خواهشی از سر دلتنگی
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

باز هم برگشتم. نمیخواستم تا مدتی چیزی بنویسم ولی یه اتفاقایی و یه چیزایی مجبورم کردن که یه سری مسائل رو بنویسم. اول از همه بگم که دفعه قبل که نوشته بودم سرم کلی شلوغه و اصلا موقع نوشتن حواسم نبود که بعضی ها ممکنه چه فکری بکنن و در نتیجه چه اتفاقایی بیفته منظورم از مشغول بودن شرکت توی امتحان رزیدنتی بود که زدم داغونش کردم. حالا اینکه چرا نگفتم و خواستم پنهون بمونه یه دلیل داشت که برای خودم خیلی مهم بود ولی شاید برای بقیه خنده دار و مسخره باشه. راستش من از همون دوران طفولیت همیشه توی هر امتحان و هر مرحله ای بهترین و بالاترین رتبه رو بین بقیه داشتم و هیچ وقت تا پارسال طعم قبول نشدن رو نچشیده بودم. به قول یکی از دوستای وبلاگی همچین تخته گاز اومده بودم جلو که انتظار همچین جفت پا گرفتنی رو از زندگی نداشتم. واسه همین امسال خواستم نگم چی به چیه تابعد از امتحان بیام و بنویسم که چی شد ولی باز هم امسال خراب کردم. ظاهرا باید عادت کنم به این قضیه. البته امسال اوضاع سوالا خیلی بد بود و معلوم نبود از کدوم نقطه تاریک مغز طراحان سوال (البته اگه مغزی داشته باشن) سرچشمه گرفته بودن ولی به هر حال باز هم خراب کردم. حالا بماند که قبل از امتحان چه اتفاقایی افتاد و چه چیزهایی توی نظرات دیدم و چقدر حرص خوردم و ناراحت شدم. این از شفاف سازی پست قبل.

بقیه حرفم با اوناییه که برام نظر میذارن و از زیبایی های رشته پزشکی میگن و یه جورایی من رو نصیحت میکنن که ناراحت نباشم یا غصه نخورم. اولا اینو بگم که من خودم عاشق این رشته ام و حتی الان هم که در شرایط خیلی بدی هستم حاضر نیستم با هیچ رشته دیگه ای عوضش کنم. اونایی که همش میگین عاشق این رشته این و بیشتر از همه عاشق این سختی هاش؛ این رو بدونین که اگه من عاشق این رشته نبودم حتی یه لحظه هم اینجا نمیموندم و برمی گشتم پیش خانواده م. صحبت کردن و نظر دادن در مورد سختی ها و مشکلات زندگی هر آدمی زمانی میتونه منطقی باشه که از همون بدو تولد به جای اون آدم و در شرایط اون زندگی کرده باشین و بعد همون مشکلات براتون پیش بیاد تا ببینین که شما چطوری از پسش برمیاین. قبول دارم که خیلی ها هستن که شرایطی خیلی سخت تر از من دارن ولی همین شرایط که به نظر همه آسون میاد برای من خیلی سخت و زجر آوره. البته با اینکه برام خیلی سخته که این شرایط رو تحمل کنم ولی باز هم تحملش میکنم و معمولا شکایتی از شرایط پیش دیگران ندارم. یه جورایی خودم رو جمع و جور میکنم و شاید همون طور که قبلا نوشته بودم "تموم روز میخندم، تمام شب یکی دیگه م، من از حالم به این مردم، دروغای بدی میگم" چیزایی که اینجا مینویسم حتی یک دهم اون حرفایی نیست که توی دلم باد کرده و نمیدونم کی قراره منفجر بشه. اینجا مینویسم تا توی زندگی واقعیم کم نیارم، مینویسم تا کمی سبک بشم، مینویسم تا خیال کنم توی یه گوشه این دنیا یکی هست که این نوشته ها رو میخونه و توی خیال خودم دارم براش درد دل میکنم. در واقع اینجا تنها جاییه که گاهی میتونم دور از هر ظاهر سازی درمورد خودم، مشکلاتم، دلتنگی هام و غصه هام بنویسم. مدت ها نوشته هایی نوشتم که حداقل یه خورده خنده دار و بامزه بود و شاید لحظه ای باعث لبخندتون شد. الان روزها و شب های سختی رو میگذرونم و تحملش برام خیلی سخت تر از اونیه که فکرش رو بکنین ولی باز هم سعی میکنم تحملش کنم چون به مسیری که در پیش گرفتم و مقصدی که در انتظارمه علاقه دارم. فقط گاهی برای فرار از تنهایی حرفای دلم رو مینویسم. دوست ندارم اینجا هم تبدیل بشه به جایی که باید با ظاهر سازی و دروغ نوشته بشه. اگه قرار باشه این اتفاق بیفته ترجیح میدم دیگه ننویسم ولی خواهش میکنم اجازه ندین همچین اتفاقی بیفته. نمیخوام تنها راه کم شدن بار تنهایی و غصه هام رو از دست بدم.

ببخشید که خیلی پست بدی بود ولی حرفایی بود که باید گفته میشد.