وقتی که ناراحتی گاهی اخم میکنی، بداخلاق میشی، گاهی گریه میکنی و اگه کسی رو پیدا کنی که حرفت رو بفهمه باهاش درد و دل میکنی ولی امان از وقتی که ناراحتی ولی حتی نمیتونی گریه کنی، نمیتونی اخم کنی یا حتی یه خورده بداخلاق بشی. وقتی که مجبوری به خاطر متهم نشدن به بداخلاقی و اخمو بودن اون لبخند مسخره رو گوشه لبت داشته باشی و تحویل همکارا و مریضا بدی، خنده ها و صدای بشاش الکی رو پای تلفن تحویل مادر و پدرت بدی تا نگران نشن و حتی نتونی بغض گیر کرده توی گلوتو بشکنی و بزنی زیر گریه حتی توی خلوت خودت و بدتر از همه اینا اینکه ندونی این بغض از کجاست و علتش چیه. البته نه اینکه هیچی ندونی ولی لال میشی از بسکه میبینی هیچ کس حرفت رو نمیفهمه، نمیفهمه که چرا ناراحتی، همه برداشت خودشون رو از صحبت هات میزارن پای دلیلت برای غصه هات و مسخره ات میکنن برای همچین مسائل پیش پا افتاده ای یا در بهترین شرایط نصیحتت میکنن. اینجاست که دیگه لال میشی، هیچی نمیگی، شکایتی نمیکنی، حتی سعی میکنی غصه توی چهره ات هم پیدا نشه. دروغ میگی به همه عالم و آدم و حتی به خودت. اونقدر میگی که همه باورشون میشه که تو شادترین و بی غصه ترین آدمی توی این دنیا. ولی هر چی تلاش میکنی خودت باورت نمیشه. خودت میدونی که همش دورغه.

چه میشه کرد بعضی وقت ها این میشه زندگیت. باید توکل کنی به خدا و بگذرونیش. گاهی باید فقط با خود خدا حرف بزنی و دنبال هیچ گوشی نباشی برای شنیدن حرفات. گاهی باید تکیه کنی به شونه های خدا و بغضت رو بشکنی، شونه ای که بی منت و بی حرف و نصیحت فقط با اشکات خیس میشه. چه میشه کرد ... زندگیه دیگه.

زیر نویس : محض رضای خدا یکی یه چیزی به این ایرانسل و دارو دسته اش بگه. این جاده وسط بیابون بس نبود اومده جزیره رابینسون کروزو و غار استاد گلادیاتور ها رو هم به قضیه اضافه کرده. کم کم دارم احساس میکنم توی دوران هابیل و قابیل زندگی میکنم و اینجا ته ته دنیاست. بابا اینقدر روی اعصاب من راه نرو. اینجا ایرانسل آنتن نمیییییییده.